دوست داشتی؟
رمان عاشقانه, رمان خانوادگی, رمان بازگرد و مرا به خانه برسان, نویسنده لیلا مردانی, دنیای رمان

رمان بازگرد و مرا به خانه برسان

  • زبان فارسی
  • 255.8K 👁
  • 478 ❤️
  • 1.3K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه بازگرد و مرا به خانه برسان

بازگرد و مرا به خانه برسان قصه‌ی خسروست قصه‌ی عشق پرشوری که در نهایت به بیزاری رسیده و برای او و همسرِ اینفلوئنسرش راهی جز جدایی نگذاشته. اما تصمیم به طلاق بعد از به دنیا آمدن فرزندشان، با مرگ گیسو در روز زایمان، همه‌چیز را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. بعد از گذراندن روزهای سوگواری، سختی‌های زندگی یک پدر مجرد با وجود شرایط خاص و سفرهای کاری‌ خسرو و دور ماندنش از پسرکش' نیکان بیشتر خود را به رخ می‌کشد و او را ناچار به بازگشت به خانه‌ی پدری می‌کند. اما این شرایطی نیست که خسرو با آن کنار بیاید به‌خصوص که داشتن حریم‌خصوصی به دلیل شغل امنیتی‌اش' در طی سال‌ها در او نهادینه شده. ولی با یادآوری زندگی مشترکی که داشته، نمی‌خواهد بی‌گدار به آب بزند؛ برای همین با وجودی‌که خانواده‌اش بیشتر از مذهب، پایبند عرف هستند،  تصمیم به ازدواج‌موقت می‌گیرد. بازگرد و مرا به خانه برسان قصه‌ی نگار است؛ نگار که در هفت سالگی پدرش را از دست داده. با ازدواج مادر و تاکید همسر جدیدش به دور نگه‌داشتن نگار از زندگی‌شان، او پیش خاله‌ی مادرش' بزرگ می‌شود. باوجودی‌که مادرش نویسنده و  استاد دانشگاه است و تاکیدش به تحصیلات عالیه، این اتفاق در مورد نگار نمی‌افتد و با ازدواجی که مادرش مخالف آن است رابطه‌ی تیره‌یشان کاملا قطع می‌شود. حالا نگار در روزهایی که از همسرش جدا شده در خانه‌ی کوچک اجاره‌ای که نه به لحاظ مالی، بلکه به لحاظ روحی انگیزه‌ای حتی برای پُر کردن آن ندارد، شبیه به کسی که درون چاهی سقوط کرده، حتی تلاشی برای نجات خودش نمی‌کند تا روزی که حضور نیکان چون بارقه‌ی امیدی به سیاهی این چاه می‌تابد...

پارت اول

خسرو
فلشر مى‌زنم و مى‌اندازم توى خجسته‌پور. صداى ویبره‌ى گوشى‌ام بلند مى‌شود.
گندم است. مى‌گوید: خسرو خواهش مى‌کنم! به خدا داره خودش رو مى‌کشه!
از لحظه‌اى که پیج گیسو را از دسترس خارج کرده‌ام، این سومین باریست که زنگ زده. مى‌پیچم توى طالبى: خودتم مى‌دونى براى هر دوشون بهتره.
ــ آره، می‌ددونم؛ می‌دونم. فقط می‌خواد‌ یه پست بذاره، رسما اعلام کنه یه مدت فعالیت نداره.
ــ این کار رو باید یه ماه پیش مى‌کرد. باید چند روز پیش تو بیمارستان مى‌کرد.
پیرزنى مى‌خواهد از خیابان بگذرد. ماشین را نگه‌مى‌دارم و با حرکت دو دست بهش اشاره مى‌کنم رد شود. پیرزن با یک دست روى کمر، دست دیگرش را بلند مى‌کند به نشانه‌ى تشکر.
گندم مى‌گوید: فکر نمى‌کرد راست‌راستی همچین کارى بکنى. فکر کرد فقط دارى تهدید مى‌کنى. یه کم منصف باش. تو هیچ‌وقت بهش سخت نگرفتى. یه وقت بلایى سر خودش...
صداى گیسو مى‌آید: بدش من! بدش من گوشى رو؛ نمی‌خواد التماسش کنى!
ــ باشه، باشه.
و به نظر مى‌آید دارد مى‌رود سمت او که هنوز باید روى تخت گندم باشد.
دیروز خودم او را توى بغلم از ماشین بیرون آورده بودم و به خانه‌ى گندم برده بودم. دکتر برایش استراحت‌مطلق تجویز کرده.
صداش دورگه است و بغض‌دار وقتى پشت تلفن جیغ مى‌زند: برو به درک! ازت متنفرم! از بچه‌تم متنفرم! متنفرم!
با مکث مى‌گویم: دو ماه؛ فقط دو ماه دووم بیار. منم به اندازه‌ى تو می‌خوام خلاص شم.
بیهوده جیغ مى‌کشد و به نظر مى‌آید گوشى را پرت مى‌کند.
جاى پارک پیدا مى‌کنم. دوباره صداى گندم را مى‌شنوم: الو...
مى‌گویم: پایینم. جلوى در خونه‌تون.
صبح گیسو زنگ زده بود و گفته بود مى‌خواهد حمام کند. احساس مى‌کرد هنوز بوى بیمارستان مى‌دهد.
گندم مى‌گوید: الان به تنها چیزى که فکر نمی‌کنه حموم‌کردنه اونم با کمک تو...
با مکث برمى‌گردد سر خانه‌ى اولش: هیچ راهى نداره؟
ــ ببخش که این‌طورى زندگیت رو به‌هم ریختیم.
نفس بلندى مى‌کشد: آخه چى شد؟ چرا این‌جورى شد؟ همه حسرت شما رو می‌خوردن!
ــ فردا افسانه رو مى‌فرستم کمک‌دستت باشه.
ماشین را روشن مى‌کنم و درحال بیرون آمدن از کوچه، از توى آینه به آپارتمان گندم نگاه مى‌کنم که پشت‌سرم جا مى‌ماند.
یک هفته قبل‌از رفتنم به ونزوئلا، گیسو دچار لک‌بینى شده بود. دکتر تشخیص نارسایى سرویکس داده بود و سرکلاژ اورژانسى را برایش تجویز کرده بود.
ــ این کار رو قبل‌از هفته‌ى چهارده انجامش می‌دن.
به گیسو نگاه کرده بود: اما شما تو هفته‌ى بیست‌وسومى. این یعنى سرکلاژ کافى نیست. باید، باید استراحت کنى.
از افسانه خواسته بودم به‌جاى هفته‌اى یک‌ روز، یک ماه کامل به خانه‌یمان بیاید. گندم هم قول داده بود شب‌ها کنارش بماند.
قبل‌از رفتن، از گیسو قول گرفته بودم فعالیت پیجش را محدود کند. هر شب پیجش را چک مى‌کردم. پست‌ها و استورى‌ها بیشتر درباره‌ى ماه ششم باردارى و مراقبت‌ها بود. حتى توى یکى از پست‌ها اعلام کرده بود باید چند روزى استراحت کند.
همه‌چیز از هفته‌ى سوم شروع شده بود. عکس‌هایى از ماه ششم باردارى در استودیو؛ اما فاجعه پست‌هاى بعدى بود! فیلم‌ها و عکس‌هاى گیسو درحال خرید در مرکزخریدهاى مختلف و بدتر از همه یکى از فیلم‌ها که توى یکى از مراکز خرید دبى بود. احتمالا همان روزى که گندم گفته بود سرما خورده و خوابیده، سر از آنجا درآورده بود. قبلا هم از این سفرهاى یکى دو روزه داشت. این یعنى سفر رفت‌وبرگشت با هواپیما. یعنى بیشتر از پنج شش ساعت چرخیدن توى مرکزهاى خرید بدون اینکه فرصتى براى استراحت داشته باشد.
بعد از پست کردن فیلم‌ها تا دو روز جواب تلفنم را نداد.
گندم جواب داده بود و قسم خورده بود بى‌تقصیر است. گفته بود اگر حرفى به من مى‌زد، گیسو دیگر او را توى خانه راه نمى‌داده. گفته بود: این‌که بدتر بود!
یک¬ هفته‌ى آخر ماموریت مثل مرغ پرکنده‌اى بودم که کارى ازش برنمى‌آمد!
به ایران که رسیدم، گیسو توى بیمارستان بسترى بود و از آنجایى که احتمال سقط زیاد بود، همچنان باید بسترى مى‌ماند.
دکتر با نگاهى که انگشت اتهام را به‌طرف من مى‌گرفت، گفته بود: آقاى سهرابى بهتون گفته بودم خانم‌تون تو چه شرایطیه. بهتون گفتم نباید تنهاش بذارید.
دکتر که رفته بود، اتاق را بالا، پایین کرده بودم. گیسو و گندم توى سکوت بهم خیره مانده بودند. گندم با نگاه ترسیده اما گیسو شجاع‌تر بود. مى‌دانست توى شرایطى‌ست که هیچ‌کارى نمى‌توانم بکنم. خواست حرفى بزند اما دستم بالا آمد: هیچى نمی‌خوام بشنوم.
از عتابم کمى جاخورد اما زود به خودش مسلط شد.
گفتم: دیگه نگران تو نیستم. دیگه برام مهم نیست چه غلطى می‌خواى بکنى! چقدر دیگه می‌خوای جونت رو به خطر بندازی! فقط یه فرصت بهت می‌دم. به اندازه‌ى یه پست، فقط به اندازه‌ى یه پست وقت دارى از فالوراى عزیزت خداحافظى کنى. یکى بشه دوتا، دیگه پیجت رو نمى‌بینى!
گیسو پوزخند زد: تو دیوونه شدى!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان بازگرد و مرا به خانه برسان
  • سوسن

    در پارت 2060

    رمان بسیار زیبا و کاملآ متفاوتی رو می خونم،داستان زندگی یک زن که با تمام ناراحتی های غصه خوردم،هر قسمت از زندگی نگار ممکنه قیمتی از زندگی زنان ایرانی باشه،قلمتون بسیار زیبا بود،موفق باشید 🌹

    ۲ روز پیش
  • دویار ❤️

    در پارت 2320

    واقعا داستان عالی و متفاوت بود از خوندنش لذت بردم خسته نباشی لیلا جان 💋💋

    ۳ روز پیش
  • لیلا مردانی | نویسنده رمان

    ممنون از همراهیتون🩷☘️

    ۲ روز پیش
  • مامان عسل

    در پارت 2320

    رمان خیلی زیبا و دلنشینی بود دست مریزاد به شما نویسنده عزیز👏 آن شالله همیشه خوش بدرخشین واقعا لذت بردم از خواندنش 🙏🌸

    ۲ هفته پیش
  • لیلا مردانی | نویسنده رمان

    عزیزید🩷☘️

    ۲ روز پیش
  • شهناز

    در پارت 1690

    عالیه خیلی قشنگه فقط مادرش خیلی بی شعوره

    ۷ روز پیش
  • شهناز

    در پارت 1520

    سلام خیلی عالیه فقط چرا هیچ کی نگار رو درک نمیکنه

    ۷ روز پیش
  • شفق

    در پارت 2060

    خیلی زیبا و عالی نوشتی داستان شو دوست دارم دلم برای نگار میسوزه قلمت مانا نویسنده جان خسته نباشید

    ۲ ماه پیش
  • لیلا مردانی | نویسنده رمان

    🌱🥰

    ۲ ماه پیش
  • سحر

    0

    واقعا رمان خوبی بود 🥰🙏ارزش خوندن داشت ممنون از خانم مردانی🙏

    ۲ ماه پیش
  • لیلا مردانی | نویسنده رمان

    مرسی از کامنت پر مهرتون🩷☘️

    ۲ ماه پیش
  • دلارام

    در پارت 2320

    خیلی قشنگ بود عالی تموم شد واقعا خسته نباشی اصلا تکراری نبود عشقشون قشنگ بود

    ۲ ماه پیش
  • لیلا مردانی | نویسنده رمان

    ممنون از همراهی‌تون🌱🩷🥰

    ۲ ماه پیش
  • دلارام

    در پارت 2060

    تا اینجا واقعا عالی بود نگار واقعا با درک و فهمه با همهی سختی هایی ک کشیده

    ۲ ماه پیش
  • دلارام

    در پارت 1310

    امیر محمد با همه بدی هاش نگارو دوست داشته نگارم چوب بی محبتی های مادرشو خورده

    ۲ ماه پیش
  • دلارام

    در پارت 1310

    با اینکه اصلا از امیر محمد خوشم نمیاد و طرف دار نگارم هرجوری ک هست هرچی ک تو گذشتش بوده بازم دوستش دارم اونم اشتباه کرده تنها بوده ولی اینجا رو ب امیر محمد حق میدم با اون اخلاقی ک داره و بنظرم هرکی دیگه هم بود همین کارو میکرد ی دفه بفهمه زنش از کسی دیگه باردار بوده سقط داشته خوب واقعا سخته

    ۲ ماه پیش
  • دلارام

    در پارت 1010

    خیلی قشنگه حس بینشون عالی بود چقدرخسرو خوبه ک هوای نگارو داره

    ۲ ماه پیش
  • Faez

    در پارت 2320

    رمان قشنگی بود، داستانش برام تازگی داشت کلیشه ای نبود

    ۲ ماه پیش
  • دلارام

    در پارت 640

    کاش دیگه امیر محمدی نبود نگار خیلی اذیت شده مهسا هم حیفه واسش

    ۲ ماه پیش
  • دلارام

    در پارت 160

    واقعا رمان قشنگیه تا اینجا ک خوندم کنجکاوه ادامشم ولی چجوری اینا همو نشناختن همون دختره تو خیابونه ک خسرو نجاتش داد

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟