پارت صد و هشتاد و ششم :

بغض دوباره به گلویش چنگ انداخته بود. دست راستش را روی دست چپ چکاوک گذاشت. صورتش را کمی چرخاند و کف دست او را بوسید. خنکای رینگ ساده‌ای که به انگشت دومش داشت، آرامش به قلب او ریخت. چشم بست و زمزمه کرد:
_ پررنگ‌ترین حس کل زندگی همه‌ی ما ترنسا، عذاب وجدانه... بابت چیزایی که شاید یه درصدم توشون مقصر نباشیم! واسه همینم هست که ممکنه تا مدت‌ها نیاز باشه روان درمانی رو ادامه بدیم. دست خودم نیست

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    سلام ..خسته نباشید بابت این رمان زیبا، واقعا لذت بردم اما خب یکم اوایل رمان گیج میشدم یکم که کی به کیه ..

    ۳ هفته پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    مرسی از زمانی که گذاشتید و خوشحالم که قصه به دلتون نشست💜

    ۳ هفته پیش
  • شادان

    0

    بازم دیدن خوشبختی شون واقعا حالمو خوب کرد..ممنون بابت این پایان قشنگش .. 🥰🥰 قلمتون و سبک نوشتارتون رو به شدت دوست دارم ..بعد از توگا این دومین رمانی بود از شما خوندم و دوست داشتم. قلمتون مانا 💝💝

    ۳ هفته پیش
  • شادان

    1

    ان شالله که با خوندن این داستان افراد بیشتری ذهنشون باز بشه و کمتر به این بچه ها ظلم کنن .. ولی خب قصه ی اون فرناز هم واقعا خیلی دردناک بود..من که بعید میدونم فرناز بتونه به راحتی با این عذاب وجدانش کنار بیاد..

    ۳ هفته پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    مهرناز ناخواسته وارد بازی‌ای شد که راه برگشتی هم نداشت 💔

    ۳ هفته پیش
  • شادان

    0

    مخصوصاکه آرمین رو از اول یه جور دیگه دیده بود و میشناخت و این تغییر رو به راحتی نمیتونست بپذیره..

    ۳ هفته پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    پذیرش این موضوع واقعا سخته اما با یکم تحقیق و مطالعه راحت تر میشه باهاش کنار اومد

    ۳ هفته پیش
  • شادان

    0

    راستش من به نظرم واقعا واقعا شرایط اینجور افراد خیلی خیلی خیلی سخته و واقعا خیلی کم پیدا میشن خانواده هایی که حمایتشون کنن ..

    ۳ هفته پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    اگه علم داشته باشن به ماجرا و درک کنن که این بچه‌ها تقصیری توی به وجود اومدن شرایط ندارن، راحت‌تر کنار میان و حمایتشون میکنن

    ۳ هفته پیش
  • شادان

    0

    راستش با تموم سنگ هایی که سمانه خانم می انداخت سر راهشون بازم به نظرم حق داره هرکسی نمیتونه با اینجور مسئله ای کنار بیاد

    ۳ هفته پیش
  • شکوه

    0

    سلام بانو جان مثل بقیه رمانات عالی بود ولی خداییش این یه چیز دیگه بود بی نظیر بود آفررین .یه دونه ای اونم واسه نمونه ای

    ۴ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    عزیز دلی شما😍 مرسی که همراهی میکنی💜💜

    ۴ ماه پیش
  • اشرف

    0

    سلام خیلی رمانت زیبا بود خدا قوت عزیزم

    ۵ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    سلام عزیزم، ممنونم از همراهیتون و خوشحالم که قصه به دلتون نشسته💜🦋

    ۵ ماه پیش
  • مرجان

    1

    عالی بود مهتاب جان؛ مرسی از داستان قشنگ و متفاوتی که نوشتی و صدالبته حقیقت؛عشقِ واقعی همینِ؛نقاطِ مثبتِ آدما پررنگ تر؛ضعف هاکمرنگ وهمیشه صبرو تلاش برای بهتر شدن؛زندگی روقشنگ تر میکنه_من کلی لذت بردم از خوندنِ رمان وحیف برای تموم شدنش امامنتظر داستانهای جدیدت هستیییم😍قلمت ماندگاروموفق وموید🙏💌

    ۵ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    ممنونم از همراهی و نظر قشنگتون و خوشحالم که قصه رو دوست داشتین😍🦋 همراهی شما توی قصه‌های دیگه هم مایه افتخاره منه🥰

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️