پارت نوزده :

پلک می‌زند و روح به تنم برمی‌گردد.
چشمانم را می‌فشارم و چندین اشک باهم سقوط می‌کنند.
نگاهم بر روی کمرش می‌گردد و دریچه‌های قلبم قیام میکنند.
_ ببخشید... ببخشید آیدا..
دیگر نوای گریه‌ام صدادار شده بود.
آیدادستان بی‌جانش را بندِ زمین می‌کند اما ذره‌ای توان نداشت.
فوری دستانم را زیر سرش قرار می‌دهم و آرام بر روی پاهایم می‌گذارم.
فرش اتاق را خون گرفته بود؛ خون کمØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا قنبری

    0

    رمانت عالیه عزیزم خیلی عالیه

    ۴ روز پیش
  • Nina

    2

    اون آدمای خرفت و بی سواد و نفهم چقدر راحت با زندگی و جوونی این دو تا دختر بدبخت بازی کردن...خدا لعنتشون کنه😭

    ۷ ماه پیش
  • عاطی

    2

    پارت غم انگیزی بود ... آیدا حق داره از این خانواده و جماعت دل بکنه

    ۱۰ ماه پیش
  • ندا

    4

    خدالعنت کنه همچین پدرهای

    ۱۰ ماه پیش
  • غزل

    3

    و آن شب هیچکس نفهمید گل را چه کسی چید .................... پری عزیز هم دیدن و هیچکس به روی خودش نیاورد

    ۱۰ ماه پیش
  • نعنا

    0

    یکی بهم دستمال کاغذی بده چشامو سیل برد

    ۱۰ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    1

    عالی و دردناک 🥺🥺🥺🥺🥺

    ۱۰ ماه پیش
  • F.m

    6

    یعنی اون شب آخرین شبی بود که آیدا زنده بود💔 چقدر این دو تا دختر تمام شون درده

    ۱۰ ماه پیش
  • F.m

    5

    چقدر غم داشت اون جمله آیدا💔

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️