پارت نود و هفتم :

در بدو ورود نگاه غریبش را به شمیم دوخت و همین که گویِ چشمان او از تیررس نگاهش گریخت، به سمت اتاق قدم تند کرد و با ضربه‌ای به در وارد شد.
کمی دیر رسیده بود و صورت برافروخته‌ی پدرش نشان می‌داد که ماجرا برملا شده. چندوچونش را نمی‌دانست اما اعصابش خط‌خطی شده بود و رو به آقا محسن پرخاش کرد:
ـ دست شما درد نکنه!... اون اتفاق، قصه‌ی هزار و یک شب نیست که هرجا نشستید تعریفش کنید. فکر کردم بÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    برعکس اوایل آقا منصور علارغم سخت گیریایی که پربی راه هم نبوده آدم صادق مهربانی هست ولی آقا محسن خیلی لجبازه وبچگانه رفتار می کنه

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️