دوست داشتی؟
رمان روستای پرماجرا اثر افسون

رمان روستای پرماجرا

  • به قلم افسون
  • ⏱️۸ ساعت و ۱۳ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 86K 👁
  • 314 ❤️
  • 283 💬

خلاصه رمان طنز روستای پرماجرا

غزل و یسنا و الهه و یلدا 4 تا دوست صمیمی و پر نشاط ،بعد از دادن کنکور تجربی برای رفع خستگی به روستایی میرند که خاله حوا ، خاله ی پدر های یسنا و غزل که با هم دختر عمو هستند ، اونجا زندگی میکنه و پیشش میمونند و اونجا با یه گروه پسر به اسم راستین و سالار و امیر و دانیال به کل کل و بحت شروع میکنند و داستان های زیادی رو تجربه میکنند و تو اون یه ماه اتفاق هایی بین اونا میفته که ….. پایان خوش

قسمتی از متن رمان روستای پرماجرا

یسنا- اره مشغول حرف زدن شدیم زود گذشت
الهه- اوهوم اونجا نوشته به دهیاری .... خوش اومدید پس چرا اولش زمین خاکیه
-میرسیم اینجا امازاده هست میبینی اون گوشه ...اینجا قبرستون روستاست یدونه هم تو روستاست مردم اصولا مراسم های خاص میاند زیارت اهل قبور
یلدا- وای شباش باید خیلی ترسناک باشه !!!
یسنا- چه جورم اتفاقا با غزل برنامه ریختیم بیاریمت تو رو یه شب اینجا ولت کنیم حال کنی تا صبح با هر چی روح و مرده هست
یلدا- پس حتما قبلش بهم بگو تا وصیت نامم رو بنویسم
با هم پقی زدیم زیر خنده..
از دور خونه های کوچیک گلی و درخت های بلندش دیده میشد...
یسنا هم بیشتر گاز داد و گفت:
پیش به سوی یه تابستون رویایی....
ماشین با سر وصدا از روی سنگ های کوچیک وبزرگ رد میشد و بچه ها که تا حالا نیومده بودند با کنجکاوی به اطراف نگاه میکردند.
پیرمرد ها بارهاشون رو روی الاغ هاشون گذاشته بودند و با چوب توی دستشون هدایتشون میکردند.
پسر ها و مرد ها هم یا دستشون وسایل کشاورزی بود و به سمت زمنین هاشون میرفتند یا رو کولشون کاه و یونجه واسه حیواناشون بود .
پیرزن ها با چادر های رنگارنگ گلدارشون روی نیمکت های رنگ پریده و داغ نشسته بودند و مشغول صحبت بودند و زن ها هم بچه به بغل روی سکو خونه ها مشغول درد و دل بودند.
و بچه ها هم تو کوچه مشغول بازی بودند و صداشون کل روستا رو برداشته بود.
هوا گرم بود و افتاب همه جا رو فرا گرفته بود و با این وجود نسیم ملایمی میوزید . از مسجد پاچنار که به قولی مرکز روستا بود رد شدیم و از جلوی باغ های پر از درخت و میوه های ابدار و رنگارنگشون هم گذشتیم و تقریبا به وسط روستا رسیدیم که یسنا ماشین رو تقریبا نزدیکای خونه خاله نگه داشت و رو به یلدا و الاهه گفت :
-خوب رسیدیم خوشگلا بقیش باید پیاده بریم چون سر بالایی هست و کوچه تنگم هست و اینقدر هم سنگ اینا داره ماشین خطریه بره بالا
الهه- واقعا ؟!!! وای نه جون من برو بالا جون ندارم
یلدا- منم کفشام پاشنه داره چه جوری بیام بالا ؟؟!!!!
یسنا- خوب خاک تو سرت ادم میاد روستا کفش پاشنه دار میپوشیده !!! به پسر های روستا رحم کن خواهر.. چیه نکنه میخوای دل پیرمرد ها رو ببری که زناشون با چوب بیفتند دنبالت!!
یلدا- خفه بابا ذهنت منحرفه ها . تو که میدونی واسه چی میپوشم ؟؟
یسنا- ای بابا به چه زبونی بهت بفهمونیم قد 150 کوتاه نیست !!
یلدا- نه خیر هست امید بیخود نده تو قدت 176 هست حس نمیکنی منم نمیخوام با قدم اعتماد به نفسم بیاد پایین واسه همین میپوشمش
-به جون تو یلدا اونقدر خوشگلی که کسی با قد و این چیزا کاری نداری بابا واسه خودت زندگی کن ابجی
یسنا- بعدش خدمت شما دو تا عرض کنم دیگه تو روستا نازک و نارنجی بودن نداریم باید خاکی باشید. خاکی ، خاکی ،روی سنگ و زمین بشینید . دیگه ماشینم تو کار نیست پیاده میریم اینور اونور . گرما رو هم تحمل میکنید . به جاش از طبیعت لذت ببرید . اوکی ؟
الهه- چشم به روی چشم .قوانینتون تموم شد قربان ؟ بریم ؟
یسنا خندید و گفت:
-افرین دختر حرف گوش کن بفرمایید
با بچه ها خارج شدیم و به سمت بالا به راه افتادیم .فاصلش بدک نبود. کم نبود ، خیلی زیادم نبود. تموم راه که یلدا چسبیده بود به من و هی سکندری میخورد و من بدبخت هی باید خانمو جمع و جور میکردم .
الهه هم که هی تموم راه غر زد. خدا به من و یسنا به خیر کنه چه جوری باید این دو تا رو با طبیعت و جک و جونور و خاک و راه زیاد سازگار کنیم؟؟!!!
خدا میدونه تازه واسه یلدا از مارمولک و ملخ های روستا حرف نزدم یا زنبور هایی که هی میان تو خونه ها ، و گر نه میکشتیمش هم نمیومد اینقدر که میترسه .
الان هم قبلش کلی به خاله سفارش کردم سم کشی کنه و هر چی جک و جونوره دور نگه داره . حالا بقیش با خداست و گر نه یلدا با دیدنش شده پیاده میذاره میره .
بالاخره بعد از پنج دقیقه رسیدیم یلدا در حالی که نفس نفس میزد گفت :
-وای پدرم در اومد !! خدا!! اخ پاهام داره از درد میمیره ..!!
یسنا- حقته تا دیگه تو روستا کفش ده سانتی واسه من نپوشی نوبره والا ..
یلدا- خوب حالا تو هم
الهه- خوب حالا کدوم خونه هست غزلی ؟؟
-اون در ابی یه
یلدا- چه جای دنجی هم هست
یسنا-اوهوم خوب برید دیگه چرا ور و ور دارید منو نگاه میکنید ؟
الهه- خیر سرمون مهمونیما رومون نمیشه همین طوری سرمون رو بندازیم بریم
یسنا- اره چه قدرم که شما دو تا خدای خجالتید
الهه و یلدا هم خندیدند یسنا پیش قدم شد و به سمت در رفت و با چند ضربه درب قدیمی رو به صدا دراورد ...
صدای تق تق عصای خاله بلند شد و کمی بعد هم در با قیژ قیژ خاص خودش باز شد و زنی نمایان شد که برام از حکم یک مادر کمتر نبود .
طبق عادت همیشگیش چادر سفید گلدارش رو دور کمرش بسته بود و پیراهن قرمز بلندی با شلوار گشادی پوشیده بود و از زیر روسری اش لایه ای از موهای حنا کرده اش بیرون بود و توی برق چشای عسلیش محبت موج میزد و وجود چروک های ریز گوشه چشمش و روی پیشونیش نمیتونست مانع از جوونی قلبش بشه .
دیگه طاقت نیوردم و پریدم بغل خاله حوا.. دلم برای بوی اغوشش تنگ شده بود ، اغوشی که کم تو زندگیم تجربش کرده بودم . اغوشی که گر چه بوی مادرم رو نمیداد ولی بهم ارامش میداد . ارامشی مادرانه .
خاله طبق همیشه دو تا بوس رو لپ راست و بعد لپ چپم نشوند و اخرین بوسه هم جاش تو پیشونیم بود و بعد با دستای لرزونش دستام رو گرفت و با محبت گفت
-الهی قربونت بشم خوبی مادر ؟
بوسه بر صورتش زدم و گفتم:
مگه میشه بد باشم خاله جون دلم براتون یه ذره تنگ شده بود .
خاله دوباره منو تو اغوشش گرفت. یسنا با خنده گفت:
-ای بابا فیلم هندی شد که!! بابا من احساساتی ام یه کاری نکنید اولین روز بزنم زیر گریه ها !!
همه زدیم زیر خنده ، و من از اغوش خاله بیرون اومدم که خاله با محبت براندازم کرد و قربون صدقم رفت. یسنا به شوخی گفت:
-خاله جان یه وقت یادی از ما نکنیا..!؟؟؟ یه وقت نگی ما دلمون از این اغوشا و بوسه ها میخواد
رو به یسنا گفتم :
-حسود خانم !!!
خاله- الهی قربونت تو هم بشم مگه یسنا رو میشه فراموش کرد تکی عزیزم بیا بغلم مادر
یسنا هم منو کنار زد و پرید بغل خاله و شروع کرد خود شیرینی . و دور از چشم خاله هم زبونشو برام دراورد منم خندیدم و گفتم:
-خوب بسه دیگه یسنا خانم خاله رو خفه کردی


بیشتر بخوانید
نظرات رمان روستای پرماجرا
  • کوثر

    0

    خیلی عالی بود

    ۱۲ ساعت پیش
  • رنیسا

    0

    رمان قشنگی بود. از ۱۰ بهش ۶ میدم چونکه اقلا یکم از زندگی مشترک راستین و غزل می گفت یا تکلیف دوستای دیگه شونو معلوم میکرد. ولی در کل خوب بود مرسی از نویسنده 👏🏻🤗💗

    ۱ ماه پیش
  • الا

    2

    بیخود ترین رمانی بود سه قسمتشو خوندم حالم بهم خورد ولش کردم ارزش نداره بخونی

    ۲ ماه پیش
  • آناشیدا

    0

    هر کسی یه نظری داره دیگه عزیزم😌

    ۱ ماه پیش
  • آناشیدا

    0

    عالیههههههه بهترین رمانیه که که خوندم واقعا دم نویسنده جیزززز😁

    ۱ ماه پیش
  • مریم

    0

    رمان زیبایی بود پیشنهاد میکنم اگه از رمانهای کلکی خوشتون میاد بخونیدش👍🏻❤️ممنونم از نویسنده رمان امیدوارم موفق باشید🥰😍

    ۲ ماه پیش
  • عالی بود

    0

    عالییییی بود

    ۲ ماه پیش
  • صفا

    0

    واقعا بین تموم رمان های که خوندم بهترین بود از نویسنده خیلی خیلی تشکر میکنم که ابن رمان زیبا رو نوشتن

    ۳ ماه پیش
  • آتنا

    0

    خیلییییییییی عالییییییییی بود❤💜پیشنهاد میکنن بخونید.من خودم یکی از نویسنده های این رمان هستم و واقعا این رمان رو میپسندم

    ۳ ماه پیش
  • بهار

    0

    سلام جلد دومش رو نمیذارین؟

    ۳ ماه پیش
  • حسنا

    1

    این یکی از بهترین رمان هایی بود که من تا حالا خوندم رمان به شدت زیبا بود مخصوصا نقش غزل و راستین حتما پیشنهاد میشه 😌👍🏻

    ۳ ماه پیش
  • giso

    0

    رمان جالب و قشنگی بود👌🏻👌🏻

    ۳ ماه پیش
  • Negar

    4

    خیلی خیلی زیبا بودددد حتما پیشنهاد میشهههههه

    ۴ ماه پیش
  • مهسا

    1

    عالی بود اولش خوشم ولی خوندم عاشقش شدم 😍

    ۴ ماه پیش
  • Miss kosari

    1

    یادش بخیر 15 سالم بود خوندمش😐😂

    ۴ ماه پیش
  • شکی

    8

    خیلی افتضاح بود انگار یه بچه نوشته فقط کل کل بود بی سر و ته🤢

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!