حکومت زنان به قلم مبینا ترابی
پارت هشتاد و ششم :
با رسیدن به در، کنجکاوی و ترس در وجودم به هم پیچیده بودند، احساسی شبیه به مورچههایی که هزارپایی بر پشتم میخزید. من هرگز روی این سوی دیوار را ندیده بودم؛ آن سوی این در، جغرافیایی کاملاً ناشناختهای بود که نفسهای تاریک شب در آن جریان داشت.
خسرو با حرکتی ظریف، کلیدی براق از جیب کت مشکیاش بیرون آورد. صدای چرخش آن در قفل، در سکوت سنگین شب، مانند فریاد زنگداری بود که استخوانهایم
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

عاطی
2عالی.. نمیدانم چرا حس میکنم اونجا که خسرو گفت قربانی منو تو هستیم حقیقت ترین حقیقت این ماجراست...