لیست کلیه پارتهای رمان اراذل اوباش : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 78
-
رمان اراذل اوباش - پارت 41
اما این زن نمی داند من از این مرد چه چیزهایی دیده ام و بخشیده ام و دیگر از این کارش غافلگیر هم نشدم. -راستش یه دو سالی هست. حرفی نمیزنم و منتظرم خودش ادامه دهد. -اما مداوم نه، از اول باهم فقط تلفنی در ارتباط بودیم تا من از شوهرم طلاق بگیرم. پوزخندم دست خودم نیست اعلا شیخی بزرگ محل و خانواده به دن...
بروزرسانی در : ۹۰ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 42
فهمیدم یکم دروغ و لاف زدن کار آدم را راه می اندازد. -باشه، باشه من صدام درنمیاد. فقط بذار برم؟ سرم را به سمت راست خم می کنم. -نه دیگه تا اینجا اومدی نباید منو دست خالی بذاری. فرناز که حالا دست هایش به وضوح می لرزد، می گوید: -منظورتو نمی فهمم. دستم را به سمتش دراز می کنم. -گوشیتو بده من. فرناز ب...
بروزرسانی در : ۸۹ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 43
در حالی که کلی خرید در دستم است به طبقه ی اول می روم. -شکوه جان، شکوه جان کجایی؟ شکوه در حالی سینی چای در دستش است از آشپزخانه بیرون می آید. -سلام چیه؟ -امشب برای شام خونه ی ما دعوتید همه اتون. شکوه نگاهی به شوکت که او هم از این دعوت متعجب شده است، می اندارد. -آفتاب ار کدوم طرف دراومده؟ از آنجای...
بروزرسانی در : ۸۵ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 44
-عطا خودت که می دونی من با خانواده ام قطع ارتباطم. عطا مکث می کند. -می دونم، چی شده؟ -بعد از شام می خوام یه جریانی رو با خانواده در میون بذارم لطفا عادلانه قضاوت کن. عطا با این حرفم نگران می شود. -داری کم کم منو می ترسونی، بگو چی شده؟ اعلا به آشپزخانه می آید. -من چی ببرم صنم؟ پارچ آب و دوغ را به...
بروزرسانی در : ۸۵ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 45
-مگه فرقی هم توی اصل ماجرا داره؟ -صنم به خدا من، به خدا من... آن قدر در عکس ها و فیلم ها در حال خوش گذراندن و خندیدن است که نمی تواند دروغی برای تبرئه ی خودش جور کند که مادرش طبق همیشه برای ماستمالی کردن اشتباهاتش به فریادش می رسد. -اینقدر برای پسرم کم گذاشتی تا بالاخره پاش لغزید، چند بار بهت گف...
بروزرسانی در : ۸۵ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 46
حرفم آن قدر تلخ است که اعلا برای لحظاتی می ماند که چه بگوید. -من...من... خودش هم نمی داند چه مزیتی دارد تا برای من بگوید که مادرش به کمکش می آید. -پسرم بزرگ یه محله اس، همه براش احترام قائلن. -احترام قائل نیستن، ازش می ترسن. -حالا هر چی، همه ی دخترهای محل برای ازدواج با اعلا سر و دست می شکوندن تا...
بروزرسانی در : ۷۹ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 47
و بعد با لگد به وسط پایش می کوبم. اعلا از شدت درد به روی زمین می افتد و به خودش می پیچید و من هم کنار شوکت می نشینم و به فیلم ممنوعه ی همسرم نگاه می کنم . -شوکت اینجا رو گوش کن داره برای فرناز از بدی های من میگه. شوکت ناباور به من که اصلا احساسی از صورتم مشخص نیست، نگاه می کند. -من ایراد داشتم که...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 48
اعلا با کف دست به پیشانی اش ضربه می زند. -صنم، صنم صد بار بهت گفتم، هزار بار دیگه هم میگم تا حالیت بشه تا بفهمی تو مال منی تا آخر عمرت مال منی اینو بفهم، من......طلاقت......نمیدم. -چرا؟ -تازه می پرسی چرا؟ نمی فهمی دوست دارم. -دوسم داشتی و همه اش با اینو اون بودی؟ اعلا جلو می آید و درست کنار مادر...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 49
-برادرت همه چیزو می دونه اعلا حیا کن!!! من و شوکت به یکدیگر نگاهی می اندازیم، گویا هیچ کداممان از مساله ی میان آن ها خبری ندارد و دوباره نگاهمان را به آن ها می دوزیم. اعلا هنوز عصبی است اما در جایش می ایستد. -چیو می دونه؟ منظورت چیه؟ -اینکه تو اون مواد رو داخل وسایلش گذاشتی تا وقتی برد اون ور مرز...
بروزرسانی در : ۷۶ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 50
-حرفتو بزن، تهدید کردن بسه. -صنم.... اعلا مکث می کند و به چشم های وحشت زده و عاجز من با لذت نگاه می کند و حرفش را می زند. -صنم تو رو می خواست عطا!!! و این هم از آخرین راز امشب! من دیگر تحمل سر پا ماندن ندارم و ناگهان با زانو به زمین می افتم. باید حسابی دردم می گرفت اما درد حرفی که اعلا به زبان آو...
بروزرسانی در : ۷۵ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 51
-هم زمان که با من بودی چند نفر هم توی آب نمک میذاشتی واسه وقتی هایی که با هم حرفمون میشد، موقع قهر بودن هامون می رفتی سراغ بقیه بعد وقتی اونا هم از دستت خسته می شدن میومدی منت کشی! -تو...تو...این حرف ها رو از کجا میدونی؟! با انزجار نگاهش می کنم. -یکم به اون مغز فندقیت فشار بیاری می فهمی! اعلا هر ...
بروزرسانی در : ۷۴ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 52
عطا جدی نگاهم می کند. -حرف هایی که جلوی اعلا زدم، فقط حرف نبود تو اینجا میمونی تا تکلیفت روشن بشه و اعلا دیگه نتونه مزاحمتی برات ایجاد کنه. -ولی من نمی خوام سر بار کسی باشم. -بشین سرجات! آب دهانم را به زحمت قورت می دهم، عطا خشن نشده بود؟! -حداقل برم یه چایی بیارم، شکوه قبل از فهمیدن این ماجرا گفت...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 53
وای...عطا چطور فهمید؟! در حالی که لب زیرینم را گاز می گیرم، سرم را پایین می اندازم. آقای خسروی با صدای بلند می خندد و عطا هم همراهی اش می کند. -رفاقت ما برمی گرده به... خسروی مکث می کند و برای لحظاتی به دفتر جلوی دستش خیره می شود. گویا در حال مرور خاطراتش است. عطا می خواهد کمکش کند و می گوید: -ا...
بروزرسانی در : ۷۰ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 54
-آخه من چطوری به آدمی با این ابهت بگم بالای چشمت ابروعه؟! -اگه تو خانوم فرامرزی هستی که میتونی یه راهی براش پیدا کنی. -برو، برو نمی خواد هندونه زیر بغلم بذاری، یه کاریش میکنم. بخش آن قدر شلوغ بود که حتی وقت نکردم برای خوردن چای به آبدارخانه بروم و دلم برای خوردن یک لیوان چای پر می زد که عطا را سی...
بروزرسانی در : ۶۷ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 55
و بعد هم به دنبال شیرآب می گردد تا دهانش را آب بکشد. من که یک لنگ در هوا ایستاده ام و می خواهم لی لی کنان به سمت لنگه کفش پرتاب شده ام بروم که پایم درد می گیرد. صورتم که درهم می رود عطا متوجه می شود. -صبر کن من میارم کفشتو. خم می شود و کفشم را جلوی پایم می گذارد. -ممنون، بعضی وقت ها یادم میره د...
بروزرسانی در : ۶۵ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 56
عطا با دست های گلی جلو می آید. -چی شد یهو؟ تو که قصد رفتن نداشتی! -داداش فهمیدم زندگی با شوهرم بهتر از موندن اینجاست. شوکت بغض می کند. -داداش خودمون این همه کار خلاف کرده، مامان هنوز سنگشو به سینه میزنه، حالا بذار مادرشوهر منم گاهی دوتا کلوم به من ایکه بندازه چیزی نمیشه که. شوکت خواهرش را می بوسد...
بروزرسانی در : ۶۳ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 57
-بیمارستان دیگه. -بابا ول کن، ببین این همه کار ریخته رو سرت. -شب میام حلش می کنم. به بیمارستان که میرسیم جلوی ورودی نگهبان به عطا گیر می دهد، من هم برای اینکه مجبور نشوم پادرمیانی کنم به بهانه ی اینکه باید سریع خودم را به بخش برسانم از آن ها دور می شوم. عطا که لله ی من نبود که هر جا می رفتم، دنب...
بروزرسانی در : ۶۰ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 58
وارد حیاط که می شویم عطا در حالی که پشت سر من است حرف می زند. -دفعه ی آخرت باشه! متعجب سرجایم می ایستم، می خواهم برگردم اما با دست به شانه ام فشار می آورد و مانع می شود. -منظورت چیه؟ -اینکه خودتم هرزه خطاب کردی! نمی دانم چه بگویم؟ یا چه فکری بکنم؟ -اینکه توی این ده سال هر بار با اعلا بودم ولی ...
بروزرسانی در : ۵۸ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 59
-حالا دیگه اسمتونو کنار هم میاری؟! عطا با لگد به در میکوبد. -باز کن این در لعنتی رو من میخوام با زنم حرف بزنم. عطا به من و خواهرش اشاره میکند به طبقه ی بالا برویم و خودش هم پشت سرمان می آید. وارد واحدشان که میشویم، شکوه از پنجره بیرون را نگاه میکند. -عطا توروخدا بزار من برم درو باز کنم براش....
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 60
-توی ماشین نمیتونم به صفحه گوشی نگاه کنم. حالت تهوع میگیرم. -آهان باشه. جلوی نگهبانی دلم نمی آید دوباره او را تنها بگذارم. -سلام آقای صابری. -سلام خانم صفا. به عطا اشاره میکنم. -ایشون با من هستش. میشه لطفا اجازه بدین بیان داخل؟ -بله حتما. اگر دیروز هم بهم میگفتین، حتما میذاشتم بیان. -ممنون. با ...
بروزرسانی در : ۵۰ روز پیش
