دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه ضربه ی آخر اثر صدف رخشانی

رمان ضربه‌ی آخر

  • زبان فارسی
  • 59.2K 👁
  • 550 ❤️
  • 555 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه ضربه‌ی آخر

پریزاد شایگان، یک‌سال پس از مرگ مرموز دخترعمویش، با پیشنهادی مواجه می‌شود که مسیر آرام و پیش‌بینی‌پذیر زندگی‌اش را برای همیشه تغییر می‌دهد: شرکت در یک مسابقه‌ی بوکس… به‌جای کسی که دیگر نیست. با ورودش به باشگاهی پر از رقابت، زخم و سکوت‌هایی سنگین‌تر از فریاد درمی‌یابد که این مبارزه، فراتر از ضربه‌های فیزیکی‌ست. هر مشت، گذشته‌ای را می‌تکاند؛ و هر حرکت، رازی را از سایه بیرون می‌کشد. در دل این بازی خشن و پرتنش، آشنایی با پسری مرموز و ساکت با چشم‌بند مشکی، معادلاتش را بر هم می‌زند. پسری که نه‌تنها سبک مبارزه‌اش، که نگاه‌اش به زندگی هم با همه فرق دارد! اما این فقط مسابقه نیست. این سفرِ پریزاد است به درون خودش؛ برای فهمیدن اینکه عشق، شجاعت، و حقیقت… گاهی در ضربه‌ی آخر معنا پیدا می‌کنند!

پارت اول

🔏پی‌نوشتِ نویسنده:
می‌گن هفده‌سالگی یه سن خاصیه. جایی بین کودک بودن و بزرگ شدن؛
بین رویاهای بلند و واقعیت‌هایی که گاهی زودتر از وقتش، می‌زنن تو صورتت.
تصمیم گرفتم توی این سن، این رمانم رو بنویسم.
نه برای اینکه همه‌چی رو می‌دونم، که دقیقاً برعکس برای اینکه هنوزم پر از سؤالم.
برای اینکه گاهی نوشتن، تنها راه فهمیدنه.
جامعه‌ی ما کم‌درد نداره.
اگه بخوای بنویسی، هر کوچه و دیوارش، یه قصه‌ست.
اما من فقط تونستم بخش کوچیکی از اون تاریکی و روشنی رو، اون بغض‌ها و نفس‌ها رو، روی کاغذ بیارم.
این رمان، درباره‌ی دخترهایی‌یه مثل آیدا...
دخترهایی که کلی رویا داشتن، ولی زندگی، برگه‌هاشون رو خط‌خطی کرد.
این فقط یه داستان نیست.
یه تلاش کوچیکه، برای گفتنِ حرف‌هایی که معمولاً گفته نمی‌شن.
خواهش می‌کنم…
بدون قضاوت بخونید.
بدون پیش‌داوری، فقط بخونید‌.
و اگه تونست یه لحظه قلبتون رو بلرزونه،
بدونید من به هدفم رسیدم.
— با تمام قلبم "صدف‌رخشانی"🪽💖
***
مقدمه:
عشق، گاهی شطرنج است...
ساکت، سرد، حساب‌شده؛
بازی‌ای خاموش که در آن، هر لبخند می‌تواند نقشه‌ای پنهان برای مات کردنت باشد.
و گاهی، بوکس است؛
با نفس‌هایی بریده و ضربه‌هایی که نه از مشت، بلکه از واژه‌ها فرود می‌آیند.
اما تو...
نه مهره بودی و نه مشت،
نه حریفی و نه همراه.
تو؛ مرزی بودی...
میان عقل و جنون،
میان سکوت و فریاد.
با تو، نه می‌شد حساب کرد، نه می‌شد از خود دفاع کرد.
هر حرکت، دلهره‌ای تازه بود؛
هر لحظه، نبردی بی‌پایان.
و من با تو جنگیدم...
نه برای پیروزی، بلکه برای آن‌که فراموش کنم چه کسی‌ام، چه بوده‌ام…
و فقط بازی کنم؛
تا واپسین ضربه،
تا واپسین مهره،
تا آخرین تپش قلبم!
***
نفس‌ام را حبس می‌کنم، سردی آب همچون سوزن‌هایی نامرئی از کفِ سرم به درون مغزم نفوذ می‌کنند.
انگشتان‌ام را بیشتر درون‌شان می‌چپانم و بوی تندوتیز مواد شیمیایی، سنگین‌وسوزاننده به مشامم می‌‌رسد.
با هر نفسی که می‌کشم و هر قطره‌آبی که برروی‌ام سقوط می‌کند، یک خاطره‌اش زنده می‌شود.
من از او و خاطرات‌اش هراس داشتم ولیکن خود را شبیه‌اش می‌کردم؛ این بی‌حسی بود یا اعتیاد؟
کمی میان پلک‌هایم فاصله‌می‌اندازم، آب‌سیاه نشأت گرفته از سرم حالا به پاه‌هایم می‌رسد و با حس حرکت آب از کف‌شان؛ انگشتان‌ام ناخداگاه به جنب‌وجوش می‌افتند.
چند تار موی کنده شده از سرم همچون برگ‌‌های پاییزی، بر روی سرامیک‌های سفید‌وآبی غوطه‌ور می‌شوند.
نوک موهای‌ام را چون لباسی که می‌پیچانند تا آب‌اش را بگیرند، می‌فشارم و نوای شره‌ی حجم زیادی آب یکباره در گوشم می‌پیچد.
چشمان‌ام را کاملا باز می‌کنم و سرم را از زیر شیر عقب می‌کشم، هنوز درست بلند نشده‌ام که...
_ آ..آخ
گویی چکشی‌ را فرق سرم کوبیدند که آنگونه رگ‌‌وپی‌ام یکباره گره‌خورده و قاطی می‌کنند.
درد شدیدی که توی سرم می‌پیچد به شقیقه‌هایم می‌رسد و تبدیل به فشارِ عصبی می‌شود.
با صورتی جمع شده، در حالی که با یک دست موهای پیچیده شده‌ام را می‌گیرم با دست دیگر محکم به سرشیر اریبِ بدقواره می‌کوبم.
_ خدا لعنتِ‌تون کنه با این خونتون!
غرولندکنان کمر صاف می‌کنم که برای لحظه‌ای روبه‌روی چشمان‌ام سیاهی می‌رود و ابرهای سیاه‌‌وخاکستری دیدَم را تار می‌کنند.
در اصل باید به کم‌خونی و تصمیم‌های بی‌خودم لعنت می‌فرستادم تا صاحب‌خانه‌های این خانه‌ی بخت‌برگشته!
چند لحظه‌ای مکث می‌کنم و سپس بی‌توجه به وضع اسفناک حمام پاهای‌ام را می‌کشم و درب را باز می‌کنم.
نوای قِژ‌گونه لولای توی گوشم می‌پیچد.
_ مامانن!
نوای بلندم، میان صدای اخبار و کف‌گیری که به تَهِ قابلمه کشیده می‌شد، گم می‌شود.
مگر می‌شنیدند؟!
خود خم می‌شوم و حوله‌ی قرمز رنگِ‌کوچک را چنگ می‌زنم؛ درحالی که همه‌ی موهای‌ام را را روی صورتم برمی‌گردانم و کمی از چهارچوب دربِ آلومینیومی فاصله می گیرم.
حوله را اطراف‌شان می‌پیجانم، گویی آن ریسمان‌های بی‌چاره نوزاد بودند و حوله‌هم قنداقه دورشان.
صدای پچ‌پچی از درون اشپزخانه می‌آمد، احتمالاً داشت برای دُردانه پسرش غذا می‌کشید.
ته دلم از آمدنِ کاوه کمی‌می‌لرزد و با همان حوله و نیم‌تنه خود را درون اتاق کنار حمام پرت می‌کنم.
مهتابی که یک پره‌اش سوخته‌بود کمی سوسو می‌زد.
حالا باید خدابیامرزی برای معمار این خانه می‌فرستادم که حمام را در حال ساخته بود و سپس اتاقی کوچک و در آخر اشپزخانه‌ی بی‌اُپن‌اش.
بی‌شک سلیقه‌ی بی‌نظری داشته!
از میان لب‌های خیس‌ام تنها زمزمه‌می‌کنم:
_ همین مونده بببینه موهامو رنگ کردم!
نوایی در سرم مبنی بر (بلاخره که می‌بیند؛ آن زمان می‌خواهی چه خاکی بر سرِ پَرکلاغی‌ات بریزی؟) می‌پیچد.
اصلا می‌دید، مگر او با مغزه فندوقی‌اش فرقِ میان سیاه و قهوه‌ای را می‌دانست!
سر تکان می‌دهم و سوی کمددیواری‌کرمی قدم تند می‌کنم، روبه‌روی قسمت کشوهای‌اش زانو می‌زنم و همین که کشوی اخر را می‌کشم یک‌آن ریل‌اش کنده می‌شود و کشو همچون جنازه‌ای‌بی‌جان روبه‌روی زانوان‌ام به کف اتاق می‌چسبد!
_ فقط همین رو کم داشتم!
لبان‌ام را در داخل دهان‌ام جمع می‌کنم و تمامِ زور نداشته‌ام را برای بلند کردن‌اش می‌سوزانم تا بر روی ریل‌‌‌ جای‌اش بدهم.
_ واویلا! کشو رو چِطـــور شکستی؟

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان ضربه‌ی آخر

صدف رخشانی : ۳ ساعت پیش

سلام دوستان، امیدوارم حال دلتون خوب باشه. 🤍****اول از همه بابت این وقفه از همتون عذرخواهی می‌کنم و ممنونم که این مدت صبور بودید و کنارم موندید.****متأسفانه طی چند ماه گذشته اتفاقاتی برام افتاد ( بیشترش رو خودتون در جریانید) که باعث شد از برنامه‌ای که برای پارت‌گذاری رمان «ضربه‌ی آخر» داشتم عقب بمونم. از طرفی هم تا ۱۲ مرداد درگیر امتحانات نهایی هستم و شرایط، از چیزی که فکر می‌کردم پیچیده‌تر شده.**باور کنید نوشتن رمان توی این شرایط فقط باعث می‌شه کیفیت کار پایین بیاد و من حاضر نیستم اثری که این همه براش زحمت کشیدم، صرفاً برای زودتر منتشر شدن، از کیفیتش کم بشه.**به همین دلیل، پارت‌گذاری «ضربه‌ی آخر» از ۱۳ یا ۱۴ مرداد دوباره آغاز می‌شه؛ این بار با انرژی بیشتر، نظم بهتر و یک کام‌بک قوی که امیدوارم ارزش این انتظار رو داشته باشه.****از صبوری، محبت و همراهی تک‌تکتون ممنونم. امیدوارم بعد از تموم شدن امتحانات، دوباره با قدرت کنار هم ادامه بدیم.**تا اون موقع، مراقب خودتون باشید و براتون بهترین‌ها رو آرزو می‌کنم. 🤍

نظرات رمان ضربه‌ی آخر
  • مریم

    0

    سلام صدف جون کاملا قابل درکه و میدونیم دوران امتحانا چه فشاری روی همه میزاره اینو بدون که واسه ما اصلا عجله ایی نیستش ما هستیم و منتظر میمونیم اینو بدون که وقتی برگشتی با دل و جون میخونیمت 🩷

    ۶ روز پیش
  • رز

    0

    سلام صدف جون من از زمان نقره فام باهات هستم.. قربونت بشم درکت میکنیم خودمونم امتحانات داریم و میدونیم چطوره و حالا تویی که هنوز غم باهاته بدتر.. کنارتیم دختره قوی این روزام میگذره

    ۶ روز پیش
  • ✨🙃

    2

    خیلی وقته نخواستم بخونم پارت ها رو ولی پارت گذاری هم مثل اینکه تو همین ماه قبل دوباره شروع شده و الان فقط یه دونه پارت دارم برا خوندن

    ۲ هفته پیش
  • غزال

    در پارت 350

    وایابایایای😭

    ۲ هفته پیش
  • مهسا

    13

    ببخشید صدف جانم یه سوال داشتم مگه روز های پارت گذاری چهارشنبه و پنجشنبه نیست؟ پس چرا انقدر دیر به دیر پارت ها آپلود میشن😭😭 من تقریبا هر سری میرم رمان رو از اول میخونم هر پارتی که میاد چون خیلی بینش فاصله میفته

    ۳ هفته پیش
  • Hajar

    در پارت 90

    یکی باید بگه پریزاد جان عزیرم اخه تورو چه به بوکس وقتی هنوز رو رینگ نرفته اینقدر میترسی😂

    ۳ هفته پیش
  • Hajar

    در پارت 80

    عاشق پری شدم تو این هری وری نگران کفشاشه🤦🏻 ♀️😂 عاشق اون دیالوگ آخر شدم...

    ۳ هفته پیش
  • پیشی

    در پارت 352

    صدفییی بلاخره اومدیییی چقد پارت چسبید بعد از این همه مدت😂💕

    ۴ هفته پیش
  • صدف رخشانی | نویسنده رمان

    قربونت بشمم😭💞

    ۴ هفته پیش
  • پیشی

    در پارت 350

    خدا نکنه💕🥺منتظریم پر قدرت ادامه بدیی

    ۴ هفته پیش
  • صدف رخشانی | نویسنده رمان

    عزیزدلی 💞🥲

    ۳ هفته پیش
  • مسیحا

    0

    وای عاشقش شدمممممم عالی و ۲۰۰۰۰😭😭😭😭

    ۳ هفته پیش
  • صدف رخشانی | نویسنده رمان

    قربونت بشم اخهه😻

    ۳ هفته پیش
  • ...

    2

    سلام صدف هوبی؟امیدوارم خوب باشی عزیزم نزدیک 2 ماه پارت نداشتیم حالا بهر دلایلی که نمیتونستی بدی حداقل خبر می دادی که قراره پارت ندی چون مشکلی پیش اومده خیلیا نگرانت شدن و بازم جواب ندادی این درسته؟

    ۴ هفته پیش
  • نانا

    1

    باید یبار دیگه از اول رمان رو بخونم ...

    ۴ هفته پیش
  • Nina

    در پارت 351

    حالت خوبه صدف جان؟ سلامتی؟ خیلی نگران بودم امیدوارم اوکی شده باشی دیگه❤️ ولی با توجه به مونولوگ آخر پارت، امیدوارم هامون از آن پریزاد باشههه😭🤏🏻

    ۴ هفته پیش
  • صدف رخشانی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم.. قربونت بشم من...مرسی از درک زیادشون:)🥲💕🎀

    ۴ هفته پیش
  • سارا

    در پارت 350

    خدا رو شکر که خوبی و انشالا تو دانشگاه تم موفق باشی بابت پارت هم ممنون 💚

    ۴ هفته پیش
  • صدف رخشانی | نویسنده رمان

    ممنونم ازت... خیلی ممنون🥲🫂

    ۴ هفته پیش
  • مریم

    در پارت 350

    مثل همیشه قلمت بهترینه و نه زیاده روی داره نه کم کاری 💓

    ۴ هفته پیش
  • صدف رخشانی | نویسنده رمان

    عزیزدلی اخهه

    ۴ هفته پیش
  • نعنا

    در پارت 350

    سلام نویسنده عزیزم ان شاالله همیشه خوب باشی و قلمت روی کاغذ رویا پردازی بکنه

    ۴ هفته پیش
  • صدف رخشانی | نویسنده رمان

    فداتشم ممنونم ازت من🥲💕💕

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟