لیست کلیه پارتهای رمان بازگشت دوباره : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 35
-
رمان بازگشت دوباره - پارت 1
فصل 1 آدم ها به توازن روزهایی که اشتباه میکنند، درس میگیرند، عاقلتر میشوند و می آموزند که چگونه در آینده،بهتر رفتار کنند.... اصلاً انگار رابطه نزدیکی بین اشتباه کردن، درس گرفتن و عاقلتر شدن، وجود دارد که هیچ رابطه دیگری نمیتواند آن را به خوبی توصیف کند و این، شامل حال ما هم می شد.... حال...
بروزرسانی در : ۲۷۲ روز پیش
-
رمان بازگشت دوباره - پارت 2
همچنان که راه می رفتم، در میان شلوغی ها و همهمه های جلوی دَرِ اتاق عمل، نگاهی گذرا به او هم انداختم و میان همان نگاه گذرا، او هم به نظرم یک غریبه می آمد درست مثل بقیه. اما برای بار دوم که نگاهم به او افتاد در احساسی که داشتم، شک کردم و ذهنم ناگهان شروع کرد به مرور سریع خاطرات گذشته........
بروزرسانی در : ۲۷۲ روز پیش
-
رمان بازگشت دوباره - پارت 3
فصل 2 و همین حرف کافی بود تا دنیا به دور سرم بچرخد. انگار پتکی سنگین به سرم اصابت کرده بود.... ناگهان قلبم فرو ریخت.... وحشتی عجیب، وجودم را بلعید و زبانم قفل شد.احساس میکردم زمان برای لحظاتی، کاملا" متوقف شده .... . فقط تلاش کردم با سرعت نفسم را بیرون دهم و بعد، چند دَم و بازدم عمیق!...تا مط...
بروزرسانی در : ۲۷۲ روز پیش
-
رمان بازگشت دوباره - پارت 4
فصل 3 _ حالا چی میشه حیا؟!... ما باید چیکار کنیم؟ این سوال را نیلوفر از من پرسید وقتی که کلید انداختم تا وارد حیاط خانه شوم. آهی کشیدم و جوابش دادم: _ نمی دونم نیلوفر!... هیچی نمی دونم!... انگار ذهنم یخ زده!... فقط میتونم بگم که فعلاً باید صبر کنیم تا ببینیم چی میشه البته!.و بع...
بروزرسانی در : ۲۷۲ روز پیش
-
رمان بازگشت دوباره - پارت 5
نیلوفر جمله ی آخرش را با یک لبخند ساختگی توأم با شوک، بیان کرد و مهتاب با خوشحالی جوابش داد: _ خب معلومه!... میخواستم سورپرایزتون کنم دیگه!...مگه بد هست؟!... تازه بعدش هم!.... حدس می زدم که همه تون باید اینجا جمع باشید، واسه همین هم اومدم اینجا!. از رفتارها و حرکات مهتاب مشخص بود که از همه...
بروزرسانی در : ۲۷۲ روز پیش
-
رمان بازگشت دوباره - پارت 6
نیلوفر با نگرانی نگاهی به من انداخت و همه چیز را برایش تعریف کرد تا جایی که مهتاب، هاج و واج و شوک زده از خبرهایی که می شنید، با ترس و اضطراب، نگاهمان کرد و گفت: _ منظورتون این است که او برگشته ایران؟!... اما اگر اورال برگشته بود، حتماً توی دانشگاه تهران خبری ازش می شد!.. در ضمن!... چرا ا...
بروزرسانی در : ۲۷۲ روز پیش
-
رمان بازگشت دوباره - پارت 7
_ ولی اون که اعلام کرده بود قرار نیست کاندیدا بشه!... اصلاً هم دنبال ریاست و اینجور چیزا نیست و میخواهد فقط به کارهای تحقیقاتی و تدریسش برسه!... حالا چی شده که فیلش یاد هندوستان کرده و میخواد دوباره رقیب دکتر شهریار بشه؟ و نیلوفر در ادامه ی حرف من، نیشخندی زد و گفت: _ واقعاً چقدر ما خوش ...
بروزرسانی در : ۲۶۹ روز پیش
-
رمان بازگشت دوباره - پارت 8
قصه ما از یک راز شروعشده بود؛ از رازی که به نام مصلحت، میان من و دوستانم میچرخید و از دایرهی ما بیرون نمیرفت تا آرامشمان حفظ شود ... و من برای این راز، قصه ای ساخته بودم؛ چنان واقعی که حتی دیگر خودمان هم باورمان شده بود که حقیقت چیزی جز آنچه که گفتهایم، نیست... و اما هم چیز، زمانی در آس...
بروزرسانی در : ۲۶۶ روز پیش
-
رمان بازگشت دوباره - پارت 9
مرگ نیایش، دردناک ترین قسمت سخت زندگی من بود؛ دردی که آن را با همه ی وجودم تا بنِ مغز استخوان، درک کرده بودم و اثرش همچون مُهری نقره داغ، بر قلبم حک شده بود. من، او را از دست داده بودم؛ کسی را که می توانست بهترین همراهم در روزهای سخت زندگی باشد . او رفته بود و با رفتنش، تمام معادلات ذهن من...
بروزرسانی در : ۲۶۳ روز پیش
-
رمان بازگشت دوباره - پارت 10
سرانجام سه روز بعد با انتقال مریم به بخش جراحی داخلی، فرصتی فراهم شد که تصمیممان را عملی کنیم. lhما از آنجاییکه میدانستیم اکثر پزشکان بیمارستان تا قبل از ساعت ده صبح، برای معاینه بیمارانشان به بیمارستان مراجعه خواهند کرد بنابراین قرار شد مهتاب در خانه ی خاله اش ( یعنی در خانه ی مادرِ مریم) ...
بروزرسانی در : ۲۵۹ روز پیش
-
رمان بازگشت دوباره - پارت 11
و سرانجام هویت او برملا شد! دکتر ماهان به منش! جراح فک و صورت و استاد دانشکده دندانپزشکی بوشهر!... که به عنوان پزشک طرح، برای گذراندن دوره طرحش از تهران به اینجا آمده بود... او علاوه بر بیمارستان آموزشی دانشگاه، چند ساعتی هم در بیمارستان دکتر شهریار، کار میکرد و بعضی روزها هم به اینجا می آم...
بروزرسانی در : ۲۵۴ روز پیش
-
رمان بازگشت دوباره - پارت 12
روزهای بعدی زندگی ما، روزهای برگشت مریم به خانه و هجوم عیادت ها و عیادت کنندگان، از او بود. در این بین، مهتاب بیشتر از همه ی ما، وقتش را در خانه ی خاله اش و در کنار مریم میگذراند و از لحظه به لحظه تغییرات حال او، به ما گزارش می داد. مریم کم کم بهتر می شد و شرایط ، خوب پیش می رفت و یا حداقل، ا...
بروزرسانی در : ۲۵۲ روز پیش
-
رمان بازگشت دوباره - پارت 13
فردا صبح من و نیلوفر بعد از کلاس درس و دانشگاه، به بیمارستان دکتر شهریار رفتیم؛ به جایی که برایمان، هم محلِ یادگیری بود و هم، محل تجمع و دیدار با دوستان و همچنین، دشمنان! کلینیک تخصصی روانپزشکی و روانشناسی بیمارستان دکتر شهریار، بخش بزرگی از این بیمارستان را تشکیل میداد که که مستقیماً تحت ...
بروزرسانی در : ۲۴۵ روز پیش
-
رمان بازگشت دوباره - پارت 14
وقتی سر صحنه رسیدیم متوجه شدم چند نفر از دانشجوها و پرستارها جلوی اتاق یک بیمار پارانوئید، جمع شدهاند. از داخل اتاق صدای جیغ و سر و صدا به گوش میرسید و من از میان همه ی آن ها فقط توانستم صدای نیلوفر را تشخیص دهم که داشت با یکی دعوا می کرد. کامران تلاش کرد همه را متفرق کند و در همین لحظه...
بروزرسانی در : ۲۳۱ روز پیش
-
رمان بازگشت دوباره - پارت 15
یک ساعت بعد دکتر رضایی معاون کلینیک بیمارستان، همه را احضار کرد تا درباره این ماجرا توضیح دهند. خبر احضار او چنان شوکه آور بود که همه ما از شنیدنش، نگران شدیم چرا که همگی می دانستیم او چقدر انسان سختگیری است و البته، مسئولیت پذیر و تابع قوانین!... و بسیار برای حفظ موقعیتش، تلاش می کند و به خ...
بروزرسانی در : ۲۰۸ روز پیش
-
رمان بازگشت دوباره - پارت 16
ساعتی بعد ما طبق دستور دکتر رضایی، در اتاق او به صف شدیم درحالیکه او با چهرهای افروخته، پشت میزش نشسته بود و تلاش داشت آرامشش را حفظ کند. سکوت سنگین حاکم بر اتاق که ناشی از سکوت طرفین بود فضا را تبدیل به مکانی خفه، ترسناک و رعب آور کرده بود که هیچ کس در آن جرئت حرف زدن نداشت حتی کسی مثل نازن...
بروزرسانی در : ۲۰۶ روز پیش
-
رمان بازگشت دوباره - پارت 17
سپس دکتر رضایی رو کرد به سرپرستار بخش و در حضور من با لحنی تأسف برانگیز به او گفت: _ خانم احمدی!.. اصلاً ازت انتظار نداشتم که بخش تحتنظرت اینجوری بهم بریزه!.. توقع من از شما خیلی زیاد بود ولی ناامیدم کردی! و سرپرستار درحالیکه رنگش پریده بود و احساس شرمندگی و خجالت هم می کرد، سرش را بالا آ...
بروزرسانی در : ۲۰۴ روز پیش
-
رمان بازگشت دوباره - پارت 18
وقتی از آنجا بیرون آمدم نیلوفر و مهتاب، با حالتی غمزده، در سالن منتهی به راهرو، ایستاده بودند. پس به سراغشان رفتم و اگرچه میدانستم که دیگر هیچکس حوصله بحث تازهای را ندارد اما رو کردم و نیلوفر و گفتم: _ نمی خوام نصیحتت کنم ولی.... نباید این کار را می کردی!... باید جلوشو میگرفتی ولی ب...
بروزرسانی در : ۱۹۶ روز پیش
-
رمان بازگشت دوباره - پارت 19
ترسیده بودم و خوب میدانستم که اگر برگردم او همهچیز را خواهد فهمید؛ ترسم را و شاید احساساتی را که پشت این ترس، پنهان میکردم و من اما، قصد نداشتم بازی را به او ببازم و البته، قصد هم نداشتم که به تصورات او مُهر تأیید بزنم چرا که به خوبی میدانستم حتی گفتن یک کلمهی اشتباه از سمت من، میتواند زند...
بروزرسانی در : ۱۸۸ روز پیش
-
رمان بازگشت دوباره - پارت 20
سوالی که هیچگاه نمی دانستم چطور باید به آن پاسخ دهم... سوالی که هیچگاه برایش جوابی نداشتم... اصلاً قرار نبود برایش جوابی داشته باشیم چون قرار نبود هیچگاه پرسیده شود ولی حالا.... یک نفر پیدا شده بود که آن را می پرسید... یک نفر که به رخداد رویدادهای گذشته، شک کرده بود ... شاید هم نقطه ابهامی در ...
بروزرسانی در : ۱۷۶ روز پیش
- 1
- 2