لیست کلیه پارتهای رمان اراذل اوباش : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 77
-
رمان اراذل اوباش - پارت 21
نگاهش ناراحت است، حق دارد ناراحت باشد زندگی ما اصلا شبیه زندگی آدم های عادی نبود، ما زن و شوهر به خون هم تشنه بودیم اما باز هم حاضر نبودیم که از یکدیگر جدا شویم، انگار می خواستیم این زندگی را هر جور شده نگه داریم. من مسائل زیادی را پشت سر گذاشته بودم و حالا واقعا خسته بودم، اعتمادم به آدم ها را ا...
بروزرسانی در : ۱۴۱ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 22
نه غافلگیر می شود و نه هل می کند، همان طور که طبق معمول دست هایش خیس است، دست هایش را بالا می گیرد تا به جایی برخورد نداشته باشد. -چه پیام هایی فرستاده شوهرت، معلومه دیشب بهش خوش گذشته!!! از شدت عصبانیت دست و پایم به لرزه می افتد دسته ی لیوان چای را می گیرم و می خواهم لیوان را بر فرق سر دکتر بکوب...
بروزرسانی در : ۱۳۹ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 23
فقط نگاهش می کنم و حرفی نمی زنم که به یک باره ضربه ی محکمی به در می خورد، عطا که نزدیک در است شانه هایش بالا می پرد. -یا خدا...اعلا اون چی بود؟ صدای فحش دادن های شکوه کم کم دور و دورتر می شود و شکوفه پشت در می آید. -داداش، مامان لیوان رو کوبوند به در، اینجا پر خرده شیشه است فعلا بیرون نیاید تا من...
بروزرسانی در : ۱۳۷ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 24
-قول میدم به زودی یه سری آزمایش چکاپ انجام بدم، مشکلی نبود می تونیم اقدام کنیم. اعلا کمی پکر می شود. -اما من می خواستم... دستش را می گیرم و به سمت اتاق می کشم. -صبر کن گوشیمو بذارم روی بی صدا. -مگه کسی این وقت شب زنگ میزنه؟ -نه بابا ولی یه وقت پیامک تبلیغاتی میاد از خواب می پریم، خواب زده میشیم....
بروزرسانی در : ۱۳۳ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 25
-حالا که تو رفتی و این نون رو خریدی منم بهش لب نمی زنم. دستش را می گیرم و مانع خارج شدنش از آشپزخانه می شوم چرا که می دانم شکوه وعده ی صبحانه را بیشتر از همه ی وعده های دیگر دوست دارد و الان سر لجبازی با من مجبور شده قید صبحانه را بزند. عطا با ترس به ما نگاه می کند، می ترسد دوباره گیس و گیس کشی ر...
بروزرسانی در : ۱۲۷ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 26
-یاابفضل اینا دیگه کین؟! مادرم رسماً داره از دعوا و کتک کاری پسرش حمایت می کنه. قصد طعنه زدن و ناراحت کردن عطا را ندارم و با ترحم می گویم: -انگار هنوز نمی دونی از چه خانواده ای هستی؟ شما راس راسی لات کوچه و بازارین که به مردم زور میگن. پلک هایش را محکم روی هم فشار می دهد و بدون گفتن کلمه ای حرف...
بروزرسانی در : ۱۲۵ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 27
-من با چند و چون ماجرا کار ندارم. الان این طرف شاکی ان ایشون هم مجرم، رضایت میدین یا بندازمش بازداشتگاه؟ اعلا ملتمسانه به بردارش نگاه می کند. عطا جلوی پای پیرمرد زانو می زند. -پدرجان گردن من پیش شما از مو باریک تره، چیکار کنم تا دلت باهامون صاف بشه؟! پیرمرد یک جور خاصی به عطا نگاه می کند. گردنش ر...
بروزرسانی در : ۱۲۳ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 28
نیمه ی دیگر چای را روی دکتر وحدتی میریزم. -آخ، آخ وحشی سوختم چیکار می کنی؟ -هر کاری که دلت می خواد بکن دکتر، هر چه در توانت هست انجام بده، ببینم اصلا روت میشه به حراست بگی دوربین رو چک کنن و فیلم کتک خوردنت رو ببینن! یک ساعت بعد شیفتم تمام می شود و من از بیمارستان خارج می شوم در حالی که احتمال د...
بروزرسانی در : ۱۲۰ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 29
-بعد بهترین راه حلت این بود که منو یاد بدبختی های خودم بندازی! -اذیت نکن عطا. -اتفاقا یه وقتایی یه مشکلاتی توی زندگی باعث خیر و برکت میشن. -عطا هرجوری فکر می کنم ده سال زندان هیچ جاش خیر و برکتی نداره. -همین که اطرافیانمو شناختم انگار ده سال جلو افتادم. -منظورت از اطرافیان کیه عطا؟ عطا به جایی د...
بروزرسانی در : ۱۱۸ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 30
عطا دستی به سر و صورتش می کشد. -باید یه فکری به حال این قیافه ی خلافکار بکنم. من که حسابی به خاطر حل شدن مشکلم کیفم کوک است و با دمم گردو می شکنم با خنده می گویم: -آره واقعا قیافه ات به اخلاق نازت نمیاد اصلا!!! عطا اخمی تصنعی می کند و از من فاصله می گیرد. -برو سرکارت خانوم پرستار بی اعصاب. -من ب...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 31
شوکت از این حرف برادرش دست و پایش را گم می کند. -من که یه بار الان برات توضیح دادم داداش. -این بار آروم بدون گریه و زاری و روضه خوندن. عطا مکث میکند. -و بدون بزرگنمایی. همگی به سمت عطا و شوکت می روند .من که حال و حوصله ی شنیدن حرف هایش را ندارم به سر سفره برمی گردم و مشغول خوردن بقیه ی غذایم می ش...
بروزرسانی در : ۱۱۳ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 32
آقا بهرام که می رود، شوکت هم چنان ناباور در وسط سالن ایستاده است. شکوفه با رفتن بهرام از اتاقش خارج می شود و به خواهرش دستمالی می دهد تا خون گوشه ی لبش را پاک کند. شکوه و اعلا هم بعد از رفتن بهرام به خانه برمی گردند. اعلا به محض ورودش به خانه و دیدن دستمال خونی در دست شوکت عصبی از عطا می پرسد: -م...
بروزرسانی در : ۱۱۱ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 33
چند روزی از برگشتن شوکت گذشته است، هر روز سر مسأله ای بلوایی در خانه به راه می اندازد، تقریبا دیگر شب ها بعد از خوردن شام و شستن ظرف ها بلافاصله به طبقه ی بالا می روم. گویا شوکت که تا به حال هیچ کدام از کارهای طلاق، ازدواج های قبلی اش را خودش انجام نداده است، حالا از حجم کارهای جدایی و رفت و آمد ...
بروزرسانی در : ۱۰۸ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 34
-چون مطمئن بودم کارش درست پیش نمیره. -دقیق تر توضیح بده عطا. عطا از گوشه ی چشم نگاهی به من می اندازد. -آخه طناب رخت پهن کردن تحمل وزن شوکت رو داره! به سرعت غذای داخل دهانم را قورت می دهم تا احیانا در گلویم نپرد و بعد بخندم. عطا که خنده ی مرا می بیند، خودش هم از آن حالت کلافگی خارج می شود. -بعدش ه...
بروزرسانی در : ۱۰۶ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 35
شکوه: چه خبرتونه شما؟ اعلا: چیزی نیست مامان. شکوه: سقف داشت رو سرمون خراب می شد، چطور چیزی نیست. -سقف رو شوکت نتونست بیاره پایین دیگه خیالتون راحت باشه هیچ کس دیگه ای نمی تونه سقفو خراب کنه. -زبون که نیست، شمشیره شمشیر. من به اتاق خودم می روم تا بیشتر با شکوه جر و بحث نکنم و اعلا هم مادرش را توجی...
بروزرسانی در : ۱۰۴ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 36
به محض اینکه نام اصلی اش را می شنود ناله هایش بیشتر می شود. -درد دارم، دارم می میرم. کیفم را گوشه ی پذیرایی می گذارم و از داخلش داروهای شوکت را که گرفته ام بیرون می آورم و به محتویاتش نگاهی می اندازم. -دکتر برات مسکن خوراکی ننوشته؟ -بهش گفتم معده ی حساسی دارم و نمیتونم دارو مصرف کنم. نگاهی به د...
بروزرسانی در : ۱۰۲ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 37
-یخچال خونشون رو که باز کنی می فهمی جریان از چه قراره! شکوه که می بیند پسر بزرگش طرف من است برای اینکه بحث را خاتمه دهد، می گوید: -حالا خونه ی منو خونه ی تو چه فرقی می کنه، شاید وقت نمی کنه بالا رو هم پر کنه. بالاخره ما که خورد و خوراکمون باهمه اونم وسایل رو می خره و میذاره اینجا. عطا که می خواه...
بروزرسانی در : ۹۷ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 38
-نرو سرکار اصلا، آقا من اگه زن شاغل نخوام باید کیو ببینم؟ تو فقط نرو سرکار من خودم تمام مایحتاجت رو فراهم می کنم. می خواهم حرف بزنم اما واقعا توانش را ندارم آخر مرد حسابی تو همین چند وقت پیش صد میلیون از من قرض کردی. برای اینکه بحث ادامه پیدا نکند سعی می کنم با لحن ملایمی حرف بزنم. -اعلا جان من ت...
بروزرسانی در : ۹۵ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 39
نگاهی به ساعت می اندازم و سریع در جایم می نشینم. -خوب شد صدام کردی وگرنه خواب میموندم. -یعنی اینقدر بوی بدنم افتضاحه؟ نگاهش به دستمال روی بینی ام است، دستمال را برمی دارم. -نه بابا من بویایی حساسی دارم بعدشم یه سری عطرها مشاممو اذیت می کنه. عطا که معلوم است اصلا قانع نشده با قیافه ی پکر به آشپزخ...
بروزرسانی در : ۹۱ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 40
شکوه به صورت خودش می زند. یک قاشق دیگر از غذایم می خورم. -ای وای خاک عالم صنم تو چقدر بی حیایی، بعدشم من از کجا می دونستم در آینده براش مشکل درست می کنه، چطور دلت میاد من مادر رو مقصر بدونی. بی خیال می گذارم به عجز و ناله اش ادامه دهد و بعد از دقایقی می گویم: -شوخی کردم مشکل الانش ربطی به شب ادر...
بروزرسانی در : ۹۰ روز پیش
