پارت سوم :

در حالی که زیرِلب نصیحت‌های همیشگی‌اش را می‌کرد، طرف درب قدم تند می‌کند.
قطعا این بدترین اخلاق‌ام می‌نمود که زبانِ‌تیزم تنها مادرم را نشانه می‌گرفت؛ شاید من چنین فکر می‌کردم.
با به یاد آوردنِ موضوعی فوری سر طرف‌اش می‌چرخانم:
_ مامان... فراموش نکنی به کاوه و بابا بگی زنعمو حالش بد شده و رفتم بهش سر بزنم؛ حله؟ خیالم راحت باشه؟
گوشه‌ی لب‌ام را به دندان می‌گیرم و پوست خشک‌شده‌ای میان‌شان گیر می‌کند.
در نگاه‌اش کمی نگرانی رخنه می‌کند اما در کلا‌م‌اش شمشیری جولان می‌داد که‌نمی‌دانستم برای دفاع‌ نوک‌اش سوی‌ام بود یا دردیدنِ سینه‌ام.
_ فکر نکن نفهمیدم از وقتی که آیدا مرده چقدر خیره‌سر شدی!
چشمانِ‌‌اش را ریز می‌کند و لرزشی که چند لحظه‌پیش احساس‌اش می‌کردم به کل گُم‌می‌شود.
انگار تنها برای کاوه گلوی‌اش به درودیوار کوبیده می‌شد.
_ به جای اینکه از سرنوشتش درس بگیری یاغی شدی پری!
دختره اول گند زد توی اعتمادِ ننه و باباش تهشم مردُ و با غمش این بدبختارو کشت.
با پیچیدنِ نام آیدا و تداعی سرنوشت‌اش در چهاردیواری سرم؛ ناخداگاه دست‌ان میان راه خشک می‌شود.
هیچکس نمی‌خواست سرنوشت‌اش همچون آیدا شود؛ هیچکس.
آیدا... آن دختره متفاوت فقط نمی‌دانست اِعتماد، تنها چیزی‌ست‌ که با یک دروغ می‌میرد و با هزاران تا حقیقت زنده نمی‌شود.
برای لحظه‌ای چشم می‌بیندم و نفس‌گر‌مم را رها می‌کنم.
صدای‌ام ناخواه تیز می‌شود:
_ مامان!
همزمان که چشم باز‌می‌کنم، زیر‌لب زمزمه می‌کنم:
_ آیدا نمرد بل...
صدای مسیج گوشی از لای آخرین کتابی که در حالِ خواندن‌اش بودم؛ بلند می‌شود.
بی‌توجه به تُن صدایم که از آوارگی نِدا می‌داد، دستی در هوا تکان می‌دهد و میان حرف‌ام می‌پرد:
_ حالا هرچی..فرقی نداره.
اتاق را ترک می‌کند و حالا بوی‌تن‌اش که با بوی ادویه‌جات و پیاز‌داغ ترکیب شده بود را احساس می‌کردم.
فرقی نداشت؟
او حتی درک نمی‌کرد آیدا زمانی که زنده بود، نفس می‌کشید، روح‌اش را کشتن!
مجدد چشم می‌فشارم؛ تمام‌اش کن.
همچون همیشه آیدا را گوشه‌ای از ذهن‌ات بخوابان و به زندگی خودت نگاه کن؛ به اینکه تازه می‌خواهی شروع‌اش کنی!
چشم باز می‌کنم و نگاه‌ام به آن دو گوی قهوه‌‌ای که میان سیاهیِ موهای‌ام برق می‌زدند، تلقی می‌کند.
خاطرات‌اش کم بود حالا حرف‌اش را هم‌می‌زدند!
چتری‌هایی که تازگی به دست ملیحه‌خانم سپرده بودم تا پروانه‌ای بزند ولیکن انگار فرقِ میانِ پروانه‌ای و سوسکی را نمی‌دانست، را روی پیشانی‌ام پخش می‌کنم تا پوست رنگ گرفته‌ام دیده نشود.
زمان نداشتم تا تیرگی زیرچشمان‌ام را با کانسیلر بپوشانم.
بلند می‌شوم و درحین فهاشی به مهتابی نیم‌سوزه، میان کتابِ سنگدل را باز می‌کنم و موبایل را چنگ می‌زنم.
موبایل بدست همزمان طرف کشوی پخش شده قدم برمی‌دارم و نوتیفی که از سوی دوست صمیمی آیدا افتاده بود را چشمی می‌خواندم.
《 فقط نیم ساعت وقت داری وگرنه بهمن یکی دیگه‌رو جای آیدا میاره‌... از من گفتن بود》
بهمن؟! باید همان مربی‌شان می‌بود؛ همان پسره جوانی که سه سالِ پیش تمام تلاش‌اش را کرده بود تا کمی به ورزش علاقه‌مند شوم!
امشب بروم چه بگویم؟
(سلام یهویی ورزشی شدم و قصد دارم جای دخترعموی مرحومم توی مسابقه شرکت کنم)
به نشخوار‌های فکری‌‌ام بی‌توجه‌ای می‌کنم و شلوار‌لی مشکی را از میان لباس‌های‌مثلا‌‌‌‌‌ تاشده‌ی کشو بیرون می‌کشم که سبب می‌شود چند تکه‌لباس دیگرهم بیرون پرت بشوند‌.
خم می‌شوم و گوشی را بر روی فرش گل قرمز می‌گذارم، شلوارم را تعویض می‌کنم‌ و در همان‌صورت ویسی که از سیاوش برایم ارسال شده بود را هم باز می‌کنم.
《 چرا وقتی بهت زنگ می‌زنم جواب نمیدی پری؟! از کی تو اینقدر نفهم شدی که منو نمیفهمی؟ ها؟》
جوراب به‌دست از صدای خشمی که با بغض آمیخته شده بود، مات می‌شوم.
او یکی‌از افرادی بود که نباید می‌فهمید قصدِ ورود به آن باشگاه را دارم.
خیره به صفحه‌ی شطرنجِ روبه‌روی‌ام، تنها زیرلب زمزمه‌می‌کنم:
_ بذار فکر کنه نفهمم...مثلِ همیشه.
***
درب را می‌کوبم و فهشی زیرلب نثاره مردکِ هیزوزبان نفهم می‌کنم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • مادیا

    0

    حس میکنم آیدا کشته شده و مرگشم ربط داره به همین مسابقات🤔

    ۴ ماه پیش
  • F.m

    8

    چقدر قشنگ گفت «اعتماد تنها چیزی هست که با یک دروغ میمیرد با هزاران حقیقت زنده نمی شود»🙂💔

    ۸ ماه پیش
  • مریم ن

    4

    منم کنجکاوم بدونم آیدا چطوری مرده

    ۸ ماه پیش
  • Mee

    4

    خیلی کنجکاوم بدونم چه بلایی سر آیدا اومده

    ۸ ماه پیش
کپی شد!