دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه ضربه ی آخر اثر صدف رخشانی

رمان ضربه‌ی آخر

  • زبان فارسی
  • 61.9K 👁
  • 558 ❤️
  • 572 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

پریزاد شایگان، یک‌سال پس از مرگ مرموز دخترعمویش، با پیشنهادی مواجه می‌شود که مسیر آرام و پیش‌بینی‌پذیر زندگی‌اش را برای همیشه تغییر می‌دهد: شرکت در یک مسابقه‌ی بوکس… به‌جای کسی که دیگر نیست. با ورودش به باشگاهی پر از رقابت، زخم و سکوت‌هایی سنگین‌تر از فریاد درمی‌یابد که این مبارزه، فراتر از ضربه‌های فیزیکی‌ست. هر مشت، گذشته‌ای را می‌تکاند؛ و هر حرکت، رازی را از سایه بیرون می‌کشد. در دل این بازی خشن و پرتنش، آشنایی با پسری مرموز و ساکت با چشم‌بند مشکی، معادلاتش را بر هم می‌زند. پسری که نه‌تنها سبک مبارزه‌اش، که نگاه‌اش به زندگی هم با همه فرق دارد! اما این فقط مسابقه نیست. این سفرِ پریزاد است به درون خودش؛ برای فهمیدن اینکه عشق، شجاعت، و حقیقت… گاهی در ضربه‌ی آخر معنا پیدا می‌کنند!

پارت اول

🔏پی‌نوشتِ نویسنده:
می‌گن هفده‌سالگی یه سن خاصیه. جایی بین کودک بودن و بزرگ شدن؛
بین رویاهای بلند و واقعیت‌هایی که گاهی زودتر از وقتش، می‌زنن تو صورتت.
تصمیم گرفتم توی این سن، این رمانم رو بنویسم.
نه برای اینکه همه‌چی رو می‌دونم، که دقیقاً برعکس برای اینکه هنوزم پر از سؤالم.
برای اینکه گاهی نوشتن، تنها راه فهمیدنه.
جامعه‌ی ما کم‌درد نداره.
اگه بخوای بنویسی، هر کوچه و دیوارش، یه قصه‌ست.
اما من فقط تونستم بخش کوچیکی از اون تاریکی و روشنی رو، اون بغض‌ها و نفس‌ها رو، روی کاغذ بیارم.
این رمان، درباره‌ی دخترهایی‌یه مثل آیدا...
دخترهایی که کلی رویا داشتن، ولی زندگی، برگه‌هاشون رو خط‌خطی کرد.
این فقط یه داستان نیست.
یه تلاش کوچیکه، برای گفتنِ حرف‌هایی که معمولاً گفته نمی‌شن.
خواهش می‌کنم…
بدون قضاوت بخونید.
بدون پیش‌داوری، فقط بخونید‌.
و اگه تونست یه لحظه قلبتون رو بلرزونه،
بدونید من به هدفم رسیدم.
— با تمام قلبم "صدف‌رخشانی"🪽💖
***
مقدمه:
عشق، گاهی شطرنج است...
ساکت، سرد، حساب‌شده؛
بازی‌ای خاموش که در آن، هر لبخند می‌تواند نقشه‌ای پنهان برای مات کردنت باشد.
و گاهی، بوکس است؛
با نفس‌هایی بریده و ضربه‌هایی که نه از مشت، بلکه از واژه‌ها فرود می‌آیند.
اما تو...
نه مهره بودی و نه مشت،
نه حریفی و نه همراه.
تو؛ مرزی بودی...
میان عقل و جنون،
میان سکوت و فریاد.
با تو، نه می‌شد حساب کرد، نه می‌شد از خود دفاع کرد.
هر حرکت، دلهره‌ای تازه بود؛
هر لحظه، نبردی بی‌پایان.
و من با تو جنگیدم...
نه برای پیروزی، بلکه برای آن‌که فراموش کنم چه کسی‌ام، چه بوده‌ام…
و فقط بازی کنم؛
تا واپسین ضربه،
تا واپسین مهره،
تا آخرین تپش قلبم!
***
نفس‌ام را حبس می‌کنم، سردی آب همچون سوزن‌هایی نامرئی از کفِ سرم به درون مغزم نفوذ می‌کنند.
انگشتان‌ام را بیشتر درون‌شان می‌چپانم و بوی تندوتیز مواد شیمیایی، سنگین‌وسوزاننده به مشامم می‌‌رسد.
با هر نفسی که می‌کشم و هر قطره‌آبی که برروی‌ام سقوط می‌کند، یک خاطره‌اش زنده می‌شود.
من از او و خاطرات‌اش هراس داشتم ولیکن خود را شبیه‌اش می‌کردم؛ این بی‌حسی بود یا اعتیاد؟
کمی میان پلک‌هایم فاصله‌می‌اندازم، آب‌سیاه نشأت گرفته از سرم حالا به پاه‌هایم می‌رسد و با حس حرکت آب از کف‌شان؛ انگشتان‌ام ناخداگاه به جنب‌وجوش می‌افتند.
چند تار موی کنده شده از سرم همچون برگ‌‌های پاییزی، بر روی سرامیک‌های سفید‌وآبی غوطه‌ور می‌شوند.
نوک موهای‌ام را چون لباسی که می‌پیچانند تا آب‌اش را بگیرند، می‌فشارم و نوای شره‌ی حجم زیادی آب یکباره در گوشم می‌پیچد.
چشمان‌ام را کاملا باز می‌کنم و سرم را از زیر شیر عقب می‌کشم، هنوز درست بلند نشده‌ام که...
_ آ..آخ
گویی چکشی‌ را فرق سرم کوبیدند که آنگونه رگ‌‌وپی‌ام یکباره گره‌خورده و قاطی می‌کنند.
درد شدیدی که توی سرم می‌پیچد به شقیقه‌هایم می‌رسد و تبدیل به فشارِ عصبی می‌شود.
با صورتی جمع شده، در حالی که با یک دست موهای پیچیده شده‌ام را می‌گیرم با دست دیگر محکم به سرشیر اریبِ بدقواره می‌کوبم.
_ خدا لعنتِ‌تون کنه با این خونتون!
غرولندکنان کمر صاف می‌کنم که برای لحظه‌ای روبه‌روی چشمان‌ام سیاهی می‌رود و ابرهای سیاه‌‌وخاکستری دیدَم را تار می‌کنند.
در اصل باید به کم‌خونی و تصمیم‌های بی‌خودم لعنت می‌فرستادم تا صاحب‌خانه‌های این خانه‌ی بخت‌برگشته!
چند لحظه‌ای مکث می‌کنم و سپس بی‌توجه به وضع اسفناک حمام پاهای‌ام را می‌کشم و درب را باز می‌کنم.
نوای قِژ‌گونه لولای توی گوشم می‌پیچد.
_ مامانن!
نوای بلندم، میان صدای اخبار و کف‌گیری که به تَهِ قابلمه کشیده می‌شد، گم می‌شود.
مگر می‌شنیدند؟!
خود خم می‌شوم و حوله‌ی قرمز رنگِ‌کوچک را چنگ می‌زنم؛ درحالی که همه‌ی موهای‌ام را را روی صورتم برمی‌گردانم و کمی از چهارچوب دربِ آلومینیومی فاصله می گیرم.
حوله را اطراف‌شان می‌پیجانم، گویی آن ریسمان‌های بی‌چاره نوزاد بودند و حوله‌هم قنداقه دورشان.
صدای پچ‌پچی از درون اشپزخانه می‌آمد، احتمالاً داشت برای دُردانه پسرش غذا می‌کشید.
ته دلم از آمدنِ کاوه کمی‌می‌لرزد و با همان حوله و نیم‌تنه خود را درون اتاق کنار حمام پرت می‌کنم.
مهتابی که یک پره‌اش سوخته‌بود کمی سوسو می‌زد.
حالا باید خدابیامرزی برای معمار این خانه می‌فرستادم که حمام را در حال ساخته بود و سپس اتاقی کوچک و در آخر اشپزخانه‌ی بی‌اُپن‌اش.
بی‌شک سلیقه‌ی بی‌نظری داشته!
از میان لب‌های خیس‌ام تنها زمزمه‌می‌کنم:
_ همین مونده بببینه موهامو رنگ کردم!
نوایی در سرم مبنی بر (بلاخره که می‌بیند؛ آن زمان می‌خواهی چه خاکی بر سرِ پَرکلاغی‌ات بریزی؟) می‌پیچد.
اصلا می‌دید، مگر او با مغزه فندوقی‌اش فرقِ میان سیاه و قهوه‌ای را می‌دانست!
سر تکان می‌دهم و سوی کمددیواری‌کرمی قدم تند می‌کنم، روبه‌روی قسمت کشوهای‌اش زانو می‌زنم و همین که کشوی اخر را می‌کشم یک‌آن ریل‌اش کنده می‌شود و کشو همچون جنازه‌ای‌بی‌جان روبه‌روی زانوان‌ام به کف اتاق می‌چسبد!
_ فقط همین رو کم داشتم!
لبان‌ام را در داخل دهان‌ام جمع می‌کنم و تمامِ زور نداشته‌ام را برای بلند کردن‌اش می‌سوزانم تا بر روی ریل‌‌‌ جای‌اش بدهم.
_ واویلا! کشو رو چِطـــور شکستی؟

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

4.6 از 5
بر اساس 561 رای
5
64%
4
32%
3
4%
2
0%
1
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان ضربه‌ی آخر

  • باب

    0

    رمان جالب و خوبی بود اما پارت گذاری..

    دیروز
  • عاطی

    2

    دیگه پارت نمیگذارید؟!

    ۷ روز پیش
  • Lily

    در پارت 360

    ای پریزادد چرا انقدر تابلویی اخه😂😭این همه نگرانی برای پسری که یه مدته میشناسیش زیادهه واقعا هامونم یکم مشکوک میزنه احساس میکنم کاسه ای زیر نیم کاسشه

    ۴ هفته پیش
  • سارا

    در پارت 360

    خبلی ممنون بابت پارت موفق باشی 💚

    ۴ هفته پیش
  • نانا

    در پارت 363

    صدف ماهایی که مخاطب بودیم همه چیز یادمون رفت، تو چه جوری یادته؟😭💔

    ۴ هفته پیش
  • نانا

    در پارت 361

    بعد از این پارت گذاری مرتبه؟

    ۴ هفته پیش
  • Nina

    در پارت 360

    اون لکه قهوه ایا که هامون بهشون اشاره کرد گیجم کردن متوجه نشدم چیو میگه. چیزی بوده که تا قبل اینجا توصیحش داده شده؟ (چون یادم نمیاد) یا هنوز نه؟

    ۴ هفته پیش
  • Nina

    در پارت 361

    بزرگ.. بزرگ و قوی.. بزرگ و مهربان.. خدا خفت نکنه پریزاد🤣

    ۴ هفته پیش
  • زری

    در پارت 362

    وایی خوش برگشتیی جییگرر

    ۴ هفته پیش
  • زهرا

    در پارت 362

    کل داستان یادم رفته نمدونم کجا بودیم اصلا با این حال خوش برگشتی صدف جان

    ۴ هفته پیش
  • غزال

    در پارت 361

    خوشش برگشتی دختر🤍

    ۴ هفته پیش
  • صدف رخشانی | نویسنده رمان

    عزیزدلی 🥲🥲

    ۴ هفته پیش
  • رز

    در پارت 360

    کوروش هم روی پریزاد کراش زدهه صدفف و اینکه پریزاد الان عاشق هامون شد یعنی؟

    ۴ هفته پیش
  • مهسا

    در پارت 361

    خوشمان آمد کاش زود زود پارت بدی،پارتگذاری انقدر با فاصله است که اصلا رمان و فراموس میکنیم

    ۴ هفته پیش
  • صدف رخشانی | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم، ازین به بعد سر تایمشه💖

    ۴ هفته پیش
  • مریم

    2

    سلام صدف جون کاملا قابل درکه و میدونیم دوران امتحانا چه فشاری روی همه میزاره اینو بدون که واسه ما اصلا عجله ایی نیستش ما هستیم و منتظر میمونیم اینو بدون که وقتی برگشتی با دل و جون میخونیمت 🩷

    ۲ ماه پیش
  • رز

    0

    سلام صدف جون من از زمان نقره فام باهات هستم.. قربونت بشم درکت میکنیم خودمونم امتحانات داریم و میدونیم چطوره و حالا تویی که هنوز غم باهاته بدتر.. کنارتیم دختره قوی این روزام میگذره

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️