پارت صد و هشتاد و هفتم :


سکوت اتاق سنگین بود.
اون‌قدر که صدای نفس‌های یکتا توی گوشم زنگ می‌زد.

یاور بین ما ایستاده بود؛نه سمت من، نه سمت یکتا.
اما فاصله‌ای که از او گرفته بود، واضح‌تر از هر فریادی بود.

_ یکتا…
صدایش آرام بود، اما بُرنده.
— از این اتاق برو بیرون.

یکتا پلک نمیزد ...چند ثانیه فقط نگاهش کرد، بعد خندید.
یه خنده‌ی کوتاه و عصبی...

_ جالبه…
سرش را کج کر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!