آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت پنجاه :
برخلاف شبهای قبل که تا دیر وقت روی ایوان مینشست و خیره به ستارههای کمجان آسمان، فکر میکرد. ساعت به ده نرسیده بود که رختخوابها را پهن کرده و روی تشک دراز کشید. چکاوک با پارچ آب و دو لیوان خالی وارد اتاق شد، آنها را بالای سرشان کنار دیوار گذاشت و با خنده گفت:
_ امروز یه جوری پدرتو درآوردم که از خیر شمردن ستارهها گذشتی و زودتر از من افتادی تو رختخواب!
سروین لبخند کمرنگی به
لطفا صبر کنید...
