پارت سوم :

در خیابان ها قدم می‌زدم و می‌خواستم پدرم را پیدا کنم تا درمورد آبتین با او صحبت کنم اما نمی‌دانستم بعد از اینکه خریدها را به امانت گذاشته، در پی چه کاری رفته و‌کجاست. به میدان وسط شهر رسیده بودم که دیدم مردم به دور ستون نیایش گرد آمده‌اند و مردی با صدای رسا و بلند در حال سخن گفتن است. ابتدا فکر کردم حتما در حال خواندن اعلامیه‌ی جدیدی از سوی پادشاه است. وقتی که از میان جمعیت راهی برای خودم باز کردم؛ متوجه شدم که کهنه سربازی از جنگ‌های پیشین در دوره‌ی پادشاهی شاه «زادان» فقید است که برای مردم داستان سرایی می‌کند. روی بازوهای برهنه و صورتش جای زخم‌های عمیقی خودنمایی می کرد که به خوبی درمان نشده بود و بافت بدنش برای به هم آوردن زخم، گوشت اضافه آورده بود. اگر او نیز مانند من درمانگری به خوبی پدرم داشت هرگز به این وضع کریه و زشت نمی‌افتاد. وقتی که در چاه افتاده بودم در بدنم پر از شکستگی و خراش بود اما اکنون هیچ اثری از آن‌ها باقی نمانده بود. از مَشکِ پوستینش مقداری آب نوشید تا گلویش را برای بازگویی ماجراهایش تازه کند. لبه های دامن لباسم را به هم آوردم و پشت سر بچه ها‌ی کوچک دست دور زانوهایم حلقه کرده و روی زمین نشستم. قصه شنیدن را بسیار دوست داشتم. هرگاه که زنان رده بالا و اشراف، مادرم را به بزم‌های عصرگاهی و شبانه دعوت می‌کردند، من و آفره هم همراهش می‌رفتیم تا قصه گویی‌های پیرزن نقال را بشنویم. پیرمرد با صدای زمخت و رسای داستانش را ادامه داد:- صف آن انیران‌های دژخیم ازخاور تا باختر امتداد داشت و ما که خسته و زخمی شده بودیم، نیرویی در بازوانمان نمانده بود. جارچی دشمن بار دیگر در شیپور دمید. به جای خاک در زمین خون جاری بود و به جای هوا در آسمان خاک! من در صف محافظان شاه زادان آماده‌ی نبرد بودم. سربازان ما شجاعانه می جنگیدند. اما آن لعنتی های زشت‌خو انسان‌های نترسی بودند و چهارنفرشان در تلاش بودند تا خط دفاعی را بشکنند و به شاه زادان یورش ببرند. 
دیگر زمانِ دست دست کردن نبود. شاه زادان، «سوران» را از گردنش باز کرد و سه بار در آن دمید. یکی از مردانِ حاضر در میدان از پیرمرد پرسید:- اما من شنیده ام که هر کس صدای سوران را بشنود قلبش تکه پاره خواهد شد‌. چگونه است که تو زنده ای؟
پیرمرد پوزخندی زد:- اشتباه شنیده‌ای! اگر قرار بود هرکس با شنیدن نوای سوران، قلبش را از دست بدهد، پس باید تمام محافظان و سربازانی که اطراف شاه زادان بودند کشته می شدند.
-صدایش چگونه است؟ صدایی بهشتی دارد یا جهنمی؟
پیرمرد در میدان چرخی زد و متفکرانه گفت:- هیچ‌صدایی نداشت. یا شاید هم من نتوانستم صدایش را بشنوم. 
یکی دیگر گفت:- حتما در آن هیاهو گوش هایتان ازکار افتاده. ما تا به حال نشنیده ایم شیپوری وجود داشته باشد که از خود صوتی نداشته باشد. سوران را از نزدیک دیده‌ای؟ به چه شکل است؟
پیرمرد دستی به ریش های خاکستری و پرپشتش کشید و با ابروانی بالا انداخته گفت:- اری میدان جنگ پر سر و صدا بود اما سوران نیز شیپور بسیار عجیبی است که مانندش را در هیچ‌کجا نخواهید دید. من با شاه زادان فاصلهی زیادی داشتم اما سوران را خودم به چشم دیده‌ام. شاهِ فقید همیشه آن را به گردنش می آویخت. کوچک و مثلثی شکل، به اندازه‌ی نیم کف دست است. به نظر می رسیدکه از جنس پوستین باشد. تمام سطحش با اعداد و نقش هایی غریب پوشیده شده است. سه دایره در اطرف گوشه هایش و یکی دیگر در میان آن‌ها نقش بسته. پیشینیان گفته اند که «خشاتریا»، الهه‌ی جنگ هنگام تاج گذاری هرکدام از پادشاهانِ هومان به زمین نزول می‌کند و خودش شخصا سوران را به پادشاه جدید پیشکش می کند تا ایران را از گزند انیران‌ها و دشمنان حفظ کند.
پسرکی پرسید:- بعد چه شد؟ بعد از دمیدن در سوران چمروش آمد؟ 
-عجله نکن بچه جان! شاه زادان در سوران دمید تا کمک از راه برسد اما دشمن توانسته بود افسران خط دفاع را شکست بدهد و جان شاه زادان در خطر بود. من شمشیر برهنه‌ام را بالا بردم و با قدرت به سپر یکی از آن ها کوبیدم و وارد معرکه‌ شدم. توانستم چند زخم جانانه بر بدن ناپاکش بیاندازم اما ملعون بسیار چابک بود و توانست بازویم را از بالا تا پایین چاک دهد. 
پیرمرد بازویش را که از سرشانه تا نزدیک آرنج با یک خط صاف بریده شده بود، به همگان نشان داد:- این جای زخم متعلق به همان روز باشکوه و پر افتخار است که توانستم فرزند جنگ و پیروزی را ببینم. سخت مشغول نبرد بودیم که یکباره طوفان درگرفت و چشم ها از خاک پر شد و گوش ها از صدای غرش های بی‌امانش به خون افتاد. هرگز به عمرتان نمی‌توانید موجودی به خارق العادگی و باشکوهی او ببینید. چه ایرانی و چه انیرانی خیره‌ی چمروش مقدس بودند. گویا که انیران‌ها از پیشینیان خود درمورد چمروش ما شنیده بودند اما تا به آن لحظه باورشان نشده بود که او حقیقت مطلق است؛ همانطور که خورشید در روز می تابد و ماه در شب نورافشانی می کند. هیچکس قادر به انکارش نیست و نخواهد بود.هرکدام از پرهایش خنجری بود که سینه‌ی انیران‌ها را می‌درید و با چنگال‌هایش سر از تنشان جدا می‌کرد. نوک نیرومندش، قادر بود استخوان و زره را با هم به دو نیم کند. در یک آن، با پاهای قوی و شیرمانندش، اول و آخر صف سپاهیان را می‌پیمود. وحشت در دل سپاه دشمن افتاده بود و هرکدام برای در امان ماندن از او به سویی می‌گریختند. فرماندهان قادر به کنترل سپاهیان خود نبودند. سربازان ما هم فرصت را غنیمت شمرده و با قتل عامشان کوهی از انیران ساختند. شاهِ انیران‌ها قصد فرار داشت اما چمروش مقدس ازچشمان شاه زادان دستوراتش را خواند و دوباره به پرواز درآمد. او از میان سیل عظیم محافظان، شاه انیران‌ها را از زمین بلند کرد و به آسمان‌ها رفت. وقتی که به خورشید رسید، او را رها کرد و بدن شاه انیران‌ها، مانند سرگین چهارپایان روی زمین پهن شد و مرد.
به این قسمت از داستانش که رسید مردمی که جمعیت‌شان بیشتر شده بود با شادی و هِلهله ابراز خشنودی کردند و برایش سکه‌ها ریختند. پیرمرد شروع به جمع کردن آن‌ها کرد. نمی‌دانستم تا چه اندازه از صحبت‌هایش حقیقت است و کدامش اغراق. در میان هیاهوی مردم با صدای بلند پرسیدم:- چمروش سوارکار ندارد؟ تا به حال کدام یک از شاهان سوارش شده‌اند؟
ناگهان پیرمرد با صدایی آکنده از خشم فریاد زد:- که بود؟
سکوتی سنگین جمعیت را فراگرفت.
-به من بگویید کدام آدم نادان و بی خردی این را گفت؟ 
صدای عصبانی‌اش بسیار وحشتناک بود. از ترس صورتم را با حریر روی سرم پوشاندم و بلندشدم تا در میان جمعیت خودم را پنهان کنم اما کودکی که کنارم نشسته بود من را نشان داد. پیرمرد با نگاهی غضبناک به سمتم گام برداشت و با تند خویی گفت:- تو این سخن درشت و نابه جا را گفتی؟ دخترک احمق! هیچکس جرأت ندارد به چمروش دست بزند چه رسد به اینکه بر او مهار بزند و سوار محافظ مقدسمان شود. هیچ استثنایی نیست. نه برای پادشاهان قبل از شاه زادان و نه حتی برای پادشاهانی بعد از او! چمروش زاده‌ی جنگ است؛ فرزند خشاتریا! چمروش پادشاه تمام جانوران زمین ‌و آسمان است... دانستی؟

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • مهگل

    1

    رمانش خیلی لفظ قلمه و گیج کنندن 😐ولی خوبه 🤗

    ۵ سال پیش
  • Tars

    1

    چمروش حیوانی قوی هیکل و غول آسا هست که بدنی مانند شیر دارد و سر عقاب و بال های عقاب

    ۵ سال پیش
  • نازدخت

    1

    رمان جذابیه ادم نسبت به خوندنش کشش پیدا میکنه ولی یکمی عجق وعق گفت آری نظر من نیز اینگونه است 😝

    ۵ سال پیش
  • اکسو(عشق گروه آسترو

    0

    چمروش عقابه😂😂

    ۵ سال پیش
  • ؟

    3

    عاشق این نوع نوشتارم😍 فقط چمروش چ نوع پرنده ایه؟

    ۵ سال پیش
  • ؟

    3

    وایی چقد باحاله چمروش 😁😁

    ۵ سال پیش
  • وستا ۲۰

    11

    درسته هنوز قسمت تخیلیش شروع نشده ولی یه چیزی داره این رمان که آدم دلش میخواد هی پارت جدید بیاد بخونه

    ۵ سال پیش
  • Zarnaz

    16

    عالییییییی😍 لطفاً عکس شخصیت هام بزارید 🙏🏻

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️