بگذار دستانت به آرامی نوازشم کنند. نُت به نُت تنم را در آغوش بگیرند و تمام مرا بنوازند. من برای تا ابد نوازش شدن به دست تو کلاویه‌ات می‌شوم. به شرط آن که، تو نوازنده‌ام باشی. مثل کلاویه‌های پیانو سیاه بود، سیاه. مثل کلاویه‌های پیانو، سفید بود، سفید. نُت به نُت، من او را از بر بودم و او مرا، من بدون او یک پیانوی بی‌صدا بودم و او‌ بدون من، بدون من… او همیشه بود، حتی بدون من حتی بدون من. خزان، دختری که سال‌ها روزگارش جنس پاییز بود، روحش زرد و مچاله و جسمش مانند برگ‌های زخمی و خش خورده. خو گرفته در عمارتی که سال‌هاست بویی از زندگی نبرده‌است. فقط خودش بود و یک پیانو، تا این که او آمد، آمد تا بر خزان ببارد یا شاید هم بتازد! آمد تا خزانش را سبز کند و یا…

ژانر : عاشقانه، اجتماعی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۹ ساعت و ۴۱ دقیقه

نویسنده : مرجان فریدی

ژانر : #عاشقانه #اجتماعی

خلاصه :

بگذار دستانت به آرامی نوازشم کنند.

نُت به نُت تنم را در آغوش بگیرند و تمام مرا بنوازند.

من برای تا ابد نوازش شدن به دست تو کلاویه‌ات می‌شوم.

به شرط آن که، تو نوازنده‌ام باشی.

مثل کلاویه‌های پیانو سیاه بود، سیاه. مثل کلاویه‌های پیانو، سفید بود، سفید.

نُت به نُت، من او را از بر بودم و او مرا، من بدون او یک پیانوی بی‌صدا بودم و او‌ بدون من، بدون من…

او همیشه بود، حتی بدون من حتی بدون من. خزان، دختری که سال‌ها روزگارش جنس پاییز بود، روحش زرد و مچاله و جسمش مانند برگ‌های زخمی و خش خورده.

خو گرفته در عمارتی که سال‌هاست بویی از زندگی نبرده‌است.

فقط خودش بود و یک پیانو، تا این که او آمد، آمد تا بر خزان ببارد یا شاید هم بتازد! آمد تا خزانش را سبز کند و یا…

دستی به یقه‌ی کتم کشیدم، نگاهم را از آینه گرفتم و نیشخندی زدم، کی فکرش را می‌کرد که یک روز واقعاً همه به جز من مشکی‌پوش باشند؟

شاید حال، بیشتر درکم کنند شاید بفهمند، تقدیری که سیاه است را چه به رنگارنگی؟

با صدای در اتاق، سرم را به سمتش چرخاندم:

_بیا!

آرام در را گشود، نگاهم را از موهای جوگندمی و کوتاهش گرفتم:

_بله؟

لبخند کم‌رنگی زد:

_ببخشید خانم، شازده رسیدن.

به سمتش چرخیدم، گرمی نگاهش را مهمان سردخانه‌ی چشمانم کرد.

_پس شازده کوچولو هم اومده!

پوزخندم آن‌قدری آشکار بود که بانو با ناراحتی چشم به زمین بدوزد:

_حیف که...

به سمت در قدم برداشتم:

_خودت رو ناراحت نکن بانو، از مهمون‌ها پذیرایی کن.

از کنارش گذشتم.

_توی اتاق کار، منتظرتون هستن.

سر تکان دادم و از اتاق خارج شدم، راهرو را پشت سر گذاشتم و از پله‌های انتهای راهرو بالا رفتم بعد از ده پله، تنها در کَنده‌کاری‌شده‌ی عمارت مقابلم بود، به آرامی دستم را بالا بردم و روی دستگیره‌ی در گذاشتم.

این اتاق مامن ما بود و بس؛ در این اتاق حضور چون اویی که دیگر هرگز نبود را برنمی‌تابیدم.

در را به آرامی گشودم، صدای پاشنه‌‌ی کفش‌هایم نیز باعث نشد سرش را به سمتم بچرخاند. او هرگز به من نگاه نکرده و هرگز مرا ندیده بود، حتی با تهدید‌هایی که شد، حتی با از دست دادن همه چیزش حاضر نشد مرا ببیند. در این حد بد بودم؟

نگاهم را گرفتم و با قدم‌های بلند به سمتش رفتم، پشت به من رو به میز کار ایستاده بود.

_خوش اومدید.

چشم از شانه‌های پهنش گرفتم؛ اُورکت بلند و مشکی و یقه اسکی ستش...

به سمتم چرخید:

_تو کی هستی؟

پوزخند زدم، آن‌قدر پوزخندم عمیق بود که بشناسد، که بفهمد.

به میز پشتش تکیه زد:

_خزان؟

درست بعد از شنیدن اسمم، گویی همه‌ی اتفاقات این سال‌ها مانند پرده‌ای از جلوی چشمانم گذر کردند، سفری به گذشته‌ای نه چندان دور، آخرین‌بار او بود که نامم را صدا زد. درست دو ماه پیش و در همین اتاق. پشت به پنجره‌ی قدی روی ویلچر نشسته و موهای جوگندمی و کم پشتش زیر نور آفتاب درخشش خاصی داشتند.

با لبخند کنارش ایستادم و دستم را روی پشتی ویلچرش گذاشتم:

_خان‌بابا چطورن؟

خیره به نمای سنگ‌فرش باغ، تلخند زده بود:

_همچنان بعد از هفت سال منتظرم.

لبخندم ردی از غم گرفت:

_مگه دکتر نگفت...

نرم و لرزان خندیده بود:

_دکتر گفت غصه نخورم، استرس نداشته باشم، میدونم دختر جان.

کنارش روی دو زانو نشستم تا هم‌قدش باشم:

_شما هم که چقدر گوش می‌دید!

لبخند محوی زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_دست خودم نیست، هم من میدونم خیلی وقت ندارم هم تو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با غم نگاهش کرده بودم، تماشای رد غم، چشمان درمانده و گرد و غبار گرفته‌اش برایم تداعی‌کننده‌ی درد مطلق بود و بس.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_این چه حرفیه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید، با همان صدای لرزان و کلفتش:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_این بدن رو به زِواله دخترجان، این تن جون نداره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بغض کرده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به پنجره خیره شده بود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_من هفت ساله که کم آوردم دختر، بالاخره دارم حسش می‌کنم، حس رفتن رو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بغض به جان گلویم افتاده بود، سعی بر فروخوردن بغضم داشتم. تقلایی ناعادلانه، برای پیروزی در نبردی که تهش باخت بود و گریه‌ای بی‌صدا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به گونه‌های خیسم زل زده بود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خزان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بغض نگاهش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اون بالاخره برمی‌گرده، مطمئنم برمی‌گرده. الان نه، ولی بعد مرگم میاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را روی دسته ویلچرش گذاشتم، خیره نگاهم کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نزار…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_با شمام!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پلک زدم، گویی حساب زمان و مکان از دستم در رفته بود، به‌جای خان‌بابا، اکنون او مقابلم بود. درست با همان قد و هیکل و با همان ژست و استایل. خیلی‌ها می‌گفتند، او نسخه‌ی کوچک شازده است، برای همین هم او را شازده‌کوچولو صدا می‌زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمان تاریک و بی‌حالتش، بینی ساده و کمی قوزدارش، ته‌ریش مشکی و لب‌های قلوه‌ای از او مرد کاملی ساخته‌بود، درست برخلاف آن چیزی که در تصوراتم داشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بله؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت میز کنده‌کاری شده با طرح‌های سنتی رفتم. دور زدم و روی صندلیه بزرگ و دکمه‌دوزی شده نشستم با نگاه ریزبینش حرکاتم را زیر نظر داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز هم آمدنش را باور نمی‌کردم، او و بازگشتنش به این عمارت برای همه، از جمله من همچون افسانه‌ای غیرممکن به نظر می‌رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و امّا، او اینجا در یک قدمیه من نشسته، دستانش را در هم قلاب کرده و بوی اونتوس مارکش کل اتاق را در‌برگرفته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_برای وصیت‌نامه تشریف آوردید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متوجه طعنه‌ی زیادی واضحم شد، نیشخندش به جان لب‌های من هم ریخته شد که من نیز نیشخند زدم. دستانم را مانند خودش، روی میز قلاب زدم و به چشمان خالی از حسش زل زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خیر، من از ارث محروم شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک تای ابرویم را بالا انداختم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_پس چرا بعد از چهل روز اینجایید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شانه‌اش را بالا انداخت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چون وکیل خان، زنگ زد و اطلاع داد که حتماً باید امروز اینجا باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به پشتی صندلی تکیه زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_عجب!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه براقش را میخ چشمانم کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اومدنم خوشایندتون نبوده بانو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید، نرم و آرام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_البته منم از هیچی به همه چی رسیده بودم، هوا برم می‌داشت و با چنگ و دندون می‌افتادم رو این همه مال و منال که خدایی نکرده، کسی صاحبش نشه تا دوباره برگردم به آشغال دونیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناخواسته، لبخند عمیقی زدم، به من اخطار داده بود، گفته بود که زبان دراز و سرخی دارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_درسته!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خونسرد نگاهم می‌کرد، امّا چشمانش زیادی آماده‌ی جنگ بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اتاق مهمون رو برای چند روز براتون حاضر می‌کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جایم برخاستم، در دلم می‌شمردم اگر هر آنچه از او می‌دانستم واقعیت داشت کمی بعد، باید نقشه‌ام جواب می‌داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشیدم و به سمت در رفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک، دو، سه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را روی دستگیره‌ی در قراردادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_فکر نمیکنم تو خونه خودم، نیاز به اتاق مهمون داشته باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت به او، لبخند عمیقی زدم، پس درست پیش میرفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_باشه، هرطور مایلید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در را گشودم و از اتاق خارج شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از هفت سال آزگار، منتظر این مرد ماندن، درس‌هایی هم به من آموخته بود. این مرد، لجباز‌ترین و یک دنده‌ترین، در ورژن خودش هست و بس!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این مرد، هفت سال با خودش و هر آنکس که برایش روزی عزیز بوده، جنگیده و بازنگشته‌است. من برای نگه‌داشتن این مرد، برخلاف همه نه التماس می‌کردم و نه اجبار. باید او را سر لج می‌انداختم؛ فقط همین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_فوت کن دیگه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم روی عدد ۱۸ بالا و پایین شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چرا شمعش این‌قدر زشته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قهقهه زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_شکل سر خره ببین کجه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان با چشمای گرد شده سرش رو خم کرد و به شمع زل زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_وا!؟ خب آب شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمامو لوچ کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_وا مامان شمع هشت سالگی نیلای رو برداشتی!؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا دستی به کش پیژامش کشید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خب بابا جان شمع رو حیف کنیم؟ نو بود دیگه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به عدد یک و هشت زل زدم نیلای درحالی که دستش را تا آرنج درون ظرف چیپس فرو برده بود گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خوبه دیگه خزان، فوت کن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا همون‌طور که کنار نیلای می‌نشست، پس گردنی‌ای نصارش کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_آدم خواهر بزرگ‌ترش رو به اسم صدا میکنه!؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیلای با اخم درحالی که دستش رو بند گردنش می‌کرد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خووودش میگه بهم نگو آبجی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان با حرص گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_فوت کن دیگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیشم رو تا بناگوشم شل کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چی آرزو کنم!؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با هیجان به بابا زل زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خب آرزو میکنم بابا پول عمل بینیم رو بده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا سرش رو کج کرد و با اخم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_دختر جان مگه عقلت کمه؟ دماغت به صورتت میاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به خودش اشاره کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_تو ببین همه‌ی آریایی‌های اصیل بینی‌شون غوز داشته، عکس کوروش رو برو ببین ایرانی اصیل یعنی…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همون‌طور که حرف می‌زد چشمام رو بستم و شمع تولدم رو فوت کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_باشه بابا، بیا فوت کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیلای با قهقهه برام دست زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_آفرین دختر خوشگلم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با نیش شل به آغوش مامان خزیدم و درحالی که خودم رو لوس می‌کردم و برای نیلای زبان درمی‌آوردم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بگو منو بیشتر از نیلای دوست داری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان همون‌طور که موهام رو نوازش می‌کرد خندید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_از دست تو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیشانیم رو بوسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_پیشونیت سفیدشه مادر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیلای خندید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_گاو پیشونی سفید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا خواست دوباره پس گردنی‌اش رو نصارش کنه که نیلای دست جنباند و پا به فرار گذاشت. بابا با خنده به سمتم آمد، از آغوش مامان که جدا شدم، خودم رو مانند چسب رازی بند شکم بابا کردم و محکم به آغوشش چسبیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_تولدت مبارک دختر جان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیشم را شل نمودم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ولی خدایی پول عملم رو بده دیگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید و من هم خندیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_همین‌جوری هم خوشگلی بابا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابروهایم را درهم نمودم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_هیچکی نمیگه ماست من ترشه که!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان همون‌طور که کیک رو برش می‌زد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_حالا یکم اضافه وزن هم داری، که اونم با رژیم و باشگاه درست میشه صورتت که قشنگه مادر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دهانم را تا جای ممکن باز کردم و قهقهه‌زنان گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_تو که دیگه اینو نگو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_گمشوو الان من تپلم چیشده مگه!؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت چشم نازک کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بابات خیلی هم از خداش باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را کج کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_باشه بابا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ولع، همان‌طور که روی مبل چهار زانو می‌زدم ظرفی که مادرم به سمتم می‌گرفت را از دستش گرفتم، با ذوق چنگالم را درون کیک خامه‌ای وسوسه‌انگیزم فروبردم. قطعاً بهترین قسمت تولد همین کیکش بود و بس؛ وگرنه بالا رفتن سن هم مگر شادی داشت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عینکم را روی چشمم جا‌به‌جا کردم و با هیجان گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_وای چه‌قدر این خامه آبیا خوش‌مزست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیلای با خنده گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اونا که قرمزن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان برایش چشم و ابرو آمد. نیلای نگاه من را که دید خودش را مشغول خوردن کیک نشان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند محوی زدم خجالتش را حس کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مهم اینه خوش‌مزست رنگش مهم نیست که.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زد و برایم سر تکان داد، بابا به سمتم آمد و کادویش را برابر چشمان گشاده‌ام گرفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بگیر وزه خانم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با هیجان کادو را چنگ زدم و درحالی که بپر‌بپر می‌کردم به سمت اتاقم دویدم. صدای شلیک خنده‌هایشان را می‌شنیدم، من عاشق کادو بودم. روی تخت نشستم، با هیجان دستم را روی در باکس فشردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند جیغ زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_یعنی چی میتونه باشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب گزیدم به آرامی در باکس را گشودم، نفسم لحظه‌ای رفت و چشمانم گویی تار می‌دید. با بهت دستم را روی دهان نیمه‌بازم فشردم و به سمت در چرخیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان کنار در ایستاده و با لبخند نگاهم می‌کرد بابا هم درست پشت سر مامان ایستاده و چشمان پر مهرش را به من دوخته بود. چشمانم تر شدند، بغض به جان گلویم افتاد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امّا از سر ذوق، ذوقی که نمی‌توانستم کنترلش کنم. ویولن را از جعبه بیرون کشیدم و با بغض نالیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ب…باورم نمیشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان به سمتم آمد و روی تختم نشست، صدای نیلای را شنیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_زودتر برو کلاس که به منم یاد بدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم و با هیجان مامان را در آغوش گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا هم تکیه زده به کمدم لبخند به رویم می‌پاشید. همان‌طور که نگاهش می‌کردم چندبار پلک زدم، تشکّر چشمانم را که دید، لبخندش دندان‌نما شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با هیجان از آغوش مامان که فاصله گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نوک انگشتم را روی سیم‌های ویولن کشیدم، چشمانم را بستم و به صدایش گوش سپردم زنگ خاصی داشت. لبخند محوی زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خانم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را بلند کردم و به بانو نیم‌نگاهی انداختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به قاب در تکیه زده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم را به عارشه ویولن دوختم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_هیس!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوت کرد، سنگینی نگاهش را می‌دیدم. به آرامی عارشه را روی سیم‌های ویولن کشیدم، به صدایش گوش سپردم و لبخند زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چندی مکث کردم، سنگینی نگاهش آزارم می‌داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چیشده بانو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عارشه را روی میز گذاشتم و کامل به سمتش چرخیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک قدم جلوتر آمد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_وکیل تماس گرفت تا دو ساعت دیگه میرسن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر تکان دادم، کمر صاف کردم و به سمت پنجره‌ی قدی چرخیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_میتونی بری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همچنان حضورش را حس می‌کردم مکثش را از بر بودم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_دیگه چیه بانو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشید با احتیاط یک قدم دیگر، رو به جلو برداشت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_راستش، فردا شب تولدتونه، میدونم عزادارید ولی خب دیروز چهلم آقا تموم شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخند زدم، روی پاشنه‌ی کفش به سمتش چرخیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_الان توقع داری شمع فوت کنم؟ با ذوق کادو‌های نداشتم رو باز کنم!؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به زمین زل زده بود، زن بیچاره تا کی می‌خواست من خشکیده را به امید شکوفه دادن آبیاری کند؟ کی می‌خواست بفهمد خزان زاتش پاییز است؟ کی می‌خواستند بفهمند؟ کی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ممنون که به فکر منید، ولی واقعاً نیازی نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مغموم سرتکان داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چشم خانم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبل از این که از اتاق خارج بشود پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_شازده کوچولو کجاست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طعنه‌ام را که دید، ناخواسته اخم کرد می‌دانستم همه در این عمارت او را طور دیگری دوست دارند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_از اتاقش بیرون نیومده، هنوز چمدونش رو باز نکرده، مثل این که برای فردا پرواز داره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست به سینه به سمت پنجره چرخیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بلیتش حیف میشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گیج پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ببخشید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخند زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_میتونی بری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمی گفت و به آرامی از اتاق خارج شد. به درختان بی‌روح باغ زل زدم برگ‌هایشان در این فصل احتمالا سبز بود امّا روحشان عجیب زرد بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اصلاً زرد چه رنگیست؟ نزدیک به سیاه؟ پاییز سیاه بود؟ قطعاً بود که خزانش من بودم دیگر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت میزکار بازگشتم، روی صندلی نشستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ویولن را جمع کردم و درون باکسش قرارش دادم و باکس را کنار میز گذاشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موهایم را از پس چشمانم کنار زدم، دفتر بزرگ روی میز را گشودم و به دست خطش زل زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او هم رفت؟ مانند بقیه؟ من بی او در این عمارت چه می‌کردم؟ هرچند گزافه‌گویی می‌کردم، من جزوی از این عمارت بودم. مانند آن پیانوی خاک گرفته در اتاق زیر شیروانی من هم جزوی از این خانه بودم، شاید خاک گرفته باشم، شاید غبار غم تمام تنم را به خاک سیاه نشانده باشد امّا من مانند در و پنجره‌های این عمارت، از آن این خانه و کاشانه بودم. حتی بی او، حتی بی او!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگشتم را آرام روی دست خطش کشیدم؛ او برایم پدری کرده بود، هرگز نگاهش را از یاد نمی‌بردم و هرگز فراموشش نمی‌کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا زمانی که ناهید بیاید و صدایم کند، حساب و کتاب‌ها را بررسی کردم. با آمدنش سر از دفتر جدا کردم و نگاه ریز شده‌ام را به چشمان پرمهرش دوختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_وکیل اومده خانم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر تکان دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_به شازده هم خبر بدید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برایم سر تکان داد و دستی به دامن سرمه‌ای و بلندش کشید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چشم خانوم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اتاق که خارج شد، من هم به آرامی دفتر را بستم. با مکث از روی صندلی برخاستم و به سمت آینه‌ی قدی و قدیمی کنج اتاق رفتم. مقابل آینه، چنگی به موهایم زدم، نفس عمیق کشیدم و چند لحظه چشمانم را بستم. رشته‌ی گسسته‌ی افکار نا به سامانم را با دندان گره زدم و کمی مغز آشفته‌ام را آرام کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم که گشودم، مستقیم نگاهم خیره‌ی دو قرنیه سیاه شد؛ دو قرنیه‌ی بی‌حالت و خمار که در بی روح‌ترین حالت ممکن در آینه خیره‌ام بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی زدم و از اتاق خارج شدم، چندی بعد، درحالی که نرم دستم را روی نرده می‌کشیدم، پاشنه‌های کفشم را روی پله‌ها یکی پس از دیگری قراره داده و به سمت سالن اصلی سرازیر می‌شدم، صدای وکیل را می‌شنیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای پاشنه‌های کفشم، سبب سکوت‌شان شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به آخرین پله که رسیدم، سرم را به سمت چپ چرخاندم، همگی روی مبل‌های چرمی نشسته و نظاره‌گرم بودند. به سمت‌شان رفتم، سنگینی نگاه عمه خانم، چندان خوشایند نبود. هرچند نه تنها نگاه‌هایش بلکه دستانش هم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_این اینجا چه غلطی میکنه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخند زدم، طبق معمول وجود من هرگز برای این زن اثبات نمی‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سلام، خوش اومدید جناب حق‌دوست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حق‌دوست از روی مبل برخاست و برایم سر تکان داد، وکیل و دوست قدیمی خان بابا، مردی پنجاه و اندی ساله که موهایش ریخته و چشمان ریز قهوه‌ای رنگش، مهربان‌تر از هرکسی در جمع من را می‌کاوید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_هه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیم‌نگاهی به عمه خانم انداختم، دست به عصا نشسته و پا روی پا انداخته بود. چرا نمی‌مرد؟ همیشه برایم سوال بود که چرا آدم‌های بد، دیر‌تر از آدم‌های خوب می‌میرند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی مبل تکی مقابل حق‌دوست نشستم، ناهید سینی به دست وارد سالن شد؛ مستقیم به چشمانم زل زد، منتظر اجازه‌ی من بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_از مهمون‌ها پذیرایی کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارد به عمه خانم می‌زدی خونش در نمی‌آمد، در این بین در گوشه‌ترین قسمت سالن، او بود که روی صندلی چوبی کنار پنجره لم داده و پایش را روی میز مقابلش انداخته و از پنجره به منظره‌ی باغ خیره بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نمیخورم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت عمه خانم چرخیدم، با بغض این را گفته بود. ناهید که سینی به دست مقابلم خم شد، آرام فنجان چای را برداشتم و روی میز پایه بلند کنارم قرار دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_دخترشون تشریف نمیارن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پایم را روی پایم بند کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خیر، برای تحصیل کانادا هستن، نتونستن بیان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حق‌دوست همان‌طور که کیف مشکی و چرمی‌اش را روی پایش می‌گذاشت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_پس مجبورم در عدم حضور ایشون وصیت نامه رو بخونم هرچند مرحوم تاکید داشتن، همه‌ی بچه‌هاشون حین خوندن وصیت‌شون حضور داشته باشن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه خانم با حرص گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مگه برادرزادم چشم دیدن این دختره رو داشت که بیاد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میان حرفش زجه زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بدبخت داداشم که...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حق‌دوست با خونسردی ذاتی و متانتی که داشت به آرامی میان زجه و مویه‌های عمه خانم پرید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خانم لطفاً آروم باشید! به روح اون مرحوم هم بی‌احترامی نشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه خانم چشمان وق زده و خیسش را به زمین دوخت و با دستمال سفید و دست‌دوزش اشک‌های تمساحی‌اش را پاک کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم را به او دوختم، همچنان بی‌تفاوت از پنجره به بیرون خیره بود. حق‌دوست، پاکت نامه‌ای را از کیفش بیرون کشید و به آرامی پاکت را گشود. نگاهم تنها خیره‌ی او بود، کمی دیگر باز هم این گونه بی‌تفاوت می‌ماند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حدس می‌زدم صندلی‌ای که رویش نشسته را روی سرمان بشکند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای حقی، نگاه لرزانم را به خود کشاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اینجانب کیارش کیهان، فرزند ابراهیم کیهان

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به حق یکتایی خالق اعظم در صحت و سلامت عقل، با اختیار و رضایت، بدون اکراه و اجبار و با حواس کامل وصایای خود را ذکر می‌نمایم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیره نگاهش کردم، سیگاری از باکس کوچک بیرون کشید و با فندکش آتش زد، همان‌طور که از پنجره به بیرون خیره بود از سیگارش کام گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حق‌دوست مکثی کرد و آرام گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_از قسمت وصایا میخونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیره نگاهش کردم، دود سیگار را به آرامی از میان لب‌هایش خارج کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اموال و دارایی‌های من شامل :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمارت پدری، دو ویلا در محمودآباد و انزلی، زمین کشاورزی اصفهان و زمین‌های کشاورزی شمال، آموزشگاه موسیقی و مغازه‌های فردوس و...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ویلای انزلی به همراه ویلای محمودآباد و یک دهنه مغازه‌ی فردوس را برای دخترم راحیل به ارث می‌گذارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_زمین کشاورزی اصفهان با ارزش ۷۳میلیارد تومان و زمین‌های کشاورزی شمال با ارزش ۹۶میلیارد تومان و تمام نقدینگی‌ام را برای پسرم میکائیل به ارث می‌گذارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند محوی زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_آموزشگاه موسیقی را به همراه سه دنگ از عمارت پدری را برای خزانم به یادگار می‌گذارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تلخند زدم، خزانم؛ همیشه میم مالکیتش را بر روی اسمم حفظ کرد او مرا جزوی از این خانواده دانست و همیشه تلاشش این بود که همه من را بپذیرند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه خانم کبود شده مرا می‌نگریست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_یک دهنه مغازه در فردوس را برای تنها خواهرم به ارث می‌گذارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حق دوست نفسی تازه کرد و سر بلند کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ایشون قبلا اعلام کرده بودند که شمارو از ارث محروم کردن، امّا نظرشون عوض شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میکائیل فیلتر سیگارش را با لبه‌ی پنجره خاموش کرد و از جایش برخاست. با صدای خش‌دار و بی‌حسش رو به حق‌دوست گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_هرچی به نام من زده، به نام خواهرم بزنید من چیزی ازش نمیخوام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت در رفت، امّا صدای حق‌دوست تقریباً چهارستون عمارت را لرزاند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ایشون ضمن شرط وصیت‌نامه‌شون ذکر کردن:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_دخترم راحیل و پسرم میکائیل باید به مدت یک‌سال در عمارت پدری، زندگی کنند، بعد از این مدت تمامی اموالشان به نامشان خواهد شد. در غیر این صورت، تمامی اموالم را از زمین‌ها گرفته تا عمارت، مغازه‌ها و ویلاها همه را برای خزان به ارث می‌گذارم و او صاحب تمامی ارث من خواهد بود. در پایان از همه ی کسانی که حقی بر من داشته و دارند طلب بخشش دارم و کسی که طبق وصیتم عمل نکرده یا قصد برهم زدن وصیتم را داشته باشد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به خدا سپرده و هرگز اورا نخواهم بخشید. پدر تنهایتان، شازده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشکی که روی گونه‌ام سرخورده بود را با کف دست از میان بردم. کمی دیگر، قیامت می‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میکائیل با انگشت شصتش چانه‌ی خود را به آرامی لمس کرد. خنده‌دار بود، ته دلم لرزید مگر می‌شد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای لمس کردن چانه‌اش، درست با انگشت شصت و تکیه دادن انگشت سبابه‌اش به تیکه بینی‌اش، می‌شد مرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بغض به بن گلویم چسبید. نیشتر اشک به چشمان خشک شده‌ام، باران را هدیه داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جایش برخاست، هم‌زمان با سوختن قفسه‌ی سینه‌ام شوک زده از جایم برخاستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بهت به عمه خانم زل زدم جیغی زد و عصایش را بالا اورد و با ته عصایش به شانه‌ام کوبید. کمی قبل فنجان چایش را رویم ریخته بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الان هم با عصایش به من حمله‌ور شده بود، حق‌دوست سعی داشت جلویش را بگیرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خانم لطفاً آروم باشید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینه‌ام می‌سوخت، دستم را روی شانه‌ام گذاشتم تیر می‌کشید، گویی استخوانش شکسته باشد؛ هم می‌سوخت و هم درد داشت. لب گزیده همان‌طور که خم شده بودم، به سختی کمر صاف کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من همیشه طفیلی بودم، با وجود سالیانی سخت، باز هم من هرگز جزوی از این فامیل نشدم. بانو با سرعت به سمت در عمارت دوید. کمی بعد اوضاع پیچیده‌تر می‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خدا لعنتت کنه، دختره‌ی نحس از وقتی اومدی گند زدی به زندگیمون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخند زدم، قلبم در دهانم می‌زد امّا پوزخندم را حفظ کردم تا سوزش سینه‌ام را تلافی کرده‌باشم و شاید حد المقدور اورا بسوزانم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه نفرت زده‌اش که به رد عمیق پوزخندم افتاد، گویی اسپند روی آتش ریخته باشند

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جای جهید و خودش را به سمتم پرت کرد، نکن زن! از عصای دستت خجالت بکش. تو باید تا الان هفت کفن را پوسانده باشی، بعد با من کشتی میگیری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حق‌دوست بیچاره مقابل من ایستاده و نمی‌گذاشت عمه خانم عصایش را بر فرق سرم بکوباند. در این میان نگاهم خیره‌ی او‌ ماند، پشت به تمام بلبلشوی اطرافش، سیگار به دست رو به پنجره ایستاده بود، تمام حدسیاتم را برهم زده بود. مگر الان نباید دیوانه می‌شد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مگر الان نباید خرخره‌ام را می‌جوید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_الهی بمیری، الهی زلیل بشی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم دوباره به چشمان براق شده‌ی عمه خانم خیره ماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سینه‌اش کوبید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_هی گفتم این دختر نحسه، هیچ‌کس باور نکرد کی میخوایم از شرت راحت بشیم؟ ها؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چه‌قدر بر دلم مانده بود که بغض کنم، من سال‌ها، دلم باریدن می‌خواست. دلم می‌خواست نیش اشکی‌ای که چشمانم را می‌سوزاند سقوط کند و گونه‌ام را تر کند، نه یک قطره، یک قطره که فایده نداشت من تمام اشک‌هایم را در این سال‌ها، در خود انبوه کرده و حالا در درون، تا گردن در دریای اشک‌های نباریده، فرورفته بودم و دست و پا می‌زدم تا شاید ببارم تا کمی نفس بکشم. نه یک قطره اشک، من به خودم ساعت‌ها گریستن مدیون بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با آمدن بانو و ناهید با سرعت به سمت در رفتم. آقای حق‌دوست همچنان سعی داشت جلوی عمه خانم را بگیرد، بانو بازوی عمه را گرفت و به زور روی مبل نشاند. عمه خودش را به موش مردگی زده بود، رو به ناهید بلند با صدایی که زجه‌های عمه خانم را به سکوت مبدل کند گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_براشون دم نوش گل‌گاوزبان آماده کنید، آرامش بخشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با قدم‌های بلند از سالن خارج شدم و مستقیم به سمت پله‌ها رفتم. صدای ناله و مویه‌هایش می‌آمد، نفرینم می‌کرد. مثل این می‌ماند کلاغ را نفرین کنی تا سیاه شود؛ نفرین کردن من در همین اندازه خنده‌دار بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قفسه‌ی سینه‌ام می‌سوخت، این سوزش منجر به سردردم شده بود، نفس عمیقی کشیدم. همان‌طور که از پله‌ها بالا می‌رفتم دستی به گردنم کشیدم حس می‌کردم کمی دیگر خفه خواهم شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را روی دستگیره‌ی در گذاشتم، صدایش متوقفم کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_میدونی که من میرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به آرامی چرخیدم و نگاهش کردم، به دیوار مقابلم تکیه زده و دست به سینه نگاهم می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_هر طور مایلید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواستم بچرخم که دوباره صدایش نگهم داشت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من باید برم بمیرم اگه ندونم چرا همچین شرط مزخرفی گذاشته. یک تای ابرویم بالا رفت، خان‌بابا گفته بود که باهوش است و در لحظه‌ی اول نقشه‌هایمان را متوجه خواهد شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من هم مانند خودش، به در پشت سرم تکیه دادم و دستانم را در هم گره ای کور زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خب؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشه‌ی لبش کش آمد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_میخواد من رو تو این خونه به زور نگه داره، اون هم پیش تو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو، را عمدا کش‌دار گفت، با تمسخر و نگاهی بی‌اندازه بی‌احساس.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک قدم به سمتم برداشت، سوزش سینه‌ام بیشتر شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_میخواد کاری که هفت سال پیش وقتی زنده بود نتونست انجام بده رو الان بعد مرگش انجام بده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک قدم دیگر، درست مقابلم با فاصله‌ی کمی ایستاد، سرش را کمی به سمتم متمایل نمود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_میخواد مجبورم کنه باهات ازدواج کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو طرف لبم تا موازات گوش‌هایم کش آمدند، به بخند دندان‌نمایم زل زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چیه خوشت اومد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم را بالا آوردم، سرم را مانند خودش کج کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_درسته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تصور نمی‌کرد که حقیقت را این‌گونه رک و راست بگویم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با همان لحن ادامه دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_باباتون می‌خواست بیاین و بعدشم به واسطه‌ی علاقه‌مند شدن به من، دوباره تو این عمارت زندگی کنید، می‌خواست دوباره با برگشتن خواهرتون این خونه روح بگیره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شانه‌هایم را بالا انداختم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_امّا اینا خواسته‌های پدرتونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند پیروزمندانه‌ای زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_کی گفته منم این خواسته‌هارو دارم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را از پشت روی دستگیره‌ی در فشردم و درب را گشودم، همان‌طور که وارد اتاق می‌شدم به نگاه سنگین و سردش زل زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_می‌تونید برگردید انگلیس، منم صاحب تمام چیزی میشم که از اول هم حقم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این جمله تیر آخرم را زدم، رگ‌های گردنش برجسته و سیبک گلویش بالا پایین شد. چشم از دستان مشت شده‌اش گرفتم درب را محکم مقابل چشمان درنده‌اش بهم کوبیدم. با بستن در، با قلبی که در دهانم می‌تپید به در تکیه زدم و عمیق نفس کشیدم و دستم را روی دهانم گذاشتم، لعنت به چشم‌هایش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمرم را به لبه‌ی جزیره تکیه زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خانم؟ حسن آقا منتظره که بسته‌بندی‌هارو ببره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم را به جعبه‌های حاوی بسته‌بندی‌های حلوا و خرما دوختم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خوبه بگید بین همسایه‌ها و مناطق دیگه پخش کنن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بانو در حالی که دستانش را با دستمالی که به دست داشت تمیز می‌نمود گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چشم خانم، نگران نباشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناهید درحالی که ملاقه به دست به سمت‌مان می‌چرخید گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خانم مزش رو تست نمی‌کنید؟ ببینید خوبه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواستم به سمت دیگر بروم که با صدای بانو سرجایم مکث کردم، بانو درحالی که از پنجره‌ی آشپزخانه به باغ زل زده بود گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_واه واه! عمه خانم و بچه‌هاش اومدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تکیه‌ام را از لبه‌ی سنگی جزیره جدا کردم و به سمت پنجره رفتم، پرده‌ی حریر را کنار زدم و به در ورودی پارکینگ زل زدم؛ عمه خانم و بچه‌هایش، مشکی‌پوش با استایل‌های مکش مرگ‌ما که یعنی ما پولدار و بی‌عار و بینی به نوک قاف چسبیده‌ایم، وارد باغ شده و سانتال مانتال به سمت در اصلی عمارت می‌آمدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پلک‌هایم را چندی بستم تف به این حجم از بیچارگی‌ام:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ازشون پذیرایی کنید، به شازده کوچیکم خبر بدید عمه‌اش اومده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بانو درحالی که پیش‌بندش را از دور گردن برمی‌داشت و گره‌اش را از دور کمرش می‌گشود گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خداروشکر مثل این که نمیخوان دیگه برگردن، امروز بهم گفتن اتاقشون رو تمیز و ملاحفه‌هارو عوض کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخند زدم، این را که از اول می‌دانستم این پسر سر جنگ دارد؛ با همه، با خودش و من زبان جنگ با اورا به خوبی آموخته بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اندکی بعد به سمت پذیرایی قدم برمی‌داشتم، بانو تا کمر خم شده و سینی چایی را مقابل قوم‌الظالمین گرفته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خوش اومدید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرشان به سمتم چرخید، نگاه برنده و فشاری سحر برایم خوشایند بود. به صورت غیرقابل انکاری، از حرص خوردنش خرسند بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مقابل‌شان روی مبل تکی سلطنتی نشستم و پایم را روی پای دیگرم انداختم. عمه خانم چشم غره‌ای رفت، ابروهای نازک و قهوه‌ای رنگش را بهم گره زد. درحالی که عصایش را به دست گرفته بود پوزخندزنان گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نمیدونم تا کی قراره ریخت نحست رو توی خونه‌ی داداشم ببینیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سحر که لذّت وافری از سخنان بیمارگونه‌ی مادرش برده بود برایم چشم و ابرو آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تکیه‌ام را به پشتی مبل زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_عمه خانم، متاسفانه حالاحالاها مجبورید تحملم کنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سالار خیره خیره مرا می‌نگریست، عجیب بود! این مردک در این سال‌ها سر جمع پنج ثانیه هم روی هم رفته به من نگاه نکرده بود و اصلاً مرا در حد خودش و یک کامیون خویشاوند اصیلش نمی‌دانست. این مرد چنان ابرخویشی نسبت به خودش داشت که من را کنیزش هم نمی‌دانست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه از چشمان دریده‌اش گرفتم و به عمه خانم زل زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_برادرزادم کجاست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواستم جواب بدهم که صدای رسایش درست از پشت سرم منجر به بستن دهان نیمه‌بازم شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اینجام عمه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سالار برخاست و با دو قدم بلند مقابلش قرار گرفت، خواست او را در آغوش بکشد امّا با حرکت سریع میکائل رو به عقب مواجه شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میکائیل دو قدم فاصله را با رفتنش به سمت مبل تکی بیشتر نمود سالار مانند یخ وارفته، همان‌جا خشک شده مانده بود، گمان می‌کنم رویش نمی‌شد حتی به سمت ما بچرخد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه فوری درحالی لبخند کش‌دارش را بند رد اخم چهره‌ی سرد میکائیل می‌نمود گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_وا!؟ ببخشید میکائیل‌جان، سالار چند ساله ندیدتت، حواسش نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سالار بالاخره خودش را جمع و جور کرد، به سمت جایگاهش بازگشت و نشست. نگاه ریز‌شده‌ام را به میکائیل دوختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سحر خیره به میکائیل گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_تسلیت میگم، امیدوارم دیگه غم نبینید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میکائیل آرام برایش سر تکان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سحر امّا ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_پسر دایی چه‌قدر تغییر کردی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میکائیل نیشخند زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چه تغیری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سحر پایش را روی پایش انداخت و با عشوه‌ای که به اجبار، قبول داشتم ذاتی بود پاسخ داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خوش‌تیپ‌تر انگار بزرگ شدی، خیلی متفاوت‌تر از قدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک تای ابرویم را بالا انداختم، کلا سحرجان گویا عادتش بود خودش را بند پسران این خانواده کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیشخند میکائیل گویی کش آمده باشد هم‌زمان با چرخاندن سرش به سمت پنجره گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_درسته، تو هم خیلی تغییر کردی انگار پیر شدی بیشتر به خودت برس، حیفه از الان این‌قدر داغون شدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست خودم نبود که به دسته‌ی مبل چنگ زدم تا جلوی کش آمدن لب‌هایم را بگیرم. عمه خانم با چشمانی گرد شده به سحر که رنگ سفید پوستش به کبودی گراییده بود زل زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سحر با حرصی آشکار گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_والا بعد اتفاقاتی که افتاد، کمر هممون شکست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و مستقیم به من زل زد، رد لبخند از روی لب‌هایم کنار رفت، با فکی منقبض خیره نگاهش کردم. ناگهان حزن عمیقی بر سر دل بیچاره‌ام چادر زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بی‌قراری در جایم جابه‌جا شدم، بزاق دهانم را به سختی فروخوردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سالار رو به میکائیل گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_فکر می‌کردم این همه سال انگلیس موندنت باعث شده بیماریت خوب بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گویی سالار آن وارفتگی را می‌بایست هرجور شده جبران کند. با زهری آشکار در کلامش کنایه‌اش را به میکائیل انداخته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میکائیل امّا همچنان خیره از پنجره به بیرون زل زده بود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مریض کسیه که دنبال درمانه، من مریض نیستم چون به درمان نیاز ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سالار همواره با تکبّری که در چشمان قهوه‌ای رنگش چمبره زده بود به میکائیل نگاه دوخته بود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بالاخره که چی؟ نمیخوای خانواده تشکیل بدی؟ زن بگیری؟ بابا بشی و بچه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه خانم که از نگاه میکائیل پی به وخامت اوضاع برده بود با عصایش میان صحبت‌های دردانه‌اش پرید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_وا!؟ سالارجان، میکائیل این سبک زندگی رو انتخاب کرده، ما هم اومدیم اینجا که تو این روزای سخت کنارش باشیم وگرنه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میکائیل با خونسرد‌ترین حالت ممکن میان حرف عمه خانم پرید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_روزای سخت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هم‌زمان در حالی که سیگار بین دو انگشتش را به جان لب‌هایش می‌سپرد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.