پارت شانزده :
بعد از ساعاتی که فکر میکردم به درازای روزها طول کشیده، چشم باز کردم. گوهر شب چراغ با پارچهای چرمی و ضخیم پوشانده شده بود و اتاقِ زیرزمین زیر نور ملایم و کم سویی از آتشِ مشعل، روشن مانده بود. آبتین سر روی میز گذاشته و روی صندلی خوابش برده بود. کمی خودم را بالاکشیدم و سر چرخاندم. دوکا روی تیرک کنار تخت نشسته بود و با چشمان زاغش به من زل زده بود. یکهای خوردم و از ترس سرم به سنگِ تراش خورد
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آرزو
7بعد از رمان تیدا زاده نور یا تاریکی دیگه همچین رمانایی به دلم ننشست میخوام اینو شروع کنن ان شاالله که خفن باشه💙
۵ سال پیشفاطیما
16خیلی رمانتون جذابه ، هم هیجان داره و هم آدم و خیلی کنجکاو میکنهههه من معمولا از رمان هایی که خیلی کتابی حرف بزنن و حالت تاریخی داشته باشه خوشم نمیاد ولی نمیشه از این رمانتون گذشت...عالی👌🏻
۵ سال پیشآرام
13ممنون ❤️❤️خواهشا پارتاتون تا اخر رمان همینقدر طولانی باشه❤️
۵ سال پیشمعصومه
16نویسنده جون قلم قشنگی داری امید وارم به جاهای جذاب تر برسه به زودی😌
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

س
0قشنگه