پارت بیست :

*دنیای بی رنگ...
گام‌هایم را با طمأنینه برمی‌دارم تا مبادا پایم بر روی سنگِ قبری بلغزد؛ باد سردوسوزان سبب جمع شدن چهره‌ام می‌شود و دستانم را بیشتر درون جیب‌های پالتویم مشت می‌کنم‌.
زنعمو جلوتر از من گام برمی‌داشت و زیر‌لب فاتحه‌ می‌خواند.
چشم می‌گردانم، سنگ‌های مربعی و بعضی مستعطیلی که منظّم کنار یکدیگر قرار داشتند.
بر روی بعضی دسته‌گل‌هایی بود که باد تمام تلاشش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • F.m

    3

    و آیدایی که سرنوشت اش مثل دخترایی که گم شدن پیدا نشدن شد💔

    ۸ ماه پیش
  • F.m

    6

    پدر یعنی امنیت پناه ولی برای آیدا و دخترایی امثال من آیدا پریزاد فقط درد شدن💔

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️