بی تو به سر نمی شود به قلم مریم جاری
پارت نود و هفتم :
آن روز سیاوش به خاطر مهمانی شب کمی زودتر از همیشه به خانه برگشت. بعد از حمام به آشپزخانه رفت و سری به غذاها زد و از مژگان و مهتاب جانانه تشکر کرد. خستگی از سر و روی هردویشان میبارید. وقت را مناسب دید و رو به هر دو گفت:
- اگر دیشب زود میخوابیدید و بازی منچ رو میذاشتید یه وقت دیگه، یقیناً الآن سرحالتر بودید.
نگاه مهتاب و مژگان به هم گره خورد. مهتاب از اینکه برادرش حرفهای او رØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

مریم جاری | نویسنده رمان
نگاهت زیباست صبا جانم، اول ممنونم ازت که هوشمندانه و بدون اسپویل کامنت میذاری🥰🙈از دید منِ نویسنده، همسرش از سر عشق مدارا میکنه و قادر به قطع ارتباط نیست، اما در مورد آتیه باید ببینیم توی تقابلش با *** به چه نتیجه ای میرسه. همراه باش تا سمت و سوی ذهنی این دوتا رو بیشتر محک بزنی. امیدوارم پاپانبندی.
۴ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
امیدوارم پایانبندی رمان رو که مثل خود نوشته به سبک رئال هست، دوست داشته باشی🍀🩵
۴ ماه پیشفخری
1ممنون وسپاس مریم بانوی خوش قلم ممنون از رمان خوبت خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار 🙏🏻❤🌹
۱۲ ماه پیشمیم
1آخه این آتیه چقدر پست فطرت و عوضی ونمک نشناسه،آخه تو ابن خونه تو چکاره ای اصلا،حتی بیشتر از رعنا ازش متنفرم این نکبت خانم😡😡😡
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
ممنونم که رمان رو آهسته و پیوسته میخونید😊🥰💚
۱ سال پیشالهه
2آخه من هلاک شدم واسه مهتاب😭😭😭😭😭عشق چیز عجیبیه همیشه شنیدم کسایی که از بچگی عاشق همن عشقشون پایدارتره و سخت میتونن همو فراموش کننن اون عادت داوودم خیلی دوست داشتم که میزد رو قلبش😍
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
طفلی مهتابِ عاشق پیشه 😢
۱ سال پیشمریم
1اصلا دوست ندارم این دوتا دوباره به هم برسن داوود یه آدم شکاک و بچه ننه است تو واقعیت بهم ثابت شده همچین آدمایی تغییر پذیر نیستن ولی خب حالا ببینیم داستان چی میشه
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
موافقم با نظرتون، اما متاسفانه یا خوشبختانه عشق خیلی از قواعد رو تغییر میده و گاهی دردسر ساز هم میشه
۱ سال پیشالهه
2مریم جون یه ذره سیاوش و *** داستانو زیاد کن😁😁😁 به خواهرش تیکه انداخت اما بی خیال این شد آخهچراااا😁 این دوتا با هم منچ میزدن باید به اینم یه چی میگفت😅😅😅
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
از این به بعد مژگان و سیاوشِ داستان تقابل بیشتری باهم دارن😉😉
۱ سال پیشماهرخ
2عالی خدا قوت پارت با احساسی بود
۱ سال پیشلیلا
2الهیییییی🥺🥺🥺 چقدر دلم واسه داوود و مهتاب سوخت لحظه ی برخوردشونو خیلی قشنگ نوشتی خانم جاری😭😭
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
خوشحالم که دوستش داشتی لیلا جان🥰🥰
۱ سال پیشتا را
2ممنون خانم جاری.کاش سیاوش بیشتر حمایتگر باشه برای ***.این بنده خدا هنوزم که همون *** قبل عقده .
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
تجربه نشون داده سیاوش در عین سختگیری حمایتهای خاص خودش رو هم داره
۱ سال پیشتارا
1خانم جاری اگه بخواین یه ترانه متناسب با حال وهوای رمانتون معرفی کنید اون چه ترانه ای وازکدام خوانندس؟ و امیدوارم حالتون خوب باشه این روزا..ایران وایرانی سربلند وسلامت باشن..
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
سخته که یک آهنگ نام ببرم، زمان نگارش، برای هربخش آهنگی تو ذهنم بود. مثلا زمان جدایی زوج داستان، آهنگ "خوش به حالت" از ایوان بند. برای بخشی که بعد از این هست و در مورد مژگان، آهنگ "اسیری" از علیرضا افتخاری؛ یا زمان دیدار داوود و مهتاب آهنگ "بی تابی" از علیرضا قربانی، و خیلی آهنگهای دیگه. چون شخصیتهای
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
صدای حق خاموششدنی نیست.. من هم آرزوی سلامتی و پیروزی برای میهنمون و هموطنان دارم
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

صبا
0سلام خانم جاری رمانتون واقعا قشنگه. فقط من نفهمیدم چرا حالا که ** اومده تو زندگیش هنوز این دو تا با هم هستند؟