ضربهی آخر به قلم صدف رخشانی
پارت نوزده :
پلک میزند و روح به تنم برمیگردد.
چشمانم را میفشارم و چندین اشک باهم سقوط میکنند.
نگاهم بر روی کمرش میگردد و دریچههای قلبم قیام میکنند.
_ ببخشید... ببخشید آیدا..
دیگر نوای گریهام صدادار شده بود.
آیدادستان بیجانش را بندِ زمین میکند اما ذرهای توان نداشت.
فوری دستانم را زیر سرش قرار میدهم و آرام بر روی پاهایم میگذارم.
فرش اتاق را خون گرفته بود؛ خون کم
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
عاطی
2پارت غم انگیزی بود ... آیدا حق داره از این خانواده و جماعت دل بکنه
۶ ماه پیشندا
4خدالعنت کنه همچین پدرهای
۶ ماه پیشغزل
3و آن شب هیچکس نفهمید گل را چه کسی چید .................... پری عزیز هم دیدن و هیچکس به روی خودش نیاورد
۶ ماه پیشنعنا
0یکی بهم دستمال کاغذی بده چشامو سیل برد
۶ ماه پیشسهیل۲۹
1عالی و دردناک 🥺🥺🥺🥺🥺
۶ ماه پیشF.m
6یعنی اون شب آخرین شبی بود که آیدا زنده بود💔 چقدر این دو تا دختر تمام شون درده
۶ ماه پیشF.m
5چقدر غم داشت اون جمله آیدا💔
۶ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Nina
2اون آدمای خرفت و بی سواد و نفهم چقدر راحت با زندگی و جوونی این دو تا دختر بدبخت بازی کردن...خدا لعنتشون کنه😭