پارت شانزده :

بعد از ساعاتی که فکر می‌کردم به درازای روزها طول کشیده، چشم باز کردم. گوهر شب چراغ با پارچه‌ای چرمی و ضخیم پوشانده شده بود و اتاقِ زیرزمین زیر نور ملایم و کم سویی از آتشِ مشعل، روشن مانده بود‌. آبتین سر روی میز گذاشته و روی صندلی خوابش برده بود. کمی خودم را بالاکشیدم و سر چرخاندم. دوکا روی تیرک کنار تخت نشسته بود و با چشمان زاغش به من زل زده بود. یکه‌ای خوردم و از ترس سرم به سنگِ تراش خورد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • س

    0

    قشنگه

    ۳ سال پیش
  • آرزو

    7

    بعد از رمان تیدا زاده نور یا تاریکی دیگه همچین رمانایی به دلم ننشست میخوام اینو شروع کنن ان شاالله که خفن باشه💙

    ۵ سال پیش
  • فاطیما

    16

    خیلی رمانتون جذابه ، هم هیجان داره و هم آدم و خیلی کنجکاو میکنهههه من معمولا از رمان هایی که خیلی کتابی حرف بزنن و حالت تاریخی داشته باشه خوشم نمیاد ولی نمیشه از این رمانتون گذشت...عالی👌🏻

    ۵ سال پیش
  • آرام

    13

    ممنون ❤️❤️خواهشا پارتاتون تا اخر رمان همینقدر طولانی باشه❤️

    ۵ سال پیش
  • معصومه

    16

    نویسنده جون قلم قشنگی داری امید وارم به جاهای جذاب تر برسه به زودی😌

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️