آشوب به قلم حدیث بلیار
پارت صد و سوم :
دستمو وحشت زده به دستش که روی دهنم قرار گرفته بود، رسوندم که عقب-عقب رفت.
تا جایی که پشت پرده پنهون شدیم و تا صداشو کنار گوشم شنیدم و بعدش برخورد هرم نفسهاش به پوستِ کنارِ گوشم، آرامش رو در کثری از ثانیه به وجودم برگردوند:
- نترس، منم.
با چشمهای درشت شده از حیرت و همچنین تعجب از اینکه چرا همچین کاری کرد، از گوشهی چشم به نیمرخش که داشت نقطهای از مقابل رو با اخم نظار
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.

حدیث بلیار | نویسنده رمان
توی یه جمله رمان رو به اتمام رسوندی😂✅
۳۳ دقیقه پیشلیلا
2من میترسم عرفان بعد دیدن قرص حتماً دیگه با آشوب خدافظی میگیره اینبار واقعی
دیروز
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آره دیگه، بعیدم نیست آشوب حامله بشه و بعدش کلاً از بیخ رابطهاش با عرفان خراب بشه
۱۲ ساعت پیشلیلا
0یا خدا حامله شه دیگه ن پس عرفان چی میشه حدیث اصلا حامله نشه که من تحمل اینو ندارم به جای آشوب خودکشی میکنم
۹ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
حامله بشه تکلیف مشخصه...عقدش دائمی میشه و عرفان پَر :)
۴ ساعت پیشلیلا
0ایی خدا فقط حامله نشه اما به دلم افتاده حامله میشه چیکار کنیم الهی عرفانم
۲ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
🫠💔
۴۸ دقیقه پیشفاطمه ❤️
2چرا این عرفان مثل طلبکارا برخورد می کنه ، اصلأ مظلوم بودن به آشوب نمیاد بزن همه رو داغون کن دخترم
۶ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
دقیقاً 😂
۴ ساعت پیشنفس
0دلم برا آشوب ریش شد بیچاره کلا دل تنگی از یادش رفت
۱۱ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
💔🙃
۴ ساعت پیشنگار
1بخدا الانفقط منتظر یه تلنگر واسه گریه کردن عر عر کردن هستم🥺فقط یه تلنگر لازمه تا من منفجر بشم سیلی از اشک از چشمام پایین بیاد🤧🤧حدیث هر کاری که می کنی توروخدا اینا رو از هم جدا نکن یا اگرم جدا شدن یجوری جدا بشن که من دق نکنم دیگه نمی دونم چطور اصلا الان آشوب میخواد چی به عرفان بگه خدایا😞😣💙💙
۱۸ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بگردم🫠ببینیم چی میشه دیگه
۱۲ ساعت پیشنگار
0اره لحظه شماری میکنم ببینم چی میشه🫠💙💙
۶ ساعت پیشنگار
0خداا چرا واقعا چرا این دوتا نمیتونن یه لحظه با هم باشن بفرما آخه آشوب نونت کم بود آبت کم بود کیف کشیت دیگه چی بود آخه دختر،ای خدا وایی از دست این دوتا تو پارت یا صورتم از بغض غصه توهم بود خدایی دروغ هم نگم یه چندتا قطره اشکم ریختم ولی یه جاهایش هم اضطراب صورت بدبخت من توهم بود🤧😭💙💙
۱۹ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
خیلی پارت غمگینی بود💔
۱۲ ساعت پیشنگار
0اره واقعا غمگین بود💔💙💙
۶ ساعت پیشنگار
0حدیث خسته نباشی خیلی پارت قشنگ گریه آوری بود🤧 بعضی جاهاش از استرس میخواستم گریه کنم بعضی جاها از غصه،مرسی ازت خیلی هم طولانی بود ایول گلم💖🌹💙💙
۱۸ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
قربونت نازم🤍
۱۲ ساعت پیشنگار
0فدات عزیزم💖💙💙
۶ ساعت پیشنسترن
0آشوب چقدر گناه داره این طرف عرفان بهش تهمت میزنه اون طرف مهراب. . .
۱۴ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
از هر طرف توی فشاره...انگار مظلومترین کاراکتر رمان همین آشوبه :)
۱۲ ساعت پیشZeynab
0اصلا از شخصیت عرفان خوشم نمیاد مهراب هرچقدرم بد باشه طرفدارشم
۱۵ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
یه مهراب فنِ دیگه ✋🏻
۱۲ ساعت پیشمعصومه
0خیلی پارت قشنگی بود حدیث، خسته نباشی واقعا
۱۵ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
قلب منی
۱۲ ساعت پیشمعصومه
0الان با دیدن قرصه چه فکرا که نمیکنه🤦 ♀️
۱۵ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
همینمون کم بود فقط :) کم تهمت زد حالا قرصم بهش اضافه شد
۱۲ ساعت پیشمعصومه
0نمیدونم ولی حس میکنم حس عرفان نسبت به آشوب کمرنگ شده، یعنی خب آدم عاشق هر چقدر هم حالش بد باشه اینطوری با معشوقش سرد رفتار نمیکنه، حتی یه طرفه به قاضی نمیره و قضاوتش نمیکنه، به قول آشوب یه خنده معنیش این نیست که طرف حالش عالیه و داره بهش خوش میگذره
۱۵ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
حق...
۱۲ ساعت پیشفاطیما
0با خوندن این پارت گریه نکردم اما یه بغض بزرگ گیر کرده بود تو گلوم که از گریه هم بدتر بود ای کاش جدا نشن حیفه قشنگیه عرفان و آشوب 🥲💙 عزیزم خسته نباشی ممنونم بابت قلم خوشگلت و پارت های طولانی که میذاری✨️💕
۱۶ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
جدا نشن مهراب قیامت میکنه🤣 فدات خوشگلم
۱۲ ساعت پیشBiti
0همش حس میکنم علائم آشوب می تونه از بارداری باشه به هر حال وای اشوبب بخدا منم بدشانسی پشت بدشانسی آوردم ولی دختر نباز دنیا واسه قصه کسی صبر نمیکنه ها حتی اگه گریه می کنی بخند ،تازه اگه عرفان با من همیچنی رفتاری داشت یه نگا به چشماش میکردم و میخنیددم و از خونه میرفتم بیرون
۲۰ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آره شبیه علائم حاملگیه
۱۲ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
💔:)
۱۲ ساعت پیشهانی
0آشوب خونسردیت رو حفظ کن و بگو برای احتیاط گذاشتم تو کیفم ،نه که زن و شوهرین و ممکنه اتفاقاتی بیفته 😆نه اصلا بگو مثل اون لباس داخل دستشویی این کیف هم مال خودت نیست 😆خخ ،من که میدونم مجبور میشه بگه کار از کار گذشته ،تو یه جمله میگم که آشوب بدبخت شدی ،این الان همون عرفان قبلی نیست و یه لهراسبی جدیده
۲۱ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
نه بابا لهراسبی نمیتونه باشه
۱۲ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
خلاصه که منکر شدنهای بچگونه استفاده کنه🤣
۱۲ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

سارا
0میگم الان اشوب ویار عطر مهراب و داره ها قرص ها بی تاثیر بودن عرفان هم بره بای بای 💚