پارت ده :

درون سفیدی چشمانش رگِ‌های سرخ‌اش همچون رعد‌و‌برقی می‌درخشیدند و نگاه هر بیننده‌ای را خشک می‌کرد.

لبان باریکش را خیس می‌کند، اینبار کامل طرفم می‌چرخد و دست در سینه‌ی سپرش گره می‌زند.

_ چقدر بزرگ شدی... اون موقع ‌ها فقط یک جوجه‌ کوچولوی ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!