لیست کلیه پارتهای رمان ضربهی آخر : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 35
-
رمان ضربهی آخر - پارت 1
🔏پینوشتِ نویسنده: میگن هفدهسالگی یه سن خاصیه. جایی بین کودک بودن و بزرگ شدن؛ بین رویاهای بلند و واقعیتهایی که گاهی زودتر از وقتش، میزنن تو صورتت. تصمیم گرفتم توی این سن، این رمانم رو بنویسم. نه برای اینکه همهچی رو میدونم، که دقیقاً برعکس برای اینکه هنوزم پر از سؤالم. برای اینکه گاهی...
بروزرسانی در : ۲۳۶ روز پیش
-
رمان ضربهی آخر - پارت 2
صدای هراسان مامان، از جای میپراندم. درحالیکه مجدد زورم را برای بلند کردناش اعمال میکنم، نیمنگاهیسوی اویی که دستان خیساش را با قسمتِ پایین دامنگلسرخاش خشک میکرد، میاندازم. _ شکسته بود مادره من، در اَصل دارم درستش میکنم! چشماناش را ریز کرده و همانطور دامن بدست چند قدم نزدیک...
بروزرسانی در : ۲۳۶ روز پیش
-
رمان ضربهی آخر - پارت 3
در حالی که زیرِلب نصیحتهای همیشگیاش را میکرد، طرف درب قدم تند میکند. قطعا این بدترین اخلاقام مینمود که زبانِتیزم تنها مادرم را نشانه میگرفت؛ شاید من چنین فکر میکردم. با به یاد آوردنِ موضوعی فوری سر طرفاش میچرخانم: _ مامان... فراموش نکنی به کاوه و بابا بگی زنعمو حالش بد شده و رفتم...
بروزرسانی در : ۲۳۶ روز پیش
-
رمان ضربهی آخر - پارت 4
چرا باید در برنامه یک قیمتی زدهباشد امّا زمانِ به مقصدرساندن قیمت افزونتری بگوید! آبان درحال کشیدنِ آخرین نفسهایاش مینمود و همین که دمِعمیقی میکشم، گویی سرما تبدیل به دانههایریزی بشود و از درون مشامم بدود و در آخر به مغزم نفوذ کند. بندِ بلنده کیف سیاهرنگ را دور گردنام میاندازم و ...
بروزرسانی در : ۲۳۶ روز پیش
-
رمان ضربهی آخر - پارت 5
وزشِ ناگهانی باد سبب بستهشدنِ درب میشود، صدایاش همچون نوای ریزشه کوه میبود. گلویام چنان خشک میشود که گویی مشتی خاک بلعیدهام. قدمهایام را سرعت میبخشم و روبهروی دربورودی اصلی میایستم؛ بوی چرم کیسهبوکسها، بندها و تشکرینگ توی مشامم میپیچد. چیزی شبیه به بوی لاستیکه سوخته شده میبو...
بروزرسانی در : ۲۳۵ روز پیش
-
رمان ضربهی آخر - پارت 6
از درب شیشهایی میگذرم؛ اتاقی کوچک که در گوشهاش میزی چوبی و کمدی فلزی با دربِ نیمباز روبهرویش نمایان بود. _ بیزحمت میگیریش؟ نگاه سرگردانم را خیرهی ساحلی که موبایلش را طرفم گرفته بود، میکنم. (حتماًنی) زیرِلب زمزمه میکنم و موبایل را از دستش میگیرم. در حالی که نورِ موبایل را طرفش می...
بروزرسانی در : ۲۲۹ روز پیش
-
رمان ضربهی آخر - پارت 7
کمی مکث میکنم. تا به حال به کسی نگفته بودم از لفظ کوچولو بدم میآید؟ اینطور که معلوم است نه. نگاهم را از برکهی تیرهی چشمانش قطع میکنم و آرام خود را بالا میکشم تا سوار بشوم. بوی گندِ مشروب در مشامم میپیچد؛ بویی شبیه به گیلاس یا انگوره فاسد شده. نگاهم از شیشهی جلو خیرهی ساحلی میشود که...
بروزرسانی در : ۲۲۸ روز پیش
-
رمان ضربهی آخر - پارت 8
منکارت [کارتِمترو] را بر روی صفحهی شیشهای کارت خوان میگذارم تا اسکن کند؛ پس از دو ثانیه با پیچیدن صدای بوق کوچکی دربِ شیشهای کنار میرود و از گیت کنترل تردد رد میشوم. هوا از حالتِ گرفتگی سر صبح خارج شده و آفتاب کمی خود را میان سرمای خشکوسوزان نمایان میکرد. در نیمقدمی خطقرمز میای...
بروزرسانی در : ۲۲۸ روز پیش
-
رمان ضربهی آخر - پارت 9
یکباره با پیچیدنِ نوای بوقی درجای میپرم و با چشمانی گرد شده، سر میچرخانم. درست سوی دیگر سالن؛ بالای درب ورود اتاق دیشب تایمری وصل شده بود برای اعلام شروع یا اتمام راندها. نگاه تیرهام را از عقربهی قرمز رنگِ درونش که صدای تیکوتاکاش در مغزم منعکس میشد، طرف کنار آستانهی درب به طنابهای ن...
بروزرسانی در : ۲۲۲ روز پیش
-
رمان ضربهی آخر - پارت 10
درون سفیدی چشمانش رگِهای سرخاش همچون رعدوبرقی میدرخشیدند و نگاه هر بینندهای را خشک میکرد. لبان باریکش را خیس میکند، اینبار کامل طرفم میچرخد و دست در سینهی سپرش گره میزند. _ چقدر بزرگ شدی... اون موقع ها فقط یک جوجه کوچولوی بارون زده بودی بچه. همان بچهی انتهای حرفش کافی بود ک...
بروزرسانی در : ۲۱۵ روز پیش
-
رمان ضربهی آخر - پارت 11
بدون نگاه در چشمانم طنابی که میان پاهایش نگه داشته بود را طرفم میگیرد. _ بگیرش. طناب سرد را چنگ میزنم؛ طنابی دیگری که در دست داشت را باز کرده و پشتپاهایش تنظیم میکند و در همان حین توضیحات لازم را میدهد: _ ده دقیقه گرم میکنیم که سه دقیقهاش طنابه...بعدش سی دقیقه تمرین تکنیک و قدرتِ...
بروزرسانی در : ۲۱۳ روز پیش
-
رمان ضربهی آخر - پارت 12
بیتوجه به وضعیتم، خونسرد دست به جیب چند گام عقب میرود و لب میزند: _ چرا رنگت پریده؟ چیزی خوردی بین تمرین؟ کاش فقط رنگم پریده بود، احساس میکردم هرآن است زانوهایم خالی کنند و با آن تشکهای فومی تیره یکسان شوم. لبانم را تر میکنم و چسب دستکشهایم را با دندان باز میکنم. _ ام..امروز عجله داش...
بروزرسانی در : ۲۱۳ روز پیش
-
رمان ضربهی آخر - پارت 13
گویی بنده آن چشم بندسیاهرنگ مَردِ مقابلم تبدیل به ریسمانی شده و قصد خفه کردنم را داشت! مبهوت طرف بهمن سر میچرخانم، ساحل بهت زده قدمی سویم برمیدارد و لب میزند: _ آخه پریزاد امر... بهمن اجازه پیشروی نداده و خونسرد میان کلامش میپرد: _ تو بیارش... قرار نیست روز اولی همه فن هارو روش پ...
بروزرسانی در : ۲۰۷ روز پیش
-
رمان ضربهی آخر - پارت 14
آیدا هم این ضربه را خورده بود. نه یکبار، بلکه چندین بار؛ بلکه از چندین نفر... او هم دردش همینطور بود؟همینطور جان میداد؟ الهی بمیرم برایش! برای آن اشک هایش، آن نالههایش، برای حرفهای نگفتهاش! دیدَم تار شده و اشک چشمهایمرا پر میکند. به پهلو سوی بندها میچرخم. نوای بهمن که شروع به شم...
بروزرسانی در : ۲۰۷ روز پیش
-
رمان ضربهی آخر - پارت 15
آسمان شهر به یکباره برایم سیاه شده؛ پلک میزنم و دهانم خشک تر از اولش میشود. سالیان پیش... به آیدا گفته بودم صدای برف را دوست دارم و او در حالی که با بافتن موهای پرکلاغیش درگیر بود تنها گفته: 《_ مگه برف صدا داره دیوونه..》 برف صدا داشت، نیست که ببیند نوای این مرد درست همچون صدای بارش برف هست. برف...
بروزرسانی در : ۲۰۴ روز پیش
-
رمان ضربهی آخر - پارت 16
شانهام را به دیواره سرد تکیه میدهم و خشکم میزند. _ بهبه پری خانوم رو ببین؛ چه عجب چشممون به جمالت روشن شد دخترم! دخترم؟! چهرهام از انزجار جمع میشود. دستی میان موهای هایلایت شدهاش میکشد و با دست دیگرش یلدا را طرفم هول میدهد. _ برو بغل دخترعمت دیگه، مگه نگفتی دلم براش تنگ شده... یلدا چشما...
بروزرسانی در : ۲۰۰ روز پیش
-
رمان ضربهی آخر - پارت 17
مغزم قفل کرده بود، نمیدانستم چه بگویم. تصور اینکه زندایی به مادر و پدرم بگوید سیاوش دوست پسره من هست، وجودم را می لرزاند. آنها درست روبهروی همان انباری تاریک زندهزنده دفنم میکردند، شک نداشتم! _ بدبخت مامانت نمیدونه چه غل.. _ دوسته آیداس نه من. کاش در آن لحظه به جای حرف زدن آن سیخهای جیگر را ...
بروزرسانی در : ۲۰۰ روز پیش
-
رمان ضربهی آخر - پارت 18
*این قسمت: آیداهای ما... تکیهام را به آستانهی درب میدهم و در سکوت مینگرمشان. معرکهای میان حیاط به راه افتاده بود. مامان سعی داشت دستهای زندایی را بگیرد زیرا به سر و صورت خود میکوبید و عالموآدمرا نفرین میکرد. کمی حق داشت؛ آسمان بر سرش خراب شده بود. سعید، تنهاپسرش، میان حیاط و بر رو...
بروزرسانی در : ۱۹۳ روز پیش
-
رمان ضربهی آخر - پارت 19
پلک میزند و روح به تنم برمیگردد. چشمانم را میفشارم و چندین اشک باهم سقوط میکنند. نگاهم بر روی کمرش میگردد و دریچههای قلبم قیام میکنند. _ ببخشید... ببخشید آیدا.. دیگر نوای گریهام صدادار شده بود. آیدادستان بیجانش را بندِ زمین میکند اما ذرهای توان نداشت. فوری دستانم را زیر سرش قرار میدهم...
بروزرسانی در : ۱۹۳ روز پیش
-
رمان ضربهی آخر - پارت 20
*دنیای بی رنگ... گامهایم را با طمأنینه برمیدارم تا مبادا پایم بر روی سنگِ قبری بلغزد؛ باد سردوسوزان سبب جمع شدن چهرهام میشود و دستانم را بیشتر درون جیبهای پالتویم مشت میکنم. زنعمو جلوتر از من گام برمیداشت و زیرلب فاتحه میخواند. چشم میگردانم، سنگهای مربعی و بعضی مستعطیلی که منظّم کنا...
بروزرسانی در : ۱۷۹ روز پیش
- 1
- 2
