لیست کلیه پارتهای رمان ضربهی آخر : پارت های 21 تا 35
تعداد کل پارت های منتشر شده : 35
-
رمان ضربهی آخر - پارت 21
اَمیر شایگان، عموی من و پدره آیدا... پدری که توی همینطور شبی دخترش را برای حفظ ابرو کتک زده بود. نوای شکستن یکباره درب حیاط هم به خود نمیآوردتم. ورود سیاوش به ترسم میافزاید. چشمانش خونی و صورتش کبود بود، اشکانش...اشکانش...اشکانش. او داشت اشک میریخت، او با همان قد و قامت بلند که روزی لبخند از ص...
بروزرسانی در : ۱۷۹ روز پیش
-
رمان ضربهی آخر - پارت 22
* قاصدکی در تاریکی... درب را میکوبم و همزمان با طی کردن پلکان، موبایل را میان گوش و شانهام نگه میدارم: _ اره مامان جان؛ رسیدم کاری نداری؟ گویی درون حمام حرف میزد که صدایش اکو میشد. _ باشه فقط زنعموت خوب بود؟ نمیدانم از دو روز پیش تا به امروز چه تغییری در مدیریت اجرا شده بود که به جای لامپ ز...
بروزرسانی در : ۱۷۲ روز پیش
-
رمان ضربهی آخر - پارت 23
نگاه گرد شدهام بر روی تنها چشمش و کتابی که مجدد آرام روی پایش گذاشته بود، میگردد. او را خطرناکترین مبارز خطاب میکردند؟! این مَرد عجیبترین و سادهترین فردی بود که در این نوزدهسال زندگیم میدیدم؛ پتانسیل در آغوش کشیدنش را داشتم، اولین مردی بود که میدیدم کتاب میخواند! _ قاصدک چشم ریز میکنم:...
بروزرسانی در : ۱۷۲ روز پیش
-
رمان ضربهی آخر - پارت 24
سنگینی نگاهشان هم سبب نمیشد که لبخندم را مخفی کنم، بهمن که گویی میان اقیانوسی سرد اُفتاده و از اِنجماد نمیتوانست کوچکترین حرکتی کند آرام سر طرفم میچرخاند. کوروش دستِ مشت شدهاش را روبهروی دهانش می گذارد تا مبادا نوای قهقهاش جوّ سنگین را عوض کند. _ خوردی؟ حالا هستهشم تُف کن استاد.. جملها...
بروزرسانی در : ۱۵۱ روز پیش
-
رمان ضربهی آخر - پارت 25
_ بهمن داره نگاه میکنه! زمزمهی ساحل سبب شده تا سر بچرخانم که نگار فوراً بازویم را گرفته و مانع میشود. _ ضایع بازی در نیار. یکباره لبخندی بر روی لبانش نقش میبندد و با تن صدای نسبتاً بلندتری خیره در چشمانم ادامه میدهد: _ آفرین واقعا، خیلی پیشرفت کردی پری جان. نیشخندم را میخورم و حال...
بروزرسانی در : ۱۴۲ روز پیش
-
رمان ضربهی آخر - پارت 26
چیزینشده بود فقط بینیام را حس نمیکردم، درد استخوانش و همینطور فریاده قلبم سبب نیشِ اشکی درون چشمانم میشود. نگاه میگردانم و خم میشوم تا موبایل را جمع کنم که او هم خم شده و بر روی انگشتان پایش مینشیند اما به حتی یکی از تکههای موبایلهم دست نمیزند. در برابره هم بودیم، گویی فقط نمیخواست ر...
بروزرسانی در : ۱۴۲ روز پیش
-
رمان ضربهی آخر - پارت 27
*** سوگ همچون زخمیست که از ناکجا آباد آمده و بر جانت مینشیند و هر مناسبتی نمکی بر رویش میشود؛ عید میآید... او نیست، تولّد است... او نیست، روز دختر میشود... او نیست، و قبول این نیست دردی همچون زندهزنده سوزانده شدن است. چشم از کبودی بر روی دستم میدزدم و فندک را برای روشن شدن شعله، نزدیک میب...
بروزرسانی در : ۱۳۴ روز پیش
-
رمان ضربهی آخر - پارت 28
مردک زبان آدمیزاد نمیفهمید! نوای روشن شدنِ موتورش همزمان میشود با چرخیدم سوی داخل و کوبیدنِ درب. _ انگار مسخرهشونم! کمرم را به درب سرد تکیهمیدهم و نگاهم خیرهی نمای سیمانی خانهمان میشود؛ باد سرد هم نمیتوانست حرص درونم را خاموش کند. یعنی داخل حیاط مان را دیده بود؟ میتوانست حدس بزند در چ...
بروزرسانی در : ۱۱۸ روز پیش
-
رمان ضربهی آخر - پارت 29
دیگر نوای گاز موتور و بوقِ ماشین هارا نمیشنیدم بلکه تنها هوهوی باد در گوشم میپیچد. نمیدانم چه زمانی گوشیاش زنگ خورده و او در دست گرفتاش فقط یکباره نوای بلندش را شنیدم: _ کجااا بیاییمم؟ خب مرد عاقل به جای هوار کشیدن بزن کنار و حرفت را بزن! نمیدانم فردپشت خط چه کسی بود و چه گفت فقط برای لحظه...
بروزرسانی در : ۱۱۸ روز پیش
-
رمان ضربهی آخر - پارت 30
خفاشِ سفید؟ درست شنیده بودم؟ نمیدانستم باید بخندم یا که بترسم! با چشمانی گرد شده سلّانهسلّانه گام برمیدارم، همزمان با وارد شدنم خدمه درب ها را میبندند. بوی انواع عطر و نوشیدنی در مشامم میپیچد. نوای موزیک کَرکننده میبود و جمعیّت انبوهی آن میان قرار داشته که تنها اندکی متوجه ورودم شده و با نگ...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان ضربهی آخر - پارت 31
کولهام را از روی دوشم پایین میکشانم و نگاه از کوروشی که بیتوجه به لیوانها سرِ بطری را به لبانش چسبانده بود، میگیرم. حدس میزدم گروه گروه باشند اما این نامهای عجیب را در ذهنم نداشتم، سعی میکنم تکتکشان را همچون مهرههای شطرنج در صفحهی چهارخانهی ذهنم بچینم. نوای آرام ساحل توی گوشم میپ...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان ضربهی آخر - پارت 32
برای لحظهای سرش طرفم میچرخد و خونسرد رو میگرداند که گویی به یکباره به دیدهاَش شک کرده و چنان سویم گردن میچرخاند که خود یک گام عقب میروم. نوای کرکننده موزیک همچنان در گوشم میپیچد؛ چشم راستش مبهوت شده و چندین تار از موهایش بر روی پیشانیاش سایه افکنده بودند. دست بهجیب و نیمرخ ایستاده بود....
بروزرسانی در : ۹۴ روز پیش
-
رمان ضربهی آخر - پارت 33
دخترک نگاه گیجش ابتدا میان دوستانش چرخیده و سپس در یک آن و همزمان قهقهشان بلند میشود، چهرهام جمع میشود. حق داشتند، اعتماد بنفس زیادی نشانشان داده بودم و در دل دعادعا میکردم لولهپیچم نکنند. سنگینی نگاه هامون را احساس میکنم؛ بی شک وجود خودش را میان پنج دختر مضحک میدانست! دختری که رئیسشان...
بروزرسانی در : ۹۴ روز پیش
-
رمان ضربهی آخر - پارت 34
تغییرِ رنگ پیدا کردنِ قلبم را میتوانستم احساس کنم، پروانههایی که بالهایشان را برای پرواز تکان میدادند را میتوانستم ببینم. آبی شدنِ خون در رگهایم را حس میکردم. قلبم، خونم، وجودم... همههمه آبی شده بود. شاید هم صورتی... پوست صورتم داغ شده بود، انگشتانم بالای پَک را چنگ میزند و سر میچرخانم،...
بروزرسانی در : ۸۲ روز پیش
-
رمان ضربهی آخر - پارت 35
*** این قسمت: ضربهی اول سرش را به پشتی صندلی تکیه داده و کابین ماشین خفقانگونه میبود؛ ضرباتِ باران به شیشهها میتاخت و با نوای برفپاکن درهم تنیده میشد. _ باهاش حرف بزن پری... مردمکهای گرد شدهام برروی او میلغزند. اویی که عرق تمام تنش را گرفته و رنگش به کبودی میگرایید. دستم را نمیدانم ...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
- 1
- 2
