آن سبو بشکست به قلم مریم جاری
پارت نود و یک :
یک هفته بعد، هفتم فروردین...
مهرداد این بار به این امید راهی تهران شد تا ساختمان را به پایان برساند.
چند روز پس از سیزده که امورش به سامان رسید، ساختمان و سوییت را تحویل آقای رستگار داد و شهری را، که خاطرههای خوبی برایش به یادگار نگذاشته بود، ترک کرد و به کلاردشت برگشت تا کمکم خود را برای پروژهی جدیدی که از دو ماه پیش قراردادش را امضا کرده بود، آماده کند.
هنوز وارد حی
لطفا صبر کنید...

Zehi
0هعی🤧 ...مهرداد تو کی میخوای متوجه اشتباهاتت بشی و بپذیری...!؟