ضربهی آخر به قلم صدف رخشانی
پارت یک :
🔏پینوشتِ نویسنده:
میگن هفدهسالگی یه سن خاصیه. جایی بین کودک بودن و بزرگ شدن؛
بین رویاهای بلند و واقعیتهایی که گاهی زودتر از وقتش، میزنن تو صورتت.
تصمیم گرفتم توی این سن، این رمانم رو بنویسم.
نه برای اینکه همهچی رو میدونم، که دقیقاً برعکس برای اینکه هنوزم پر از سؤالم.
برای اینکه گاهی نوشتن، تنها راه فهمیدنه.
جامعهی ما کمدرد نداره.
اگه بخوای بنویسی، هر کوچه و دیوارش، یه قصهست.
اما من فقط تونستم بخش کوچیکی از اون تاریکی و روشنی رو، اون بغضها و نفسها رو، روی کاغذ بیارم.
این رمان، دربارهی دخترهایییه مثل آیدا...
دخترهایی که کلی رویا داشتن، ولی زندگی، برگههاشون رو خطخطی کرد.
این فقط یه داستان نیست.
یه تلاش کوچیکه، برای گفتنِ حرفهایی که معمولاً گفته نمیشن.
خواهش میکنم…
بدون قضاوت بخونید.
بدون پیشداوری، فقط بخونید.
و اگه تونست یه لحظه قلبتون رو بلرزونه،
بدونید من به هدفم رسیدم.
— با تمام قلبم "صدفرخشانی"🪽💖
***
مقدمه:
عشق، گاهی شطرنج است...
ساکت، سرد، حسابشده؛
بازیای خاموش که در آن، هر لبخند میتواند نقشهای پنهان برای مات کردنت باشد.
و گاهی، بوکس است؛
با نفسهایی بریده و ضربههایی که نه از مشت، بلکه از واژهها فرود میآیند.
اما تو...
نه مهره بودی و نه مشت،
نه حریفی و نه همراه.
تو؛ مرزی بودی...
میان عقل و جنون،
میان سکوت و فریاد.
با تو، نه میشد حساب کرد، نه میشد از خود دفاع کرد.
هر حرکت، دلهرهای تازه بود؛
هر لحظه، نبردی بیپایان.
و من با تو جنگیدم...
نه برای پیروزی، بلکه برای آنکه فراموش کنم چه کسیام، چه بودهام…
و فقط بازی کنم؛
تا واپسین ضربه،
تا واپسین مهره،
تا آخرین تپش قلبم!
***
نفسام را حبس میکنم، سردی آب همچون سوزنهایی نامرئی از کفِ سرم به درون مغزم نفوذ میکنند.
انگشتانام را بیشتر درونشان میچپانم و بوی تندوتیز مواد شیمیایی، سنگینوسوزاننده به مشامم میرسد.
با هر نفسی که میکشم و هر قطرهآبی که بررویام سقوط میکند، یک خاطرهاش زنده میشود.
من از او و خاطراتاش هراس داشتم ولیکن خود را شبیهاش میکردم؛ این بیحسی بود یا اعتیاد؟
کمی میان پلکهایم فاصلهمیاندازم، آبسیاه نشأت گرفته از سرم حالا به پاههایم میرسد و با حس حرکت آب از کفشان؛ انگشتانام ناخداگاه به جنبوجوش میافتند.
چند تار موی کنده شده از سرم همچون برگهای پاییزی، بر روی سرامیکهای سفیدوآبی غوطهور میشوند.
نوک موهایام را چون لباسی که میپیچانند تا آباش را بگیرند، میفشارم و نوای شرهی حجم زیادی آب یکباره در گوشم میپیچد.
چشمانام را کاملا باز میکنم و سرم را از زیر شیر عقب میکشم، هنوز درست بلند نشدهام که...
_ آ..آخ
گویی چکشی را فرق سرم کوبیدند که آنگونه رگوپیام یکباره گرهخورده و قاطی میکنند.
درد شدیدی که توی سرم میپیچد به شقیقههایم میرسد و تبدیل به فشارِ عصبی میشود.
با صورتی جمع شده، در حالی که با یک دست موهای پیچیده شدهام را میگیرم با دست دیگر محکم به سرشیر اریبِ بدقواره میکوبم.
_ خدا لعنتِتون کنه با این خونتون!
غرولندکنان کمر صاف میکنم که برای لحظهای روبهروی چشمانام سیاهی میرود و ابرهای سیاهوخاکستری دیدَم را تار میکنند.
در اصل باید به کمخونی و تصمیمهای بیخودم لعنت میفرستادم تا صاحبخانههای این خانهی بختبرگشته!
چند لحظهای مکث میکنم و سپس بیتوجه به وضع اسفناک حمام پاهایام را میکشم و درب را باز میکنم.
نوای قِژگونه لولای توی گوشم میپیچد.
_ مامانن!
نوای بلندم، میان صدای اخبار و کفگیری که به تَهِ قابلمه کشیده میشد، گم میشود.
مگر میشنیدند؟!
خود خم میشوم و حولهی قرمز رنگِکوچک را چنگ میزنم؛ درحالی که همهی موهایام را را روی صورتم برمیگردانم و کمی از چهارچوب دربِ آلومینیومی فاصله می گیرم.
حوله را اطرافشان میپیجانم، گویی آن ریسمانهای بیچاره نوزاد بودند و حولههم قنداقه دورشان.
صدای پچپچی از درون اشپزخانه میآمد، احتمالاً داشت برای دُردانه پسرش غذا میکشید.
ته دلم از آمدنِ کاوه کمیمیلرزد و با همان حوله و نیمتنه خود را درون اتاق کنار حمام پرت میکنم.
مهتابی که یک پرهاش سوختهبود کمی سوسو میزد.
حالا باید خدابیامرزی برای معمار این خانه میفرستادم که حمام را در حال ساخته بود و سپس اتاقی کوچک و در آخر اشپزخانهی بیاُپناش.
بیشک سلیقهی بینظری داشته!
از میان لبهای خیسام تنها زمزمهمیکنم:
_ همین مونده بببینه موهامو رنگ کردم!
نوایی در سرم مبنی بر (بلاخره که میبیند؛ آن زمان میخواهی چه خاکی بر سرِ پَرکلاغیات بریزی؟) میپیچد.
اصلا میدید، مگر او با مغزه فندوقیاش فرقِ میان سیاه و قهوهای را میدانست!
سر تکان میدهم و سوی کمددیواریکرمی قدم تند میکنم، روبهروی قسمت کشوهایاش زانو میزنم و همین که کشوی اخر را میکشم یکآن ریلاش کنده میشود و کشو همچون جنازهایبیجان روبهروی زانوانام به کف اتاق میچسبد!
_ فقط همین رو کم داشتم!
لبانام را در داخل دهانام جمع میکنم و تمامِ زور نداشتهام را برای بلند کردناش میسوزانم تا بر روی ریل جایاش بدهم.
_ واویلا! کشو رو چِطـــور شکستی؟
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

صدف رخشانی | نویسنده رمان
عزیزدلم🥲💖
۳ ماه پیشمادیا
0اوکی.. همین الان شروعش کردم، خلاصه واسم بشدت جذاب بود و نتونستم ازش بگذرم^^
۴ ماه پیشnazi
0این یه سبک خاصه ، خیلی قشنگه
۴ ماه پیشنازنین ن.پ
2من واقعا خوشم اومد ولی میتونی یه ذره خودمونی تر بنویسی
۶ ماه پیشتارا
1تو از همین حالا هم دلم رو به لرزه درآوردی صدف جان🥺
۶ ماه پیش
صدف رخشانی | نویسنده رمان
عزیزم🥺🥲
۶ ماه پیشF.m
4مامانا آخه چرا با رنگ کردن موها مشکل دارن چرا آخه😭😂
۸ ماه پیشمریم ن
1جذاب بود ببینم ادامش چطوره
۸ ماه پیشMee
9مقدمه خیلی دوست داشتم خیلی قشنگ بود:)))
۸ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ریحانه
0همون پ.ن دل منو لرزوند که دختررر❤️بوس بهت