آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت صد و هشتاد و سوم :
سرش را جلوتر برد. دیگر توانی برای صبر کردن نداشت. لبهای زیر دندان رفته از شرم دخترک را شکار کرد و چشمانش از شدت عشقی که در وجودش رخنه کرده بود، روی هم افتاد. دستانش برای فتح نقطه به نطقهی بدن چکاوک از هم سبقت میگرفتند و لبهایش، ثانیهای را برای ثبت بوسههای پرعطشش از دست نمیداد.
نفس هر دو از شدت هیجان به شماره افتاده بود. با ولع دلتنگی را از میان برمیداشتند و لذت عشق بازی ر
لطفا صبر کنید...
