پارت چهارده :

-وای خدا، باشه، باشه.
سر سفره ی غذا نشسته ایم و من در حال فکر کردن به این موضوع هستم که چطور از عطا عکس بگیرم و به آتوسا نشان بدهم تا دست از سرم بردارد.
شکوه: راستی عروس دیشب برای اعلا غذا بردی بالا؟
بدبختی چه حواسش جمعی هم داشت!!!
-نه یادم رفت.
-عروس هم عروس های قدیم، همیشه حواسشون به خورد و خوراک شوهرشون بود، خود من هیچ وقت نمی ذاشتم حاج فرامرز خدا بیامرز یه وعده غذا نخوره، ه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    1

    یکی از ویژگی های یه رمان خوب که خیلی برام حائز اهمیت هست و تو اثار باقی همکاراتون کمتر دیده میشه، ویراستاری صحیح و اصولی رمان هستش که واقعا این شیوه نگارش شما عجیب به دلم نشست. بعضی رمان ها انقدر غلط املایی و ایراد نگارشی دارن که تا دو صفحه اولم نمیشه خوندشون ولی قلم شما بی نظیره سعیده جان😍

    ۶ ماه پیش
  • م

    5

    خیلی کنجکاوم بدونم اعلا چکار کرده،عطا خیلی به صنم توجه می کنه،امیدوارم حسم دربارش اشتباه باشه 🤔🙏🏻

    ۶ ماه پیش
  • ماهرخ

    3

    خدا قوت رمان زیباییه مثل تمومی اثارتون . احتمالا بهش خیانت کرده

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️