پارت دوم :
بساط یکی از دست فروشان دوره گرد را که زیورآلاتی مانند گل سر و دستبند برای عرضه آورده بود را به آفره نشان دادم :- ببین کدامشان را می پسندی و از بقیه زیباترند؟آ
آفره با دقت سنجاقهای مو را نگاه می کرد و چشمانش از هیجان برق میزد. سکه هایم را دانه دانه شمردم و به جایی که از پدرم جدا شده بودیم نگاه انداختم. در حال صحبت با یکی از مغازه داران بود. کیسه ها را امانت به او داد و خودش با عجله از دیدم دور شد. چند روز پیش شنیده بودم که مادرم از «ماهره»، مادر آفره که از خدمتکاران و همنشینان مورد اعتمادش بود، خواسته بود که هرروز برای پدرم افشرهی «هوم» مهیا کند. چون بدن و روحش دچار ضعف شده و نیاز دارد تا انرژی اش را دوباره به دست آورد. به نظر من پدرم مانند سابق بود و فقط مدتی بود که خلق و خویش تغییر کرده و به آسانی، با همه ناملایمتی می کند. امکان داشت به خاطر مراسم جشن شاهنشاهی باشد. چون او یکی از چندین شنایای برجستهی دربار بود و باید همراه با «هاوان» های دیگر که مأمور تهیهی شربت هوم بودند، برای درباریان و حضور چمروش شربت آماده کنند. تا به حال مراسم افشره گیری گیاه هوم را ندیده بودم اما کم و بیش از پدر و اطرافیان شنیده بودم که مراحل طولانی دارد و با خواندن دعا و اوراد، کمکم شیرهی هوم را خارج می کنند تا احترام این گیاه مقدس و همیشه سبز از بین نرود. آفره با هیجان دستم را تکان داد:- «دِرمَنه» این راببین.
به چیزی که در دست داشت نگاه کردم و زیباترین سرمه دان عمرم را دیدم. سرمه دانی از جنس برنج که با مهارت، تندیسی از یک زن با موهایی تک بافت را بر رویش کنده کاری شده بود. صنعتگری که آن را ساخته، حتی جزئیات لباس و صورت زن را هم از قلم نینداخته بود. حیرت زده گفتم:- به راستی که زیباست!
مرد دوره گرد که با آن لباس های گل آلود و کثیفش، پیدا بود از راه دور و درازی خودش را به «تُوْشار» رسانده با لبخند دندان نمایی شروع به چرب زبانی کرد تا قیمت بالاتری پیشنهاد دهد.
- چه انتخاب نیکی! تنها زیبارویان و شهدخت های قصر چنین زیورآلات پسندیدهای دارند. هر زیبارویی به چنین سرمهدان نفیسی احتیاج دارد.
-چند سکه باید بابتش بپردازم؟
مرد دوره گرد دستانش را حیلهگرانه به هم کشید و گفت:- مطلقا می دانید که برای چنین متاع کم یابی باید سکههای زیادی خرج کنید. پیشهوران خاور دور نیمی از عمر و تجربهی خود را صرف ساختنش کردهاند. اما من حاضرم که آن را به قیمت شش دراخم نقره به شما بفروشم.
اخمهایم را در هم کشیدم:- چقدر زیاد! گران می گویی.
-همان طور که گفتم این سرمهدان مخصوص زنان حرمسرا و شهدختهای قصر است. اگر می خواستم این را به یکی از آن ها بفروشم حاضر می شدند به قیمت گزافی سرمهدان را از آن خود کنند. لنگهاش در هیچ کجا پیدا نمی شود.
پوزخندی به رویش زدم: -و این راهم اضافه کنید که شهدختها هرگز به دوره گردها و پاپتیها اجازهی ورود به قصر را نمیدهند تا کالاهایشان را بفروشند.
مرد با اخم سرمه دان را از دستم کشید و با تکان دادن دستانش از بساطش دورم کرد:- بروید بروید و سد معبر نکنید من به شما چیزی نخواهم فروخت.
آفره در کنارم راه افتاد و از کنار زیور آلات مرد گذشتیم. او سرزنشگر گفت:- اگر ناراحتش نمی کردی می توانستی با کمی چانه زدن سرمهدان را با قیمت پایین تری بخری.
کنار دوره گرد دیگری ایستادم و سنجاقهایی که مزین به گل و سنگهای رنگین بودند را لمس کردم.
-ناراحتی او برایم اهمیت ندارد. اگر سرمهدان را میخریدم دیگر پولی برایم باقی نمی ماند.
قیمت سنجاقهای آبی رنگ را از فروشنده پرسیدم:- این را چند سکه می فروشی؟
-چهار دراخم مسی
چهارتا از سکههایی که پدرم داده بود را به فروشنده دادم و باقی سکهها را در کیسهی پولهایم ریختم و در میان چینهای لباسم پنهانش کردم. آفره با افسوس گفت:- اما سرمهدان بیشتر از این سنجاقها برازندهات بودند.
به رویش لبخند زدم :- چه کسی گفته که این سنجاقها را برای خودم خریدهام؟ تکان نخور...
سنجاقهای قدیمی و نسبتا سادهای را که با آن، دو طرف سرانداز نازکش را روی سرش محکم کرده بود، بیرون کشیده و سنجاقهای جدید را به جایش قرار دادم.
-خوشت می آید؟
آفره دستی بر روی سنجاقها کشید:- برای من آن ها را خریدهای؟
سرتکان دادم:- معلوم است که برای توست.
صمیمانه دستانم را فشرد و در آغوشم گرفت:- دِرمنه تو خیلی مهربانی.
کاملا در آغوشش جای نگرفته بودم که یکدستش را در هوا تکان داد:- آبتین... آبتین
از شوق، بلافاصله کنارم زد و خودش را به برادرش رساند. آبتین با خوشحالی دستی بر روی موهای خواهرش کشید و با لبخند پرسید:- انتظار دیدنت را نداشتم اینجا چه میکنی؟
آفره من را نشان داد و گفت:- همراه ارباب و دِرمَنه برای خرید آمدهایم.
با سر به آبتین سلام دادم. دست دور کمر و بازوی آفره انداخت و به سمتم آمد. من و او همسن بودیم. با اینکه فقط چند ماه از آخرین باری که دیده بودمش می گذشت؛ به نظر می رسید که قدش خیلی از من بلند تر شده. ولی موهای مُجعد و مشکیاش را به همان اندازهی قبل، تا سر شانههایش نگه داشته بود. صورت بیضی شکل و ابروهای تیره و پرپشتِ خواهر و برادر، کاملا به مادرشان رفته بود. تنها رنگ چشمان آبتین متفاوت بود و روشن تر می زد.
روبه رویم ایستاد و گفت:- بانو درمنه حالتان چطور است؟
-سپاسگذارم با دستان شفا بخش پدرم حالم بسیار خوب شده.
آفره سرش را بالا گرفت تا صورت برادرش را بهتر ببیند:- نمی دانستم قرار است تو را ببینم اگرنه برایت خرمای بَندی می آوردم. مادر سرتاسر حیاط شرقی را بند کشی کرده و هرروز خرمای بَندی می پزد. بسیاری از آن ها را به خاطر تو به بند کشیده؛ وقتی که خشک شدند آن ها را به خانهی اربابت می آورم. آبتین در جوابش گفت:- به مادر بگو هنوز مقداری از خرماها را دارم اما من دیگر در کارگاه «جابان» کار نمیکنم.
من با تعجب پرسیدم:- چرا؟ او از خدماتت راضی نبود؟
یکی از رهگذرها هنگام عبور به من تنه زد. آبتین نگاهی به اطراف انداخت و سکوی جلوی خانهای را نشان داد:- بهتر است در جای خلوت تری صحبت کنیم. این روزها بازار بیشتر از همیشه شلوغ شده است.
من و آفره روی سکو نشستیم اما خودش ننشست. آفره با نگرانی پرسید:- جابان تو را اخراج کرده است؟
-اینگونه نیست؛ خبرهای بهتری دارم. به خاطر جشنی که قرار است برپا شود برای سربازان و سواره نظام های قصر، نیاز به پارچه و لباس های نو دارند. پیشکار قصر هم به نزد خیاطان شهر رفته و از آن ها خواسته تا هرکدامشان چند تن ازشاگردان خود را برای کمک به خیاطان قصر بفرستند. جابان هم من را به پیشکار پیشنهاد داده است.
من گفتم:- ولی تو در خیاطی مهارت نداری.
آبتین با اطمینان از خودش سرش را کمی کج کرد و گفت:- بانو درمنه! من را آدم ضعیف و کند ذهنی میبینید؟
-خیر می دانم که با استعداد و باهوش هستی اما فقط چند ماه است که نزد جابان رفته ای. به این سرعت همهی فنون خیاطی را یاد گرفتهای؟
- همهی فنون را نیاموختهام اما دانشم برای دستیار بودن کافی است.
با اشتیاق و لبخند رو به آفره گفت:- دستمزد من در قصر بیشتر از پولی که جابان می داد، خواهد بود. اگر به خوبی کار کنم ممکن است از من خوششان بیاید و بخواهند که مدت بیشتری در آنجا کار کنم. آنوقت مزدم بیشتر خواهد بود و می توانم هرچه زودتر آزادی تو و مادر را بخرم.
یکه خوردم و متعجب از سخنش، چشمانم را از آفره، به آبتین دوختم:- چه گفتی؟ آزادی شان را بخری؟ برای چه؟
آفره با نگاهی مضطرب و سرزنشگر به آبتین، کمی به من نزدیک شد و گفت:- اتفاق مهمی نیست... آبتین قصد دارد با پول هایی که به دست می آورد آزادی مادرمان را بخرد.
اخم در هم کشیدم:- که چه بشود؟
آبتین بریده بریده گفت:- ما... مادرمان... او سال هاست که برده بوده دوست داریم طعم آزادی را بچشد.
-وقتی آزاد شد چه؟ پدرم می داند چه نقشهای در سر دارید؟
آبتین پشیمان از گفتهاش به زمین چشم دوخت:- ارباب خودش اجازه داد که مزدهایم را پیش خودم نگه دارم و من هم تصمیم گرفته ام آن ها را برای آزادی مادرم و آفره خرج کنم.
با عصبانیت صدایم را بالا بردم:- تو هنوز یک بردهای تمام پولی که به دست می آوری قانونا به پدرم تعلق دارد. نمی توانی با آنها آفره و مادرت و یا حتی خودت را آزاد کنی. اگر پدرم اجازه داده است که مدتی مانند آزادمردان زندگی کنی به خاطر جبران لطفی است که در حق من کردهای.
آفره می خواست آرامم کند اما با عصبانیت بلند شدم و تنهایشان گذاشتم. به شدت از هردویشان خشمگین بودم و احساس می کردم که به من و خانواده ام خیانت کرده اند. آفره دو سال از من بزرگتر بود اما از کودکی با هم بزرگ شده بودیم و بهترین همدمم بود. در صورت آزاد شدنشان به حتم از پیشمان می رفتند آن وقت من و مادرم بسیار غمگین می شدیم. اگر آن شب از خانه بیرون نمی رفتم و اصرار مادرم برای جبران لطف آبتین نبود، پدرم هرگز به او اجازه نمی داد تا خانه را ترک کند و حالا هم نمی خواست که آن دو را هم با خود ببرد.
چندین ماه قبل، در یک شب سرد دور از خانه و بیرون از شهر با بدنی زخمی، درون یک چاه عمیق برای زنده ماندن تلاش می کردم. اگر آبتین به موقع پیدایم نکرده بود امکان داشت که همانجا بمیرم. بعد از پیدا شدنم، مادرم از پدر خواست که به شکرانهی نجات دادنِ جانم او را آزاد کند. ولی پدر آزادش نکرد و تنها اجازه داد که برای یک سال پیش جابان خیاط کار کند و حرفهی خیاطی را بیاموزد. باید به پدر می گفتم که آنها چه فکری در سر دارند تا آبتین را بار دیگر به خانه بازگرداند.
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
Hani
2عاشق این رمانم
۱ سال پیشفاطی
0عالیه این رمان کاش ادامه اش بدید
۲ سال پیشMa79
1عالی بود یکی از بهترین رمان هایی که خوندم
۳ سال پیشآرامش
4از درمنه اصلا خوشم نیومد😑😑😑
۵ سال پیشNegarm
20شت:/ درمنه همین اول کاری خشت اولو کج گذاش و یه کاری کرد حالم ازش بهم بخوره:(( چندششششششش عقده ایییییییییییی
۵ سال پیشآتنا
3عزیزم میدونم کار درمنه زشت بود اما قدیم اینطوری بودن که برده ها حق ازادی ندارن این تفکر غلط و داشتن خوب درمنه هم تو اون محیط بزرگ شده پس کارش دور از انتظار نبوده باید اخرشو ببینیم که رفتاریش عوض میشه
۵ سال پیشزعرا
7ممنون اوا بدم میاد از درمنه
۵ سال پیشتو ،من ،تنهایی
11نویسنده زحمت کشیده ،و معلومه اطلاعات زیادی داره (احتمالا ادبیات خونده 😉) ولی هرچیزی سلیقه ایه ،خیلی دوست دارم بخونمش ولی یا نمی فهمم چی میگن یا باید ۱۰ بار دیگه بخونم تا دوزاریم بیفته 😣
۵ سال پیش.
10چون از این مدل فیلما و رمانا نخوندی برات سخته اینم یه رمان فارسیه چند پارت که بخونی داخل رمان غرق میشی و لحنشون برات عادی میشه
۵ سال پیشاریل
20ایششهه چه درمنه خودخواه خوب دوست داره مادر و خواهرش ازاد بشه به خاطر خودش میخواد اونارو نگه داره اوناهم دلشون آزادی میخواد
۵ سال پیشhichkas
13اطلاعات زیاد نویسنده و همچنین اینکه لحن صحبت های شخصیت ها درسته ک کتابیه اما زیاد خشکی و سردی توشون مشخص نیست و اینو خیلی دوست دارم و اینکه موفق باشید^_^
۵ سال پیشوستا ۲۰
4این پارت هم خوب بود نویسنده جان 😁
۵ سال پیشاسرا
5عکس شخصیتها بایدازبازیگران قدیمی یااونهایی که نقش قدیمی بازی کردن بذارن وگرنه اصلا نبایدعکس بذاره
۵ سال پیشzarnaz
8عالیییی 😍😍 لطفاً میشه عکس های شخصیت رمانتونم بزارید 🙏🏻🙏🏻ممنون میشم
۵ سال پیشبنده خدا
15من تا ب حال از این رمانا نخوندم،اصلا حوصله خوندن رمانی هایی ک برای شاه و زمان قدیم بود رو نداشتم ولی با صبوری این رمان رو میخونم☺درمنه چندسالشه؟ اسم رمان های دیگه نویسنده؟
۵ سال پیشآرو
3احتمالا درمنه عاشقشه🤓
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

کاردینال
3از درمنه خوشم اومد حس قدرت و خودخواهی میده😂