ضربهی آخر به قلم صدف رخشانی
پارت ده :
درون سفیدی چشمانش رگِهای سرخاش همچون رعدوبرقی میدرخشیدند و نگاه هر بینندهای را خشک میکرد.
لبان باریکش را خیس میکند، اینبار کامل طرفم میچرخد و دست در سینهی سپرش گره میزند.
_ چقدر بزرگ شدی... اون موقع ها فقط یک جوجه کوچولوی ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...

هلنا
0منظورش رو ازین که گفت"مجبور به نمایش ضعیف ترین ورژن بودم، نه تمام من" رو نمی فهمم! یه کاسه ای زیر نیم کاسس