پارت هشتاد و سوم :

قبل از آن‌که کلید بیندازد صدای مهرداد را، که خطاب به سمیرا بود، شنید.
ـ باز هم بابت دیشب معذرت می‌خوام. حلال کنید.
و هم‌زمان با دست مهرداد که روی دستگیره نشست، کلید را چرخاند و با او رودررو شد.
مهرداد که هرگز انتظار دیدن پدر شمیم را نداشت، به قدری دستپاچه شد که بی‌اختیار گفت:
ـ سلام آقا محسن. چه خبر؟
آقا محسن کفش‌هایش را درآورد و درحالی‌که از شدت عصبانیت دندان به Ù

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zehi

    0

    ای وای....

    ۱۲ ماه پیش
  • نسترن

    1

    آخی🥺بی تربیت بی ادب دست رو زن بلند میکنه

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    😥😥😥

    ۱ سال پیش
  • میم

    1

    عجب آدم بی منطقی،دستت بشکنه،آخه چطور تونست جلوی بچه ها؟😔🥺😥

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️