پارت صد و هشتاد و دوم :


شورانگیز نفسش بالا نمی‌آمد. صورتش سرخ شده بود و رگ پیشانی اش بیرون زده بود..

چشم‌هایش برقِ خطر داشت؛ از آن برق‌هایی که قبلِ طوفان می‌آید.

یک لحظه نگاهم کرد… نگاهی پر از نفرتِ فروخورده. بعد، بی‌آنکه حرفی بزند، چرخید و با کوبیدنِ در، از اتاق زد بیرون.

صدای بسته شدن در، مثل پتک خورد توی سرم.

چند ثانیه فقط ایستادم. پاهایم جان نداشت. انگار همه‌ی بدنم یکهو خا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!