آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت صد و هشتاد و پنجم :
وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست. نگاهش روی تخت خالی چرخی زد و ثانیهای روی سایهی ریز نقشی که از پشت شیشهی تراس به چشمش خورد، ثابت ماند. بطری آبی که در دست داشت روی پاتختی گذاشت و با برداشتن پتوی نازک روی تخت، از در بیرون رفت.
با صدای آرام بسته شدن در تراس، چکاوک چشم از تاریکی خیابان و تک و توک ماشینهایی که آن ساعت شب را برای عبور انتخاب کرده بودند گرفت و به طرف آرمین چرخید. آرمین پت
لطفا صبر کنید...
