بازگشت دوباره به قلم حمیده جاهدین محمدی
پارت دوم :
همچنان که راه می رفتم، در میان شلوغی ها و
همهمه های جلوی دَرِ اتاق عمل، نگاهی گذرا به او هم انداختم و میان همان نگاه گذرا، او هم به نظرم یک غریبه می آمد درست مثل بقیه.
اما برای
بار دوم که نگاهم به او افتاد در احساسی که داشتم، شک کردم و ذهنم ناگهان شروع کرد به مرور سریع
خاطرات گذشته..... به یاد آوری صحنه ها، تصاویر و چهره های آدم هایی که سال ها
از آخرین دیدارم با آن ها گذشته بود.... تلاش کردم او را به خاطر بیاورم اما ذهنم مقاومت می کرد و به جایش یک نگرانی عجیب
به جانم می انداخت که علتش را نمیدانستم... حس می کردم ذهنم عمداً خاطرات و
تصاویری را که مربوط به آن شخص بود را پس می زند و همین مسئله هم مرا عصبی کرده
بود.
زیر لب زمزمه کردم:
_ کجا دیدمش خدایا؟!.....چرا یادم نمیاد؟!
از این فکر، کلافه، نگران و عصبی شده بودم و با همان حالت هم به
نیلوفر نگاهی انداختم و متوجه شدم نگاه شوک زده اش بر روی آن مرد، خیره مانده است.
.
خدا را شکر! که آنجا آنقدر شلوغ بود که کسی متوجه
نگاه های خیره و ترسیده ی ما که در وسط راهروی منتهی به اتاق عمل، ایستاده بودیم،
نمیشد.
ناگهان در میان آن نگاه ها، پرستاری به سمت آن مرد رفت و گویا گزارشی تحویلش داد که او هم زیرش را امضا
کرد و به آن پرستار برگرداند. سپس به راه افتاد، با سرعت از میان جمعیت گذشت، به ما نزدیک و
نزدیکتر شد و از کنارمان عبور کرد و من
فقط صدای قدم هایش را شنیدم که دور و دورتر میشد در حالی که ذهنم هنوز درگیر
اسمش بود و همین لحظه هم بود که نیلوفر
با صدای ترسیده، لرزان و نگران، زیر لب زمزمه کرد:
_ اورال!....اون اورال بود حیا!

لطفا صبر کنید...
الناز
0چه اسم قشنگیه😍😍😍😍😍😍😍حیاااا😊😊😊😊😊😊😊تازه شروع کردم امیدوارم بتونم باهاش ارتباط برقرار کنم