پارت هشتاد و چهارم :

فصل پنجم

هفت ماه بعد...

کم‎تر از یک هفته‌ی دیگر شهرزاد و شهریار به پیش‌دبستانی می‌رفتند. هر دو با ذوقی کودکانه همراه پدرشان برای خرید وسایل مدرسه به فروشگاه نزدیک خانه رفته بودند. درحال برگشتن هم‌زمان با نزدیک‌ شدن به خانه‌ی داوود، او را دیدند که در را باز کرد و بیرون آمد. با دیدنش "عمو داوود، عمو داوود" گویان دست سیاوش را رها کرده و به طرف او دویدند.
داوود بچه‌های

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    ممنون مریم بانو عالی بود عزیزم خسته نباشی قلمت مانا 🌹❤🌹❤

    ۱۲ ماه پیش
  • تارا

    0

    امان از آتیه حتما بازم دنبال یه خبر از بهروز ه که انقدر اصرار به رفتن داره...

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️