حکومت زنان به قلم مبینا ترابی
پارت نود و هشتم :
با چشمانی به خون نشسته، در سکوتی که میخواست مرا خفه کند، به پدر زل زده بودم.
به داستانی که مثل چاقویی کند در قلبم فرو میرفت.
صدای تیکتاک ساعت روی دیوار، مثل زمزمه مرگ، گوشهایم را میسوزاند.
سرما از کنار گوشهایم گذشت، شبیه شبحی سرگردان که دنبال قربانی تازه میگردد.
داستانی که با صدای خفه و خشک خودش تعریف کرده بود، میخکوبم کرده بود؛ هر جملهاش مثل طنابی دور گردنم، ت
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

مبینا ترابی | نویسنده رمان
نمیشه عاطی ناپلئونی باشه حالا 💙😂
۴ ماه پیشمبینا
0هعییی آخه مارال بیچاره چه گناهی داره...امیدوارم خسرو اذیتش نکنه.
۴ ماه پیش
مبینا ترابی | نویسنده رمان
منم امیدوارم 💙🫠
۴ ماه پیش
مبینا ترابی | نویسنده رمان
منم امیدوارم 💙🫠
۴ ماه پیشنفیسا
0مرررررسی.عاااااالی بوددددد
۴ ماه پیش
مبینا ترابی | نویسنده رمان
خواهش می کنم خوشحالم لذت بردی عزیزم💙🫂
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

عاطی
1خسرو و مارال به صرف حلوا و خرما در خونه باغ قدیمی تشریف بیاورید.... ممنون مبینا🩵🩵