آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت چهل و سوم :
نگین کمی هول شد و به سرعت گفت:
_ نه، نه بابا این چه حرفیه؟ فقط نگران شدم!
_ نگران نباش، یهو با عجله برگشتم، کلید خونه رو جا گذاشتم. یعنی کلاً ساک وسایلمو نیاوردم. کسی هم خونه نبود در رو باز کنه.
نگین با تردید به او نگاه میکرد. مشخص بود قانع نشده. سروین هم بیحرف و سوالی به او خیره شد تا بالاخره نگین آب دهانش را قورت داد و گفت:
_ اتفاقی افتاده که اینجوری با عجله برگشتی؟
پوز
لطفا صبر کنید...
