پارت هجده :

*این قسمت: آیدا‌های ما...

تکیه‌ام را به آستانه‌ی درب می‌دهم‌ و در سکوت می‌نگرم‌شان.
معرکه‌ای میان حیاط به راه افتاده بود.
مامان سعی داشت دست‌های زندایی را بگیرد زیرا به سر و صورت خود می‌کوبید و عالم‌و‌آدم‌را نفرین می‌کرد.
کمی حق داشت؛ آسمان بر سرش خراب شده بود.
سعید، تنهاپسرش، میان حیاط و بر روی کاشی‌های رگ‌رگی و سرد همچون برگی خشکیده زیر پاهای سه مرد هیکلی د

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • غزال

    1

    بمیرممممم💔😭

    ۸ ماه پیش
  • f.m

    3

    تیکه اول فکر کنم مال زمان حال بود پریزاد واقعا خوب کاری کردی که اون مار صفت ها رو سرجاشون نشوندی اینجور آدما کثافط از سر روشون می باره با حرفاشون بقیه بدبخت میکنن ولی بی غیرت اون پدری هست که حرف مردم اول از همه باور می کنه چقدر دنیای آیدا پریزاد دنیای خیلی از ما دخترا هست

    ۹ ماه پیش
  • F.m

    4

    خدا لعنت کنه اون زن رو که اینجوری این دو تا پدر به جون این دو تا مظلوم انداخت به تو چی میرسید که همه رو با چرت پرت هات پر کردی لعنت به همچین آدمایی

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️