دوست داشتی؟
رمان پارلا اثر anital

رمان پارلا

  • به قلم anital
  • ⏱️۱۱ ساعت و ۵۳ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 89.7K 👁
  • 309 ❤️
  • 205 💬

خلاصه رمان عاشقانه پارلا

جمیله خیلی بلند پروازه و از وضعیت زندگیش راضی نیست . اون به دلایلی از پلیس می ترسه و ازشون دوری می کنه . سعی می کنه با پسرهای پولدار دوست بشه و خودش رو به اونا پارلا معرفی می کنه و همه ی تلاشش اینه که دلشون و به دست بیاره . یه روز به طور اتفاقی با سیاوش آشنا می شه که یه پلیسه . پارلا از اون خیلی می ترسه و فکر می کنه که سیاوش همه جا دنبالشه و اونو زیر نظر داره . تا این که متوجه می شه سیاوش برای یک ماموریت پلیسی روی اون حساب باز کرده ..

قسمتی از متن رمان پارلا

من کنار کیوان ایستادم و گفتم:
اگه نظر من مهم نیست پس چرا من و اوردی؟
کیوان دستش را با صمیمیت روی شانه ام انداخت و گفت:
اوردم اینجا بهت بستنی بدم کوچولو!
با حرص زیرلب گفتم:
عوضی!
احساس کردم کیوان برای این دستش را روی شانه ام و کنار گردنم گذاشته است چون خیلی دوست دارد با یک حرکت سریع گردنم را بشکند. کیوان رو به محمد کرد و گفت:
من و پارلا با هم خیلی شوخی داریم. صمیمت و اینا!
من لبخندی کاملا تصنعی زدم و گفتم:
آره! هیچ کس باورش نمی شه توی یه مدت کم این همه صمیمی شده باشیم. تازه دیشب آشنا شدیم.
کیوان با پاشنه ی پا روی پایم زد. من داد زدم:
معذرت بخواه.
کیوان شانه ی من را نیشگون گرفت و گفت:
چرا؟
من گفتم:
پامو لگد کردی.
محمد سرش را پایین انداخت و خندید. کیوان گفت:
پام خورد بابا!
من سرم با به شدت تکان دادم و گفتم:
سه بار با پاشنه ی پات پامو لگد کردی.
محمد کیسه ی خرید را به دست کیوان داد و گفت:
خدا جفتتون و عاقل کنه. ماشاءالله خیلی بهم می یاید.
کیوان کارت عابربانکش را به محمد داد و به من خندیدم. بعد از آن که از مغازه که بیرون رفتیم کیوان پس گردنم را گرفت و خنده کنان گفت:
تلافی می کنی؟ آره؟ حالت و می گیرم.
من در حالی که می خندیدم خودم را آزاد کردم. چند نفر خانم میانسال که مشغول تماشای ویترین ها بودند به من و کیوان که بلند بلند می خندیدیم چشم غره رفتند. ظاهر من طوری بود که بیشتر زن ها با دیدنم اخم می کردند. اصلا پیش چشم دخترهای جوان و خانم های جوان و میانسال محبوب نبودم... در عوض مردها! خب می شود گفت که تقریبا برعکس بودند. هر چند که با دیدن لبخندهای کریه روی لب های مردهای بالاتر از سی سال چندشم می شد و ناخودآگاه دستم به سمت شالم می رفت و آن را جلوتر می کشیدم.
من و کیوان وارد مغازه ی دیگری شدیم. کیوان نشانی تی شرتی که می خواست را به فروشنده گفت. زنی همراه دختر نوجوانش هم در مغازه بودند که به من نگاه می کرد. محو تماشای من شده بود و من هم بی حرکت ایستاده بودم و نمی توانستم حالت چهره ی زن را تشخیص بدهم... از من خوشش آمده بود یا فکر می کرد جلف هستم؟
کیوان رد نگاه زن به من را گرفت و به آن زن گفت:
چیه؟ برای پسرتون می خواید بگیرینش؟
زن با تعجب گفت:
بله؟
کیوان نیم نگاهی به من انداخت و به زن گفت:
از من به شما نصیحت! این و نگیرید! گول ظاهرش و نخورید. خیلی بی تربیت و پررو اِ.
زن که تازه متوجه منظور کیوان شده بود خندید. من لبخندی شرورانه زدم و گفتم:
باشه! عیبی نداره! نگه می دارم جلوی علیرضا تلافی می کنم.
کیوان به سمتم آمد و گفت:
غلط کردم! ببخشید!
دستم را به شوخی ب*و*سید و رو به زن کرد و گفت:
همین و بگیرید برای پسرتون... همینو ببرید. فقط تو رو خدا زودتر ببریدش. خیرشم ببینید.
یک ربع بعد خریدهای کیوان تمام شد و من هم وقت کردم که سه دور همه ی ناسزاهایی که بلد بودم را در دلم به او بدهم. با خودم گفتم:
من و اورده که برای خودش خرید کنه! بیشعور! پسره ی نفهم! اصلا جنتلمن نیست. بی خاصیت! خپل! احترام سرش نمی شه. اصلا من خرم که باهاش اومدم. برای چی خودم و مسخره ش کردم؟ نباید می یومدم. تقصیر خودمه دیگه!
کیوان دستم را گرفت و وارد مغازه ای شدیم که زینت آلات مخصوص خانم ها را داشت. کیوان گردنبند مشکی رنگی که پشت ویترین بود را نشان فروشنده داد از فروشنده خواست که آن را برایش بیاورد. من نگاهی پر از حسرت به گردنبند زیبا کردم و گفتم:
کیوان می دونم خیلی خوشگله و با لباست هم ست می شه ولی به خدا زنونه ست.
کیوان خندید و گفت:
آروم بگیر دو دقیقه!
گردنبند را از دست فروشنده گرفت و پشت سرم ایستاد. آن را به گردنم آویخت. از خوشحالی لبخندی بر لبم نشست. قبل از این که فروشنده آینه را به سمتم برگرداند لبخندم را جمع و جور کردم که کیوان از پشت سر نبیند. من در دل گفتم:
می خواد ضایعم کنه. نمی خواد برام بخرتش که!
وقتی خودم را در آینه دیدم در دل گفتم:
وای خدا! خیلی قشنگه!
کیوان پرسید:
دوستش داری؟
من لبخند شیطنت آمیزی زدم و گفتم:
نه!
کیوان خندید و گفت:
زهرمار! چشات داره از خوشحالی برق می زنه.
من نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و گفتم:
کیوان! تو رو خدا! ازش خوشم اومده. اذیتم نکن.
کیوان لبخندی زد و گفت:
به خدا می خوام برات بخرمش.
کیوان عابر بانکش را به فروشنده داد. من باورم نمی شد که کیوان قصد داشت آن را برایم بخرد. کیوان رو به من کرد و لبخندزنان گفت:


بیشتر بخوانید
نظرات رمان پارلا
  • ترنم

    0

    خوب بود ولی آخرش گنگ تموم شد

    ۱ ماه پیش
  • Eli

    0

    عالی بودقلم زیبایی داشتین ممنون وسپاسگزارازنویسنده عزیز

    ۲ ماه پیش
  • Mari

    3

    فوق العاده بود. قلم قوی و پر تعلیقی داشت نویسنده. پایان بندی هم مناسب بود. مشخص بود که سیاوش و پارلا به رابطه اشون فرصت میدن و اتفاقی که برای علیرضا افتاد هم مناسب بود. اون یه مجرم بود نمیشد نویسنده با عاقبت بخیری پرونده اشو ببنده و از اونجایی که رفتارای مهربونیم داشت نمیشد اعدامش کرد. خسته نباشید♡

    ۶ ماه پیش
  • Yasi

    1

    متفاوتو در عین حال پر معنا بود دلم برا علیرضا سوخت خیلی عاشق بود

    ۲ ماه پیش
  • رزی

    3

    سلام خوب بودولی آخرش بی نتیجه به پایان رسید

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    واقعا از قلم نویسنده لذت بردم البته یه جاهایی بیان احساسات پارلا زیادی کش دار میشد حوصله سر میبرد. برخلاف نظر بعضی دوستان من پایانشم دوست داشتم

    ۳ ماه پیش
  • نورا

    1

    خوب بود.برای یکبار بار خوندن جالب بود خصوصا بعضی قسمتاش. شخصیت پردازی علیرضا تا آخر خوب نگه داشته شده بود شخصیت پردازی پارلا و سیاوش تا چهار پنجم اول داستان خوب بود، اما یک پنجم آخر یمقدار لوس و بدون کشش و معمولی بود

    ۳ ماه پیش
  • آوا

    4

    چند سال پیش رمان پارلا رو خوندم امسال بازم خوندم بهترین رمانیه که تا به حال خوندم

    ۳ ماه پیش
  • آروشا♡

    2

    بر خلاف نظرتون من خیلییییییییییی خوشم اومد محشر بود.بی تعارف دستت طلا خیلی قلمت خوب بود نمی دونید اون قسمتای درام چقدر گریه کردم من رمان رو دیشب تا ساعت ۵ صبح خوندم قضاوت نکنید پایانش خیلی قشنگ بود درک همچین رمان هایی قدرت می خواد❤🤧

    ۳ ماه پیش
  • PaRLa

    0

    صرفا چون رمان هم اسم منه میخوام بخونمش نظری ندارم فعلا

    ۴ ماه پیش
  • شکیبا

    3

    پایان بندی نامعلوم هر رمانی حتی با بهترین قلم رو هم ،ضعیف میکنه..

    ۴ ماه پیش
  • Mehrsa

    5

    رمان خیلی قشنگی بود .،ولی کاش آخرش اینطوری تموم نمی شود 🤕

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه

    6

    پایان نا مفهوم و پر سوالی داشت ولی در کل رمان قشنگی بود منم عاشق شخصیت سیاوش شدم کاش از عاشقانه های سیاوش و پارلا بیشتر نویسنده می نوشت ، من مشتاق خوندن بودم

    ۵ ماه پیش
  • ili

    1

    خیلی خوب بود با توصیف و قلمی زیبا.فقط زیادی توضیح میداد..مرسی نویسنده😍

    ۵ ماه پیش
  • مبینا

    1

    و این رمان تو زمان خودش واقعا خیلی خوب محسوب میشه و واقعا عالیه

    ۶ ماه پیش
  • مبینا

    5

    رمان زیبایی بود ولی ای کاش پایان بندیش انقدع یهوی نبود و کامل توضیح میداد و ی مشکل دیگه داشت این بود که پارلا خیلی از احساسش صحبت میکرد جوری که دیگه کلافه میشدم و بیشترشو نمیخوندم

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!