پارت سوم :

اعلا که می بیند به هر دری که می زند، فایده ندارد دست از اصرار کردن برمی دارد.
-خب پس من میرم پایین بعدشم یه سر میرم مغازه تا شب هم برنمی گردم.
بی تفاوت سری تکان می دهم. اما بعد از رفتنش سرحال و بشاش به جارو کردن و گردگیری خانه می پردازم.
سرویس بهداشتی را با مایع سفید کننده تمیز می کنم و بعد از اینکه دستشویی از تمیزی برق زد.
دست از سابیدن می کشم و روی مبل دراز می کشم و شبکه های مجازی را می گردم.
شکوفه که پیام می دهد برای نهار به طبقه ی پایین بروم در جوابش می نویسم.
-من یه ساندویچ کوچیک خوردم واسه نهار.
-آخه من جواب مامان شکوه رو چی بدم؟
-بهش بگو داره نظافت خونه می رسه، نهار نمی تونه بیاد ولی شب دور هم جمع می شیم.
شکوفه که دیگر پیام نمی دهد، نفس راحتی می کشم اما بلافاصله در خانه به صدا در می آید.
شکوه خانم بلافاصله بعد از باز شدن در وردی من را کنار می زند و وارد خانه می شود.
-چرا دیشب نیومدی فرودگاه استقبال؟
-شیفت بودم، دیر رسیدم خونه بعدش هم از خستگی خوابم برد.
-چرا صبح نیومدی؟
-اومدم ولی چون صبح زود بود، همه اتون خواب بودید فقط عطا بیدار بود صبحونه رو باهم خوردیم.
سرش را به چپ و راست می چرخاند و خانه را وارسی می کند.
-بوی مایع سفید کننده میاد!
-آره دیگه به شکوفه گفتم دارم نظافت می کنم.
دستش را به کمرش می زند.
-خوبه همین طور به خونه و زندگیت برس، مبادا حالا که پسرم اجازه داده بری سرکار، از خونه و زندگیت غافل بشی.
به سمت در ورودی که می رود در لحظه آخر بر می گردد.
-شب حتما واسه شام بیا پایین، می دونی که روی وعده های شام حساسم باید تموم اعضای خانواده دور هم جمع باشن.
-می دونم.
شکوه خانم که می رود پوفی می کشم، زندگی با خانواده ی شوهر هم مصیبت بود. باید برای هر چیزی دلیل و توضیحی می آوردی وگرنه محکوم می شدی به این که دوست نداری با آن ها رو در رو شوی که صد البته واقعیت محض هم بود.
من به هیچ عنوان از خانواده ی همسرم خوشم نمی آمد و بنا به شرایطی مجبور به زندگی کردن در طبقه ی بالای خانه شان شدم.
باز حداقل جای شکر داشت که کل روز را سرکار بودم و نیازی نبود با کسی سر و کله بزنم، شب ها هم آن قدر خسته از سرکار برمی گشتم که کس یکاری به کارم نداشت و فقط غذا را در طبقه ی پایین می خوردم و بعد به واحد خودمان برمی گشتم و می خوابیدم.
روی کاناپه دراز می کشم و چند قسمت سریال مورد علاقه ام را پشت سر هم می بینم و متوجه تاریک شدن هوا نمی شوم و زمانی به خودم می آیم که اعلا کلید را داخل قفل می اندازد.
از حالت درازکش به نشسته در می آیم.
-حاضر نشدی بریم پایین؟
از جایم بلند می شوم.
-الان حاضر میشم.
-منم میرم یه دوش می گیرم.
تا اعلا دوش بگیرد من هم کمی به سر و وضعم می رسم و یک ربع بعد هر دویمان جلوی در واحد طبقه ی پایین هستیم.
اعلا در را باز می کند و منتظر می ماند تا من اول وارد خانه شوم.
از این حرکات و نقش بازی کردن ها بیزارم اما چون با اعلا قرار گذاشته ایم که جلوی خانواده اش نقش بازی کنیم به ایفای نقشم می پردازم.
به محض ورودمان شکوفه به استقبال ما می آید.
-سلام داداش، خوش اومدی.
شکوفه بعد از اینکه به اعلا دست داد، آمد و دست دور گردنم انداخت و گونه ام را بوسید.
-زن داداش قشنگم چطوره؟
روی هوا می بوسمش و با دست او را به عقب می رانم تا فاصله ی میانمان را حفظ کنم.
-خوبم شکوفه جان.
شکوه: غریبه از زن داداشت صمیمی تر برخورد می کنه، صد بار بهت گفتم خودتو کوچیک نکن و آویزونش نشو.
شکوفه: مامان اینجوری نگو زن داداش سرد نیست، درون گراس، تیپ تشخصیتیش اینجوریه.
عطا سر پا می ایستد و اعلا به سمتش می رود و به او دست می دهد، من هم متعاقبا همراهش می شوم و بعد از اعلا، من هم دستم را جلو می برم و به عطا دست می دهم.
با عطا هم به غیر از سلام و احوال پرسی ساده حرف دیگری نمی زنم و همین رفتار سردم اعلا را عصبانی می کند.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Rosa

    0

    از رفتار دختره یجوری شدم

    ۳ ماه پیش
  • فرزانه

    1

    رمان خوبی به نظر میاد خیلی کنجکاوم بدونم تهش چی میشه🤔

    ۵ ماه پیش
  • ملکا

    0

    اعلا پسررررررهههههههههه😱😳😱😱😱

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    3

    خب از شکوه که معلوم شد جالب نیست..ولی برای شکوفه هم رفتار دختره جالب نبود

    ۵ ماه پیش
کپی شد!