بی تو به سر نمی شود به قلم مریم جاری
پارت هشتاد و چهارم :
فصل پنجم
هفت ماه بعد...
کمتر از یک هفتهی دیگر شهرزاد و شهریار به پیشدبستانی میرفتند. هر دو با ذوقی کودکانه همراه پدرشان برای خرید وسایل مدرسه به فروشگاه نزدیک خانه رفته بودند. درحال برگشتن همزمان با نزدیک شدن به خانهی داوود، او را دیدند که در را باز کرد و بیرون آمد. با دیدنش "عمو داوود، عمو داوود" گویان دست سیاوش را رها کرده و به طرف او دویدند.
داوود بچههای
لطفا صبر کنید...

فخری
0ممنون مریم بانو عالی بود عزیزم خسته نباشی قلمت مانا 🌹❤🌹❤