ضربهی آخر به قلم صدف رخشانی
پارت دوم :
صدای هراسان مامان، از جای میپراندم.
درحالیکه مجدد زورم را برای بلند کردناش اعمال میکنم، نیمنگاهیسوی اویی که دستان خیساش را با قسمتِ پایین دامنگلسرخاش خشک میکرد، میاندازم.
_ شکسته بود مادره من، در اَصل دارم درستش میکنم!
چشماناش را ریز کرده و همانطور دامن بدست چند قدم نزدیکام میشود.
_ اونا چیه رو پیشونیت؟!
دستامبر روی کشو خشک میشودکه ادامهی جملهاش سبب میشود بیخیالِ درست کردن بشوم و طرف اینهقدی دو زانو بروم.
_ نگو که رنگ کردی؟! اخه تو چرا حرف گوش نمیدی مگه اون موهای خرماییت چشون بود که رفتی سیاشون کردی پری؟!
نگاهام که بهآینهی پر از لَک میافتد، برای ثانیهای نفسام در گلو حبس میشود.
تا یکساعت دیگر، امکانِ ریختنه چه نوع خاکی بر اینسر بود؟
رنگ سببِ لکههای سیاهای تا نیمهی پیشانیام شده بود؛ گویی برای رنگ نگرفتنِ پوست، خالی کردنِ وازلین و نرمکنندهام جوابگو نیست.
در حینی که دستم را بندِ زمین میکنم تا بلند بشوم، جواباش را زیرلبمیدهم:
_ یه طوری میگی سیاهشون کردی که انگار میذاشتی آبی و قرمزشون کنم...ول کن تروخدا بذار به کارم برسم.
میان اتاق با افسوس خیرهام میشود و با تأسف سری تکان میدهد.
به کتابهای تلنبار شدهی سه گوشهی دیوار اشاره میکند و با دست دیگر نوک ناخون سبابهاش را طرفام میگیرد:
_ این همه کتاب خوندی..یهجو اخلاق نداری!
جملهی حرصیاش ناخداگاه نیشم را باز میکند.
آیا تعداد کتاب خواندن به اخلاق ربط داشت؟
پالتوی قهوهایرنگِ بلندم را تن میکنم و مشغولِ زدنِ گرهی پاپیونی بر کمربندش میشوم و در همان حین لبمیزنم:
_ تو اگه بدونی محتوای اون کتابا چیه که دیگه از درس اخلاق گله نمیکنی.
یک تای ابروهایی که تتویشان پاک شده بود و دل به سرخی میگرایید را بالا میاندازد.
گویی سیگنالهای منحرفِ مغزش فعال بشود.
_ به قرآن قسم اگه بفهمم سروگوشت میجونبه خودم آدمِت میکنم
کلافه چشم میگردانم و نفسام را با صدا رها میکنم.
حوله را با چهرهای جمع شده از سَر میکشم؛ موهایام به سبب خیسی به یکدیگر چسبیده و تبدیل به پنجوشش لاخِ پرحجم شده بودند.
_ شروع نکن مامان..الانم منو جونِ جدّت بیخیال شو برو بیین باز پسرت تا صبح میخواد سرشو تو کدوم الوخی گرم کنه!
کفِ دست چروکیدهاش را به گونهاش میزند و چشمان قهوهایاش را گرد میکند:
_ خدا مرگم بده، این حرفا چیه به داداشِ بزرگت میچسبونی جز اینه که بیستوچهار ساعت داره توی اون مغازه جون میکنه؟!
همیشه زمان دفاع از کاوه صدایاش میلرزید، گویی آنقدر دوستاش میداشت که با هرجمله راجباش بغضی بشود.
《داداشِ بزرگتر؟! داداشِ بزرگتره من تنها کیان بود و تمام!》
گفت بود جان میکَنَد؟ شغلاو مگر جان کَندَن داشت!
پوزخندی به طرفداریاش میسُرایم و سر درون کیف کوچکِ لوازم آرایشام میکنم.
آب سرده حمام؛ همچنان در سلولبهسلولِ تنام جولان میداد.
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نگار
3هییییعععععع و منی ک تک فرزندم و بازم پیش کسایی هستم که لی لی به لالای پسرشون میزارن و تبعیض همیشه 💔🤦🏻 ♀️
۶ ماه پیشF.m
9دیالوگ هاشون دقیقاً واقعی بود انگار از دل خونه های ایرونی دعوا های مادر دختری نوشته شده
۸ ماه پیشMee
10وایی با اونجایی که گفت اگه محتوای کتاب رو بفهمی چی هستن موافقم خانواده ها تصوراتی که از کتاب دارن محتوای آموزشی حالا چیزی که ما می خونیم😔🤣 البته که تو این کتاب درسای قشنگ تری هستن که فقط ما متوجه میشیم😁😂
۸ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مریم ن
13بدم میاد از مادر وپدرایی که فقط پسر دوست دارن مثل پدر ومادر خودم