آن سبو بشکست به قلم مریم جاری
پارت نود و هشتم :
آقا منصور دستبردار نبود و درگیرودار تعارف آنها، مهرداد از فرصت بهره برد و شمیم را به اتاق کشاند. نه مجالی برای رفع دلتنگی داشت و نه حوصلهای، از اینرو زبان به ملامت گشود:
ـ تو تا یک قدمی خونهمون اومدی و میخوای برگردی تهران؟... مهریهت رو میخواستی که گفتم میدم. حرف حساب دیگهای هم مونده؟
پاسخی نشنید و حرصش افزون شد، با پشت دست فشاری به فک و چانهی شمیم آورد و نیشدار
لطفا صبر کنید...

میم
1سر تصمیم وتعصب بیجای مهرداد این داستان به وجود اومد ولی آقامحسن با لجبازی و یکدندگیش جوری همه چیو بهم زده اینا هزار تا مشکل واختلاف جدید پیدا کردن