سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت صد و هشتاد و سوم :
نازگل
صدای تقهای به در، آرام و ناگهانی، فضای اتاق را شکست. قلبم به تندی زد، انگار که صدای در به صدای ضربان قلبم تبدیل شده بود.
_یاور…
صدایم مثل همیشه لرزان بود. نکنه اتفاقی افتاده بود؟ نکنه اوضاع بدتر از چیزی که فکر میکردم، پیش رفته بود؟
در باز شد. یاور ایستاده بود، آنطور که همیشه میایستاد، با همان نگاه قاطع و مردانهاش که هیچچیز نمیتوانست آ
لطفا صبر کنید...
