پارت بیست :

*دنیای بی رنگ...
گام‌هایم را با طمأنینه برمی‌دارم تا مبادا پایم بر روی سنگِ قبری بلغزد؛ باد سردوسوزان سبب جمع شدن چهره‌ام می‌شود و دستانم را بیشتر درون جیب‌های پالتویم مشت می‌کنم‌.
زنعمو جلوتر از من گام برمی‌داشت و زیر‌لب فاتحه‌ می‌خواند.
چشم می‌گردانم، سنگ‌های مربعی و بعضی مستعطیلی که منظّم کنار یکدیگر قرار داشتند.
بر روی بعضی دسته‌گل‌هایی بود که باد تمام تلاشش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • F.m

    3

    و آیدایی که سرنوشت اش مثل دخترایی که گم شدن پیدا نشدن شد💔

    ۶ ماه پیش
  • F.m

    4

    پدر یعنی امنیت پناه ولی برای آیدا و دخترایی امثال من آیدا پریزاد فقط درد شدن💔

    ۶ ماه پیش
کپی شد!