سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت صد و هشتاد و ششم :
یکتا از تخت پایین پرید. با وحشت جلو آمد: — نه… نه! تو نمیتونی اینطوری حرف بزنی! من زنتم یاور!
یاور نگاهش کرد. با خستگیِ عمیقِ کسی که سالها خودش را گم کرده.
— زنی که با پدرش دست به یکی کرد و یه دختر رو تا مرز مرگ کشوند، اسمش زن من نیست یکتا.نمیتونه باشه
یکتا نفسش برید. دستش را جلوی دهانش گرفت:
_ من… من فقط میخواستم تو مال من باشی!
صدای یاور ناگهان بال
لطفا صبر کنید...
