پارت پانزده :

آسمان شهر به یکباره برایم سیاه شده؛ پلک می‌زنم و دهانم خشک تر از اولش میشود.
سالیان پیش... به آیدا گفته بودم صدای برف را دوست دارم و او در حالی که با بافتن موهای پرکلاغیش درگیر بود تنها گفته:
《_ مگه برف صدا داره دیوونه..》
برف صدا داشت، نیست که ببیند نوای این مرد درست همچون صدای بارش برف هست.
برفی که آسمان‌ تا زمین را طی کرده و بر جانت می‌نشست.
نرم، سوزان و سرد!
با همان مو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • عاطی

    3

    هامون چطور نزدیک پریزاد بود مگه با کوروش مسابقه تن به تن نداشت!؟

    ۷ ماه پیش
  • غزال

    0

    واوووووووووو

    ۷ ماه پیش
  • تیسراتیل

    0

    این رمانو تازه شروع کردم تا اینجاش خوب بود نویسنده عزیز امیدوارم پرقدرت ادامه بدی 💕🌱.

    ۷ ماه پیش
  • f.m

    4

    «فقط اون باشگاه ترک کن قبل اینکه رویاهاتو بکشه» این الان تهدید بود یا یک توصیه؟!

    ۷ ماه پیش
  • Mee

    2

    مرسی صدف جون برای پارت هدیه❤️🥰

    ۷ ماه پیش
  • Mee

    3

    این پسره هامون از همه مشکوک تره

    ۷ ماه پیش
  • واینی

    1

    اولین نظرررر حال کن چه اماده باش بودمممم، مثل همیشه عالیییی فقط مغزم کمیییی گو. پیچ شد، یلداتون مبارککک بچه هاااا

    ۷ ماه پیش
کپی شد!