آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت پنجاه و هفتم :
نگین دستهایش را به نشانهی دعوت به آرامش بالا گرفت و گفت:
_ آروم بابا! منظوری نداشتم! میگم یعنی خب... بالاخره شاید یه شانس دوباره باشه واسه...
چشمهایش گرد شد و با بهت جواب داد:
_ نگین کدوم بیشرفی تو همچین شرایطی میتونه به چنین چیزی فکر کنه؟ بعد این همه سال رفاقت، چی از من دیدی که فکر کردی ممکنه تا این حد کثافت باشم؟ حال و روزشو ببین! من دارم جون میدم از نگرانی واسه اونی که ح
لطفا صبر کنید...
