پارت بیست :

*دنیای بی رنگ...
گام‌هایم را با طمأنینه برمی‌دارم تا مبادا پایم بر روی سنگِ قبری بلغزد؛ باد سردوسوزان سبب جمع شدن چهره‌ام می‌شود و دستانم را بیشتر درون جیب‌های پالتویم مشت می‌کنم‌.
زنعمو جلوتر از من گام برمی‌داشت و زیر‌لب فاتحه‌ می‌خواند.
چشم می‌گردانم، سنگ‌های مربعی و بعضی مستعطیلی که منظّم کنار یکدیگر قرار داشتند.
بر روی بعضی دسته‌گل‌هایی بود که باد تمام تلاشش Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • F.m

    3

    و آیدایی که سرنوشت اش مثل دخترایی که گم شدن پیدا نشدن شد💔

    ۱۰ ماه پیش
  • F.m

    6

    پدر یعنی امنیت پناه ولی برای آیدا و دخترایی امثال من آیدا پریزاد فقط درد شدن💔

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️