خلاصه رمان :
پریزاد شایگان، یکسال پس از مرگ مرموز دخترعمویش، با پیشنهادی مواجه میشود که مسیر آرام و پیشبینیپذیر زندگیاش را برای همیشه تغییر میدهد: شرکت در یک مسابقهی بوکس… بهجای کسی که دیگر نیست. با ورودش به باشگاهی پر از رقابت، زخم و سکوتهایی سنگینتر از فریاد درمییابد که این مبارزه، فراتر از ضربههای فیزیکیست. هر مشت، گذشتهای را میتکاند؛ و هر حرکت، رازی را از سایه بیرون میکشد. در دل این بازی خشن و پرتنش، آشنایی با پسری مرموز و ساکت با چشمبند مشکی، معادلاتش را بر هم میزند. پسری که نهتنها سبک مبارزهاش، که نگاهاش به زندگی هم با همه فرق دارد! اما این فقط مسابقه نیست. این سفرِ پریزاد است به درون خودش؛ برای فهمیدن اینکه عشق، شجاعت، و حقیقت… گاهی در ضربهی آخر معنا پیدا میکنند!
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان ضربهی آخر - پارت 36
قدم تند میکنم سوی درب چوبی سفیدرنگ که پرستار با آن روپوش روشناش و گوشیپزشکی دور گردنش راهام را سَد میکند. _ عزیزم؟ چکارش میشید مگه؟ نگاهی که برق دردنش نشئت از بهوش آمدن هامون میگرفت را ریز کرده و سر بلند میکنم. یک سروگردن از من بلندتر بود. _ همکاریم... بزارید برم باید ببینمش چشمان میشی...
بروزرسانی در : ۵۲ روز پیش
-
رمان ضربهی آخر - پارت 35
*** این قسمت: ضربهی اول سرش را به پشتی صندلی تکیه داده و کابین ماشین خفقانگونه میبود؛ ضرباتِ باران به شیشهها میتاخت و با نوای برفپاکن درهم تنیده میشد. _ باهاش حرف بزن پری... مردمکهای گرد شدهام برروی او میلغزند. اویی که عرق تمام تنش را گرفته و رنگش به کبودی میگرایید. دستم را نمیدانم ...
بروزرسانی در : ۱۱۸ روز پیش
-
رمان ضربهی آخر - پارت 34
تغییرِ رنگ پیدا کردنِ قلبم را میتوانستم احساس کنم، پروانههایی که بالهایشان را برای پرواز تکان میدادند را میتوانستم ببینم. آبی شدنِ خون در رگهایم را حس میکردم. قلبم، خونم، وجودم... همههمه آبی شده بود. شاید هم صورتی... پوست صورتم داغ شده بود، انگشتانم بالای پَک را چنگ میزند و سر میچرخانم،...
بروزرسانی در : ۱۶۸ روز پیش
-
رمان ضربهی آخر - پارت 33
دخترک نگاه گیجش ابتدا میان دوستانش چرخیده و سپس در یک آن و همزمان قهقهشان بلند میشود، چهرهام جمع میشود. حق داشتند، اعتماد بنفس زیادی نشانشان داده بودم و در دل دعادعا میکردم لولهپیچم نکنند. سنگینی نگاه هامون را احساس میکنم؛ بی شک وجود خودش را میان پنج دختر مضحک میدانست! دختری که رئیسشان...
بروزرسانی در : ۱۸۰ روز پیش
آخرین اطلاعیهی رمان ضربهی آخر
سلام.. امیدوارم حالتون خوب باشه**تعدادی پارت آماده کردم که جبران این یک ماه تاخیر و همینطور پیش برد داستان بشه**به زودی همشون رو باهم براتون آپلود میکنم دوستان.**مرسی از صبره فراوان تون.**و شرمنده بابت تاخیر..
Lily
در پارت 360ای پریزادد چرا انقدر تابلویی اخه😂😭این همه نگرانی برای پسری که یه مدته میشناسیش زیادهه واقعا هامونم یکم مشکوک میزنه احساس میکنم کاسه ای زیر نیم کاسشه
۲ ماه پیشسارا
در پارت 360خبلی ممنون بابت پارت موفق باشی 💚
۲ ماه پیشنانا
در پارت 364صدف ماهایی که مخاطب بودیم همه چیز یادمون رفت، تو چه جوری یادته؟😭💔
۲ ماه پیشنانا
در پارت 361بعد از این پارت گذاری مرتبه؟
۲ ماه پیشNina
در پارت 360اون لکه قهوه ایا که هامون بهشون اشاره کرد گیجم کردن متوجه نشدم چیو میگه. چیزی بوده که تا قبل اینجا توصیحش داده شده؟ (چون یادم نمیاد) یا هنوز نه؟
۲ ماه پیشNina
در پارت 361بزرگ.. بزرگ و قوی.. بزرگ و مهربان.. خدا خفت نکنه پریزاد🤣
۲ ماه پیشزری
در پارت 362وایی خوش برگشتیی جییگرر
۲ ماه پیشزهرا
در پارت 362کل داستان یادم رفته نمدونم کجا بودیم اصلا با این حال خوش برگشتی صدف جان
۲ ماه پیشغزال
در پارت 361خوشش برگشتی دختر🤍
۲ ماه پیش
صدف رخشانی | نویسنده رمان
عزیزدلی 🥲🥲
۲ ماه پیشرز
در پارت 360کوروش هم روی پریزاد کراش زدهه صدفف و اینکه پریزاد الان عاشق هامون شد یعنی؟
۲ ماه پیشمهسا
در پارت 361خوشمان آمد کاش زود زود پارت بدی،پارتگذاری انقدر با فاصله است که اصلا رمان و فراموس میکنیم
۲ ماه پیش
صدف رخشانی | نویسنده رمان
مرسی عزیزم، ازین به بعد سر تایمشه💖
۲ ماه پیشمریم
2سلام صدف جون کاملا قابل درکه و میدونیم دوران امتحانا چه فشاری روی همه میزاره اینو بدون که واسه ما اصلا عجله ایی نیستش ما هستیم و منتظر میمونیم اینو بدون که وقتی برگشتی با دل و جون میخونیمت 🩷
۳ ماه پیشرز
0سلام صدف جون من از زمان نقره فام باهات هستم.. قربونت بشم درکت میکنیم خودمونم امتحانات داریم و میدونیم چطوره و حالا تویی که هنوز غم باهاته بدتر.. کنارتیم دختره قوی این روزام میگذره
۳ ماه پیش✨🙃
2خیلی وقته نخواستم بخونم پارت ها رو ولی پارت گذاری هم مثل اینکه تو همین ماه قبل دوباره شروع شده و الان فقط یه دونه پارت دارم برا خوندن
۳ ماه پیش

باب
3رمان جالب و خوبی بود اما پارت گذاری..