پارت سی و هفتم :

سعی کردم خونسرد باشم.... سعی کردم خودم را نبازم.... باید، خودم را جمع می‌کردم.... باید، جوابش را می‌دادم.... شاید اینگونه می‌توانستم از وقایع بدی که در انتظارمان بود، جلوگیری کنم ... اما ناگهان!...

نیلوفر پیش‌دستی کرد و با رنگی پریده و صدایی عصبی که سعی در کنترلش داشت رو به او گفت:

_   آقای دکتر! حتماً براتون سو تفاهمی پیش اومده وگرنه ما احترام خاصی برای همه پزشکان زیبایی، قائل

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نازنین

    1

    سلام خسته نباشین سپاس از پارت قشنگتون واقعیتش من خیلی خیلی بیشتر از رمان های دیگه موضوع این داستان رو دوست دارم و واقعا خیلی بیشتر اینکه روانشناسی و.. هم ترکیبی از قصه هستن واقعا مرسی که این مدل رمان رو خلق میکنین منتظر پارت بعدی هستیم سپاس از شما✨️♥️

    ۳ ماه پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    ممنون از شما🌷

    ۲ ماه پیش
  • دختر بهار

    1

    اینا از اول نباید با ماهان خودشون درگیر میکردن حالا دیگه اون فهمیده اینا یه نقطه ضعفی دارن واس همین ولشون نمیکنه شایدم شک کرده که یه چیزی هست

    ۳ ماه پیش
  • لیزا

    0

    ماهان خیلی رو مخه😠😠 اعصابمو بهم ریخت. 😣😤

    ۳ ماه پیش
  • لیزا

    0

    چقد از این ماهان بدم میاد خیلی پرروهه😡😠

    ۳ ماه پیش
  • ساحل

    0

    فکر نکنم ماهان ول کن ماجرا باشه🥺😐😔بیچاره دخترا😔

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️