پارت پانزده :

آسمان شهر به یکباره برایم سیاه شده؛ پلک می‌زنم و دهانم خشک تر از اولش میشود.
سالیان پیش... به آیدا گفته بودم صدای برف را دوست دارم و او در حالی که با بافتن موهای پرکلاغیش درگیر بود تنها گفته:
《_ مگه برف صدا داره دیوونه..》
برف صدا داشت، نیست که ببیند نوای این مرد درست همچون صدای بارش برف هست.
برفی که آسمان‌ تا زمین را طی کرده و بر جانت می‌نشست.
نرم، سوزان و سرد!
با همان مو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • عاطی

    3

    هامون چطور نزدیک پریزاد بود مگه با کوروش مسابقه تن به تن نداشت!؟

    ۹ ماه پیش
  • غزال

    0

    واوووووووووو

    ۹ ماه پیش
  • تیسراتیل

    0

    این رمانو تازه شروع کردم تا اینجاش خوب بود نویسنده عزیز امیدوارم پرقدرت ادامه بدی 💕🌱.

    ۹ ماه پیش
  • f.m

    4

    «فقط اون باشگاه ترک کن قبل اینکه رویاهاتو بکشه» این الان تهدید بود یا یک توصیه؟!

    ۹ ماه پیش
  • Mee

    2

    مرسی صدف جون برای پارت هدیه❤️🥰

    ۹ ماه پیش
  • Mee

    3

    این پسره هامون از همه مشکوک تره

    ۹ ماه پیش
  • واینی

    1

    اولین نظرررر حال کن چه اماده باش بودمممم، مثل همیشه عالیییی فقط مغزم کمیییی گو. پیچ شد، یلداتون مبارککک بچه هاااا

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️