سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت صد و هشتاد و دوم :
شورانگیز نفسش بالا نمیآمد. صورتش سرخ شده بود و رگ پیشانی اش بیرون زده بود..
چشمهایش برقِ خطر داشت؛ از آن برقهایی که قبلِ طوفان میآید.
یک لحظه نگاهم کرد… نگاهی پر از نفرتِ فروخورده. بعد، بیآنکه حرفی بزند، چرخید و با کوبیدنِ در، از اتاق زد بیرون.
صدای بسته شدن در، مثل پتک خورد توی سرم.
چند ثانیه فقط ایستادم. پاهایم جان نداشت. انگار همهی بدنم یکهو خا
لطفا صبر کنید...
