حکومت زنان به قلم مبینا ترابی
پارت هشتاد و دوم :
آخرین ذرات نیرویم، همچون خاکستر نومیدی، به حرکت ویلچر تبدیل شد. فریادهای مسعود از پشت سر، دیگر صدا نبود؛ نواری از تاریکی بود که میچرخید و بر گردنم حلقه میزد، هر لحظه تنگتر و خفهکنندهتر. هر ثانیه، خود عمری کامل بود؛ عمری از ترسِ یخزده و عرقِ داغ. در آن میانه، تنها با ارادهی شکنندهی یک دختر و آخرین نفسهای لرزان یک پدر، از تاریکی به ورطهی تاریکیتری میگریختیم.
به پشت
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

مبینا ترابی | نویسنده رمان
نظر تو چیه عزیزم؟ به نظرت ارتباط داره؟
۶ ماه پیشنفیسا
0معلومه که داشته شایدم داره
۶ ماه پیشعاطی
0ای وااای... چه ترسناک... خب خونه کارتن خوابها چرا مسعود به اون سمت دیوار نرفت وپن خسرو و دارو دستش و شایدم اون مرد نابینا سیاوش اونجاست.. چه تلخ .. چه سخت.. چه بی هوا..
۶ ماه پیش
مبینا ترابی | نویسنده رمان
مرسی بابت نظرای قشنگت عاطی عزیزم 💙🦋
۶ ماه پیشعاطی
0عزیزی ممنون بابت داستان قشنگت💙
۶ ماه پیشعاطی
0نظرهای مختلفی هست اینکه میشناسش و با خسرو ارتباط داره یا اینکه مسعود با خسرو در ارتباطه و پدر این درب و رفتارهای مشکوک پسراشو دیده و از یک سری مسایل خبر داره یا اینکه همه خانواده با خسرو به نوعی درارتباط هستن و خسرو با هر کدوم معامله ای کرده....
۶ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

عاطی
0پدر در مخفی رو میدونست یعنی چی؟! با خسرو و دارو دستش ارتباط داشته!!؟