پارت یک :

فصل 1
آدم ها به توازن روزهایی که اشتباه می‌کنند، درس می‌گیرند،
عاقلتر می‌شوند و می آموزند که چگونه در آینده،بهتر رفتار کنند.... اصلاً انگار رابطه
نزدیکی بین اشتباه کردن، درس گرفتن و عاقلتر شدن، وجود دارد که هیچ رابطه دیگری نمی‌تواند
آن را به‌ خوبی توصیف کند و این، شامل حال ما هم می شد.... حال مایی که در تلاش
بودیم تا بر روی خاکستر های دفن شده ی گذشته امان، زندگی جدیدی بسازیم و خوشبختی را بنا
کنیم .... غافل از اینکه، هیچ درد دفن شده‌ای، شفا نمی‌یابد مگر آنکه از ریشه
حل شود .... درست مثل دندانی که اگر ریشه اش خراب باشد ساختن ظاهرش هیچ فایده‌
ای نخواهد داشت و نه‌ تنها هزینه امان را به باد خواهد داد بلکه به هیچ کارمان هم
نخواهد آمد.... و من برای دانستن همه‌ ی این‌ ها و یاد گرفتن تمام این درس‌ ها،
روزهای زیادی از زندگی‌ ام را را صرف کرده ام.
قصه من از یک روز دلهره‌ آور شروع شد؛ از روزی که
تلفنی، خبری شوکه کننده را دریافت کردم و حس کردم زمان برای لحظاتی متوقف شده است
.... نمی دانستم دقیقاً چه شده‌؟.. فقط حس می کردم قلبم ایستاده و من نمی توانم
هیچ واکنشی نشان دهم .... در حقیقت، همه‌چیز
آنقدر ناگهانی رخ داده بود که حتی نمی‌ دانستم باید‌ به این خبر، چه واکنشی نشان
دهم؟.... ذهنم چنان آشفته و بهم ریخته بود که حتی قادر نبودم لحظه‌ای آرام باشم.
فقط می دانم که من و نیلوفر، خودمان را با سرعت به
بیمارستان رساندیم و هراسان، از پله‌ های طبقه‌ی دوم بالا رفتیم تا به جایی
برویم که بهترین دوستم در اتاق عملش، در انتظار سرنوشت نامعلوم خویش، به سر می‌برد.
وقتی آنجا رسیدم، خانواده‌اش هم آمده بودند و من با
دیدنشان، ناگهان دست و پایم‌ لرزید، نفسم بند آمد و اشک‌ هایم جاری شد و همه ی اینها ..... همه ی این احساساتی که قادر
به کنترلشان نبودم.... فقط و فقط واکنش طبیعی من در برابر ترسِ از دست دادن، بود.
من ترس از دست دادن او را داشتم؛ ترس ندیدن و
نبودنش را، چرا که قبلاً هم این احساس را تجربه کرده بودم و حالا نمی‌خواستم
دوباره با آن رو به‌ رو شوم.
اگرچه از دست دادن، بخش جدایی‌ ناپذیر زندگی آدمی
است و تمامی آدم‌ ها، خواسته یا نا خواسته، در زندگی‌ اشان مجبورند روزی با آن روبرو شوند اما پذیرشش برای من که قبلاً آن را با درد زیادی
تجربه کرده بودم، بسیار سخت تر می‌نمود و من نمی‌ دانستم آیا این‌ بار قادر خواهم
بود از پسش برآیم یا نه؟
ما یک ساعتی را در چنین وضعیتِ پُر از استرسی
گذراندیم تا اینکه سرانجام دَرِ اتاق عمل باز شد و چند نفر از اعضای تیم جراحی، از
آنجا بیرون آمدند و به ما گفتند که خطر رفع شده است و مریم، از تصادفی که برایش اتفاق افتاده بود، جان سالم
به‌ در برده است و تازه آنجا بودم که حضورم را در دنیای واقعی، حس کردم.
خوشبختانه همه پزشکانی که آن جا حضور داشتند به ما
امید دادند که حال او خوب است و تمام عمل‌ هایش با موفقیت انجام‌ شده است.
همه چیز داشت کم‌کم به وضع عادی بر می‌گشت؛ قیافه‌ ها از نگرانی در می‌آمد، قلب ها آرام می
گرفت، اشک‌ ها پاک می‌شد و از سر و صدا ها
و ناله‌ ها هم، دیگر خبری نبود... من هم در تلاش بودم تا قلبم را آرام‌ کنم. چند نفس عمیق کشیدم و سعی کردم ضربان
قلبم با نفس هایم هماهنگ شود.. پیاده روی می کردم و سعی داشتم آرامشم را بازیابم
تا اینکه ..........
آخرین پزشک
از اتاق عمل بیرون آمد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • رها

    0

    سلام . فعلا پارت اول هستم ، ولی از نحوه شروع داستان خوشم اومد . مقدمه خیلی ماهرانه به مطلب اصلی گره خورد . ممنون از نویسنده عزیز

    ۹ ماه پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم 🌷

    ۹ ماه پیش
  • رزا

    0

    عالی ولی به غلط املایی ها توجه کنید،گذشته امان و هزینه امان نیست ،باید به صورت گذشته مان و هزینه مان باشه اولش فکر کردم اشتباه تایپی هست ولی وقتی تکرار شد فهمیدم نه

    ۹ ماه پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    دوست عزیز این ها غلط های املایی نیستند، سبک نوشتن کتابی کلمات و نگارش فارسی هست.. ولی چیزی که شما می فرمایید سبک گفتار است که کلمات، شکسته شده

    ۹ ماه پیش
  • آرزو

    0

    عالییی و هیجان انگیز

    ۱ سال پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    ممنون

    ۱ سال پیش
  • پدرام

    0

    عااااااالی

    ۱ سال پیش
  • مریم

    0

    عالی خیلی خوشم امد

    ۱ سال پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    سپاس

    ۱ سال پیش
  • Lilian

    0

    you can use less of the same chelates.

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️