پارت هشتاد و ششم :

با رسیدن به در، کنجکاوی و ترس در وجودم به هم پیچیده بودند، احساسی شبیه به مورچه‌هایی که هزارپایی بر پشتم می‌خزید. من هرگز روی این سوی دیوار را ندیده بودم؛ آن سوی این در، جغرافیایی کاملاً ناشناخته‌ای بود که نفس‌های تاریک شب در آن جریان داشت.
خسرو با حرکتی ظریف، کلیدی براق از جیب کت مشکی‌اش بیرون آورد. صدای چرخش آن در قفل، در سکوت سنگین شب، مانند فریاد زنگ‌داری بود که استخوان‌هایم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • عاطی

    2

    عالی.. نمیدانم چرا حس میکنم اونجا که خسرو گفت قربانی منو تو هستیم حقیقت ترین حقیقت این ماجراست...

    ۶ ماه پیش
کپی شد!