پارت صد و بیست و ششم :

ساعتی پس از ناهار، الهه کیک بزرگی آورد و روی میز گذاشت. پریسان توقع این یکی را نداشت و همین که نوشته‌ی "فارغ‌التحصیلی‌ات مبارک" را دید لبخند و اشک شوقی روی چهره‌اش نقش بست.
محمدحافظ برای اولین بار در جمع پیشانی او را بوسید و تبریک گفت.
با حرکت او الهه ضربه‌ای به بازوی خاله ثریا زد و با لحنی که اندک طنزی در آن نهفته بود گفت:
ـ داداش رو می‌بینی خاله، دیر اومده و زود راه افتاده.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نازنین

    0

    یه دنیا ممنون بابت رمان خوبتون بانووووجان🙏🏻💖🌹

    ۳ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنونم از نگاهت عزیزجان. به مهر خونده باشی🙏🌸

    ۳ ماه پیش
  • رارا

    0

    بله رمان قشنگ ودوست داشتنی وپراز مشکلاتی بود که هممون گریبانگیرش شدیم، درآخر ممنون که پایان خوبی داشت ممنونم نویسنده عزیزم، خوش بدرخشی💚💐💚💐💚💐

    ۴ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنونم از حضور سبزت، و از کامنتهایی که گذاشتی. به مهر خونده باشی عزیزم🌸🩵

    ۳ ماه پیش
  • صبا

    0

    چقدر از حال خوبشون خوشحالم❤️ به نظرم مسیری که پریسان رفت با همه خوبی ها و بدی ها به نتیجه قشنگی رسید💫🥲

    ۴ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنونم که تا انتها همراهیم کردی🙏🌸

    ۴ ماه پیش
  • سحر

    0

    خیلی عالی و زیبا بود، اصلا نمیشد دل کند از خوندن، قلمتون مانا 🍀

    ۴ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنونم سحر جان🙏🩵.‌خوشحالم که خوش به دلت نشسته😊

    ۴ ماه پیش
  • حدیث

    1

    عالی بود مریم جان خسته نباشی . نمیدونم چرا من دلم میخواست پریسان با *** ازدواج می کرد 🌸

    ۶ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    فدای نگاهت🩵🌸 چه با سرعت خوندی جانم😊. ممنونم از اعتمادت🌺🙏

    ۶ ماه پیش
  • سان

    1

    اخیش خیالمون راحت شد دست مریزاد نویسنده عزیز

    ۶ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    😊😊

    ۶ ماه پیش
  • هانا

    1

    عالی بوددددد و زیبا مرسی از شما

    ۶ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    هانای عزیز، ممنونم از نگاه و اعتمادت جانم💜🌸

    ۶ ماه پیش
  • مریم تنها

    1

    اخر داستان نههههههه

    ۶ ماه پیش
  • مریم

    1

    مچکرم از رمان عالیتون خیلی خوب بود واقعا دوسش داشتم مخصوصا تو تایم فرجه ی امتحانات😂 و خیلی ممنونم که از شهر زنجان استفاده کردی منم زنجانیم 😁خیلی درس گرفتم از خوندنش مچکرم از قلم عالی و حرفه ایتون❤

    ۷ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنونم از کامنت پرانرژیت مریم جان😍💗 خوشحالم دوستش داشتی. آرزو میکنم تو آینده‌ای نزدیک امتحاناتتم تو نهایت آرامش بدی😊

    ۷ ماه پیش
  • مریم

    1

    مچکرم از رمان عالیتون خیلی خوب بود واقعا دوسش داشتم مخصوصا تو تایم فرجه ی امتحانات😂 و خیلی ممنونم که از شهر زنجان استفاده کردی منم زنجانیم 😁خیلی درس گرفتم از خوندنش مچکرم از قلم عالی و حرفه ایتون❤

    ۷ ماه پیش
  • رزا

    7

    عرض و ادب مریم جون خوبی دلمان تنگه برای شخصیت بی نظیرت قلم عالیت غیر از سوگند پریسان چند اثر از نویسنده های گل دیگر هم من پسندیدم ولی شما و اثرت در قلب من جای گرفته بانو ی خوش قلم وخوش اخلاق و دوست داشتنی ❤

    ۱۰ ماه پیش
  • ماری

    6

    امیدوارم دوباره تلخی به بار نیاد

    ۱۰ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    انشالله که نمیاد💗🌷🌷

    ۱۰ ماه پیش
  • عسل

    6

    خداروشکر آرامش

    ۱۰ ماه پیش
  • محمد

    6

    خسته نباشید میگم به نویسنده عزیز.ان شاالله که در همه مراحل زندگیتون بدرخشید.واقعا رمانتون عالی وآموزنده بود،من که لذت بردم .

    ۱۰ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    آقا محمد عزیز... باعث افتخارمه که همراه بودید با من🌿🌸🙏🥀

    ۱۰ ماه پیش
  • شادی

    4

    این پریسان خانم تا دانشمند هسته ای نشه ول نمکنه نه!؟

    ۱۰ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    😁😁😁

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!