آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت چهل و هشتم :
فربد سر به زیر شد و زیر لب گفت:
_ معذرت میخوام عمو، ولی داره دروغ میگه، میخواد اعصاب منو به هم بریزه. میدونه نقطه ضعف من خودشه، داره بازی میکنه باهام.
در میان آن جمع گیج و گنگ، چکاوک تنها کسی بود که معنای این بحث عجیب را میفهمید. خودش هم قدمی جلوتر رفت و گفت:
_ دروغ نمیگه فربد. بهتره چشماتو باز کنی و دست از این احساس کورکورانهت برداری. یه نگاه به ظاهرش بنداز، حال خرابشو نم
لطفا صبر کنید...
