پارت نود و هشتم :

با چشمانی به خون نشسته، در سکوتی که می‌خواست مرا خفه کند، به پدر زل زده بودم.
به داستانی که مثل چاقویی کند در قلبم فرو می‌رفت.
صدای تیک‌تاک ساعت روی دیوار، مثل زمزمه مرگ، گوش‌هایم را می‌سوزاند.
سرما از کنار گوش‌هایم گذشت، شبیه شبحی سرگردان که دنبال قربانی تازه می‌گردد.
داستانی که با صدای خفه و خشک خودش تعریف کرده بود، میخکوبم کرده بود؛ هر جمله‌اش مثل طنابی دور گردنم، ت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • عاطی

    1

    خسرو و مارال به صرف حلوا و خرما در خونه باغ قدیمی تشریف بیاورید.... ممنون مبینا🩵🩵

    ۴ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    نمیشه عاطی ناپلئونی باشه حالا 💙😂

    ۴ ماه پیش
  • مبینا

    0

    هعییی آخه مارال بیچاره چه گناهی داره...امیدوارم خسرو اذیتش نکنه.

    ۴ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    منم امیدوارم 💙🫠

    ۴ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    منم امیدوارم 💙🫠

    ۴ ماه پیش
  • نفیسا

    0

    مرررررسی.عاااااالی بوددددد

    ۴ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    خواهش می کنم خوشحالم لذت بردی عزیزم💙🫂

    ۴ ماه پیش
کپی شد!