پارت هشتاد و دوم :

با رفتن آن‌ها بالأخره مهرداد از سنگرش بیرون آمد، تاب نگاه کردن به چشمان سمیرا خانم را نداشت و اصرار او را برای خوردن صبحانه نپذیرفت، و در مقابل بابت ماندن اجباری‌اش عذر خواست و رو به شمیم گفت:
ـ منت بذار و وسایلت رو جمع کن تا با هم بریم.
شمیم نگاهی به مادرش انداخت، او آهسته پلک بست و موافقتش را نشان داد. اما شمیم هنوز دودل بود. کمی ذهنش را ورق زد و با کنار کشیدن مهرداد گفت:
ـ مÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zehi

    0

    اوه اوه حسن آقای حواس جمع...👀

    ۱۲ ماه پیش
  • نسترن

    1

    وااااااااای😁

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    😁😁😁گیر افتاده بنده خدا

    ۱ سال پیش
  • میم

    0

    ای واااای کارآگاه محسن وارد میشود 😲😲😲

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️