پارت هشتاد و یک :

ساعت‌ها کنار تخت پدر در میان سکوت سنگین خانه گذشت. تنهایی آن شب، تنهایی یک جنگجو در آستانه نبردی نابرابر بود. خواب، مانند پرنده‌ای ترسو، فقط جسورانه به چشمانم نزدیک می‌شد و با هر صدای خش‌خش و همهمه‌ی تخیلی از پشت پنجره می‌گریخت. سرانجام در سحرگاه، بی‌آنکه بدانم کی خواب بر چشمانم چیره شده، ناگهان با حس نگاهی سنگین بر خود بیدار شدم.
چشمانم را گشودم. پدر، بیدار و هوشیارتر از دیشب، ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • عاطفه

    3

    ممنون بابت پارت طولانی و دلهره انگیزت👍

    ۸ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    خوشحالم لذت بردی عزیزدلم💙

    ۷ ماه پیش
کپی شد!