سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت صد و هشتاد و هفتم :
سکوت اتاق سنگین بود.
اونقدر که صدای نفسهای یکتا توی گوشم زنگ میزد.
یاور بین ما ایستاده بود؛نه سمت من، نه سمت یکتا.
اما فاصلهای که از او گرفته بود، واضحتر از هر فریادی بود.
_ یکتا…
صدایش آرام بود، اما بُرنده.
— از این اتاق برو بیرون.
یکتا پلک نمیزد ...چند ثانیه فقط نگاهش کرد، بعد خندید.
یه خندهی کوتاه و عصبی...
_ جالبه…
سرش را کج کر
لطفا صبر کنید...
